۲۴ اردیبهشت ، و این روزمرگی مزخرف
خسته هستم ، یک کمی گیج. از ظهر تا حالا "ل" عین مگس دور سرم وزوز می کند ، نمی دانم چطور می شود گاهی ، چند ساعتی دهن این بچه ها را بست. دست و پایشان را بست بلکه کمی آرام بگیرند و آدم را عصبی نکنند. اصلا همه شان به طرز غریبی حرف می زنند ، آنقدر حرف زده اند امروز که الان سردرد گرفته ام.
عجیب روز بی وزنی بود امروز ، شاید سنگینی بی وزنش به کله ام فشار آورده. ساعت ها بی دلیل توی اینترنت چرخ زدم ، دنبال داونلود چند آهنگ که آخرش هم دستم بهشان نرسید. حس نوشتن هم نیست این روزها ، کامپیوترم سکته کرده ، حق هم دارد. الان دیگر باید فسیل شده باشد.
آقای "سردبیر" شاکی است که چرا سر نمی زنم، و من مانده ام چی باید بگویم. توی همه این مزخرفات، من دارم دنبال یک چیزی می گردم. یک چیز خاص که توی هیچکدام از این کتاب ها نمی شود پیدایش کرد. شرط می بندم هیچ فیلسوفی حتی بهش فکر هم نکرده باشد.
و بالاخره این واقعیت مزخرف ، این روزمرگی آشغال ، این امتحان نهایی کثیف که پنج شش روز دیگر شروع می شود: "حفظ کن برو امتحان نهایی بده"... (چند روز پیش این جمله را به یک نفر گفتم ، خیلی توی ذوقش خورد ، فکر کنم ازم قهر کرد)
سردردم دارد بدتر می شود ، آن طرف تر وزوزهای مزاحمی می آید راجع به مزخرفات زندگی. کف زمین کتاب "دین و زندگی" سوم دبیرستان افتاده ، که باید حفظش کرد و رفت امتحان نهایی داد. روزهای مبهمی است ، روزهای عقیمی است که خودم هم نمی فهمم چطور می گذرد...
عجیب روز بی وزنی بود امروز ، شاید سنگینی بی وزنش به کله ام فشار آورده. ساعت ها بی دلیل توی اینترنت چرخ زدم ، دنبال داونلود چند آهنگ که آخرش هم دستم بهشان نرسید. حس نوشتن هم نیست این روزها ، کامپیوترم سکته کرده ، حق هم دارد. الان دیگر باید فسیل شده باشد.
آقای "سردبیر" شاکی است که چرا سر نمی زنم، و من مانده ام چی باید بگویم. توی همه این مزخرفات، من دارم دنبال یک چیزی می گردم. یک چیز خاص که توی هیچکدام از این کتاب ها نمی شود پیدایش کرد. شرط می بندم هیچ فیلسوفی حتی بهش فکر هم نکرده باشد.
و بالاخره این واقعیت مزخرف ، این روزمرگی آشغال ، این امتحان نهایی کثیف که پنج شش روز دیگر شروع می شود: "حفظ کن برو امتحان نهایی بده"... (چند روز پیش این جمله را به یک نفر گفتم ، خیلی توی ذوقش خورد ، فکر کنم ازم قهر کرد)
سردردم دارد بدتر می شود ، آن طرف تر وزوزهای مزاحمی می آید راجع به مزخرفات زندگی. کف زمین کتاب "دین و زندگی" سوم دبیرستان افتاده ، که باید حفظش کرد و رفت امتحان نهایی داد. روزهای مبهمی است ، روزهای عقیمی است که خودم هم نمی فهمم چطور می گذرد...
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۹ ساعت ۱۰ ب.ظ توسط سروش
|