نمازخانه کوچکی داشتم کنج قلب خودم. من بودم و خدایم بود و هیچکس نبود. غریبه ای از راه رسید و سلام نکرده گفت «وضو گرفتی؟ خمس دادی؟زکات دادی؟ انقلابی هستی؟ معتقدی؟ بی اعتقادی؟ با ما موافقی یا نه؟زود باش جواب بده.»
جواب این یکی را نداده دومی از راه رسید که: «چی فکر کردی؟ قبل از هر چیز باید اثبات کنیم که اصلا خدا هست یا نه... اصلا هست ها هستند یا نیستند. تو هستی یا نیستی؟ تو اصلا فکر کردی؟ ها؟ تو به چه حقی اینجا نشستی؟ توضیح بده ببینم...»
اولی با خدا سر لجم انداخت. دومی شک را مثل خار ته قلبم فرو نشاند. حالا از هردویشان عمیقا متنفرم.



پ.ن: چیزی نمی خواستم از شما ، بیشتر از این که تنهایم بگذارید.

 پ.ن 2: و از این پس ، تا ابد بار وسوسه ارتداد روی پشتم سنگینی خواهد کرد.