پیش نوشت: این مزخرفات نتیجه تاملات چندروزه من است در ماهیت وجود و جاودانگی ُ هر چند بچگانه و ابتدایی ، فکر کنم ارزش خواندن را داشته باشد. توضیح این که خودم هم از اینجور عصاقورت داده نوشتن خوشم نمی آید.
***
مفهوم هستی در برابر نیستی شکل می گیرد و با وجود نیستی معنی پیدا می کند. اما آیا «نیستی» وجود دارد؟ و اگر وجود دارد ، ماهیت این «نیستی» چیست؟
شخصا به «نیستی» زیاد فکر کردم و سعی کردم تجسمش کنم. مثلا این که بعد از مرگ «من نیستم» ، اما همین که از شناسه «م» استفاده کرده ام یعنی باز برای خودم وجود قائل شده ام. از این رو معتقدم که «نیستی» به مفهوم مطلق وجود ندارد. یا حداقل تا امروز بشر نتوانسته این نیستی را با تمام وجود درک کند.
اما همین که ما بگوییم «نیستی» وجود دارد ، برای نیستی وجود قائل شده ایم که این خودش شکلی از هستی است. به عبارتی حتی در خلاء مطلق هم «وجود» هست. پس می توانیم بگوییم که «نیستی» مفهومی ندارد یا حداقل شکل دیگری از «هستی» است.
اما اگر «نیستی» نباشد ، «هستی» چه مفهومی پیدا می کند؟ مگر نه این که هستی در برابر نیستی شکل گرفته و این دو لازم و ملزومند؟ از سوی دیگری ، ما «تغییر» را به عنوان یک اصل همیشگی در طبیعت و در هستی پذیرفته ایم. اما بدون وجود خلاء مگر تغییر هم ممکن است؟ یک توپ گرد را در نظر بگیرید که توی جعبه ای پر از شن می اندازیم. تا وقتی که فضای جعبه از شن اشباع شده ، آیا این توپ می تواند حرکت کند؟ و مگر ذات تغییر عبارت از «حرکت» نیست؟
همه این مقدمات را گفتم تا به این نتیجه برسیم که می توان ماهیت جدیدی برای آنچه که عموم به عنوان «نیستی» می شناسند قائل شد.
برای رسیدن به این ماهیت ، بد نیست نیم نگاهی به علم فیزیک بیاندازیم.
یک روزی ، حدود نیم قرن پیش فیزیکدانان دست به آزمایش جدیدی زدند و سرعت الکترون های اطراف  هسته اتم را تحت شرایط خاص به طرز وحشت آوری بالا بردند ، عجیب بود ، آنها به کجا قرار بود برسند؟ دانشمندان ما ، در کمال تعجب دیدند که ذره های جدیدی ،  مثل بچه ای که تازه متولد می شود ، از داخل هسته اتم بیرون پریدند. ذره  هایی که به "پوزیترون" معروف شدند و بار الکتریکی هر کدام از آنها معکوس بار الکتریکی هر الکترون بود ، در واقع این ذره ها بار الکتریکی منفی داشتند.
پوزیترون ها از کجا آمده بودند؟ چطور ممکن بود به همین سادگی قانون پایستگی ماده نقض شود؟
پوزیترون ها ، شاید ماده نبودند ، در واقع ضدماده بودند. اما مگر ضدماده خودش نوعی از ماده نیست؟
می خواهم همین اصل را به «هستی» و به «وجود» تعمیم دهم. می دانیم که «وجود» ثابت و همیشگی است ، و قبلا به این نتیجه رسیدیم که «نیستی» مطلق نمی تواند وجود داشته باشد ، چون نیستی خودش شکل دیگری از هستی است. اما اگر ما «نیستی» را (آنچه را که عموم نیستی می پندارند) شکلی از ضدهستی پنداریم (چیزی شبیه ضدماده ای که فیزیک دانان کشف کردند) آیا این ما را به جواب کامل تری نمی رساند؟ در این صورت ، خود این ضدهستی را می توان شکل دیگری از هستی در نظر گرفت. مثلا به ازای «من» یک «منفی من» وجود دارد. به ازای «کتاب» یک «منفی کتاب» وجود دارد و همینطور به ازای «جهان» یک «ضدجهان»...
خیلی جالب شد ، چون از اینجا می توان به فرضیه وجود جهان های موازی بیشتر فکر کرد. از طرفی «ضدهستی» یا «ضدماده» صرفا یک اسم است ، بسا این که از نظر ساکنین جهان «ضدهستی» (آدمهایی که به ازای ما زندگی می کنند) ما موجودات «منفی» باشیم (دارد خیلی فان می شود!). در واقع ، ما به ازای ساکنین جهان موازی ضد«ضد منفی» هستیم ، و خب حاصل منفی در منفی هم که مثبت است. ساده تر بگویم ، فرض کنیم حد وسطی برای کلیه عالم وجود داشته باشد.یک طرف این حد وسط «مثبت ها» هستند و طرف دیگر «منفی ها» ، اما اصلا نمی شود گفت کدام طرف مثبت است یا کدام طرف منفی. چون هر طرف ، طرف دیگر حد وسط را از دید خودش می سنجد.
و باز یک نکته جالب تر ، این که اگر کل مجموعه «هستی»ها و «ضدهستی»ها ، «ماده ها» و «ضدماده ها» را به عنوان کل یک «هستی» واحد در نظر بگیریم ، آن وقت به ازای این هستی ، یک «ضدهستی» (نیستی) جدید شکل می گیرد و آنگاه ما یک مجموعه بزرگتر خواهیم داشت. این مطللب درباره همین مجموعه جدید هم صادق است و این روند تا ابد ادامه پیدا می کند... یعنی در دنیا «بزرگترینی» وجود ندارد ، منطقا عالم پایان ناپذیر است ، و این در فکر ما هم نمی گنجد.
به این ترتیب با توجه به وجود «ضدماده» می توان «تغییر» را توجیه کرد. به مثال توپ کذایی برمی گردم. اگر ما وجود ضدماده را بپذیریم ، پس به ازای توپی که ما در جعبه شنی می اندازیم فضایی خالی دقیقا به اندازه همان توپ وجود دارد تا توپ بتواند به حرکت خود در جعبه ادامه دهد.
 همینطور می توان درباره ادامه «وجود» بعد از مرگ نیز حرف زد. واقعیت وجودی ما بعد از مرگ نیست نمی شود. چون «نیست» وجود ندارد ، بلکه تغییر ماهیت می دهد. ممکن است به «ضدهستی» تبدیل شود که خودش شکلی از هستی است ، یعنی وارد «جهان موازی» شود که ما از آن حرف زدیم. (این فرض با ادعای الهیات هم جور در می آید ، البته نه لزوما در همه جزئیات). این البته خودش بحث مفصلی را می طلبد. مثلا این سوال پیش می آید که واقعیت وجودی ما جسم است ، یا روح ، یا هردو؟
اما هدف من اینجا این نیست که مسئله جاودانگی را بررسی کنم ، صرفا می خواستم به تعریف جدیدی از «نیستی» برسم: «نیستی» عبارت است از ضدهستی ، یعنی شکل دیگر هستی که به «هستی» فضای تغییر و تحول را می دهد و در عین حال به هستی هویت می بخشد. ادامه بحث اگر مجالی ماند در پست های بعدی.

* سارتر در کتابی به همین نام مبانی اساسی فلسفه خودش را آورده است.