باد خواندن نمی داند
شب بود ، خیابان خلوت ، و چراغ ها یکی یکی خاموش می شدند. فقط ، گه گاه ، نور ماشین هایی که بی سر و صدا رد می شدند ، دنیای تاریکی را در هم می شکست. پرنده پر نمی زد.
صدای خش خش برگ های بدبختی که یکی یکی زیرپای «فرید» له می شدند ، با سمفونی قطره های باران درهم آمیخته بود و حالا ، انگار همه ی دنیا برایش ترانه شده بود! باران این موقع شب هم دست بردار نبود.
آب جوبهای کنار خیابان ، بالا آمده بود ، و اصلا ، خیابان را می خواست آب ببرد. قطره های کوچکی که هر کدام ، قدر یک دنیا وزنشان بود، هی گونه هایش را سیلی می زدند و لامذهب ها چه محکم هم می زدند! برایش مهم نبود ، می خواست تنها باشد تا شاید برای باران بشود درددل کرد.
قدم های کج و معوج و کوچک و بزرگش ، دنباله ی بارانی بلند را روی زمین می کشاند. بارانی ، گاهی توی چاله چوله های پرآب فرو می رفت ، گاهی هم ماشینی از توی این چاله ها رد می شد، و بی رحمانه ، آبهای جمع شده را توی صورتش می پاشید و می رفت.
کلاه کهنه اش را درآورد ، می خواست پوست سرش هم قطره های خنک باران را حس کند. جلوش را توی تاریکی به زور می دید ، قطره های آب هم از روی شیشه ی عینکش راه افتاده بود و اوضاع را بد از بدتر می کرد!
توی کوچه ی خلوتی پیچید. دیوارهای آجری خانه های قدیمی ، با آمدن باران ، بوی خوشی گرفته بودند. شاخه های پاییزی هم که از روی دیوار خانه ها ، سر بیرون آورده بودند ، انگار توی باران خوش بودند. دستش را دراز کرد ، خواست خنکای قطره ها را تا اعماق وجودش حس کند.
یاد روزهای مدرسه افتاد ، آن زمان که می خواندند «باز باران با ترانه ...»
و خنده اش گرفت! زیر لب شعر را با خودش زمزمه کرد. عجب باحال بود!
آرام آرام ، ته کوچه ، در ژرفای تاریکی دیوارها ، ناپدید شد.
***
پشت در قدیمی ایستاد. یک لحظه به خودش آمد ، حالا چکار کند؟ جواب بابا را چی بدهد؟ از خودش خجالت کشید. با کف دستش ، محکم چند بار به در کوبید. صدای خفه ای از در بلند شد که توی شرشر باران گم می شد. دوباره تمام قدرتش را به کار برد ، و این بار صدای پاهای مادر ، از آن سمت حیاط به گوشش رسید. در که باز شد ، چشمش که به قامت مادر افتاد که در چادر سفیدش پیچیده شده بود، رویش نشد توی چشمهای او نگاه کند. سرش را زیر انداخت ، زیر لبی سلامی کرد و داخل شد.
« کجا بودی تا این وقت شب؟»
این را مادر پرسید.
« راه دور بود ، تاکسی گیر نمی آمد ، مجبور شدم پیاده بیایم.»
این را گفت و داخل خانه شد. یک مرتبه موجی از نور و گرما پاشید به صورتش. دستش را روی بخاری کهنه گرفت. چه کیفی داشت!
بابا که با قیاقه ی عصبانیش از راه رسید ، انگار گنگ شده بود. نمی دانست چه جوابی باید بدهد. هر چند کم کم داشت به اینجور مرافعه ها عادت می کرد:
« مرد گنده بیست و خرده ای سالت شده! تا این موقع شب جمعه داری چکار می کنی؟»
و فرید باز ساکت بود. همین او را بیشتر عصبانی می کرد و باعث می شد با صدای بلندتری داد بزند:
« لابد باز هم رفته ای پیش آن استاد ......! شب شعر و از این برنامه های علافی...»
هر چه بابا بیشتر داد می زد ، فرید ساکت تر بود. آخرش که دید به هیچ نتیجه ای نمی رسد ، زیر لبی گفت «لااله الاالله» و رفت تا اعصابش در تنهایی کمی آرام بگیرد.
با قدم های آرام از پله ها بالا رفت. در اتاقش را گوشه ی راهروی تاریک طبقه ی بالا باز کرد و کلید برق را زد. لامپ کم نوری ، اتاق را روشن کرد. هر شب همینجور بود ، وقتی داخل اتاقش می شد ، انبوهی از کتاب ها و کاغذها و جزوه ها که گوشه گوشه ی اتاق ولو شده بودند ، جلو چشم هایش رژه می رفتند. از دیوان فروغ فرخزاد و سهراب سپهری گرفته تا رمانهای خارجی...
اینجا را دوست داشت ، عین دژ کوچکی بود که در آن از همه چیز راحت بود. خودش بود و فکرهایش و کاغذپاره هایش...
باز شب شده بود و در این قلعه ی امن با فکرهایش تنها بود. تلی از رختخواب ، گوشه ی اتاق انبار شده بود. با بی حوصلگی رختخواب ها را پهن کرد. امشب ، حس و حال بیدار ماندن نداشت. زیر پتوی نازک که هیکلش را پهن کرد ، چشمهایش به نور سفید ستاره ها خیره شد ، و تا آمد ببیند چند تا هستند و بین این همه ، او هم ستاره ای دارد یا نه ، خوابش برد.
***
چشم هایش را کم کمک باز کرد. یک نگاه به دور و برش انداخت ، سرش را دوباره زیر پتو برد. دلش نمی آمد حالا حالاها بلند شود. خواست دوباره بخوابد که یادش افتاد باید بلند شود و به قول بابا «دنبال بدبختی هایش بدود».
پاشد. پیژامایش را پوشید. تلوتلوخوران به حیاط رفت. از سرما همه ی تنش می لرزید. دستش را زیر آب یخ پاشویه ی کنار حوض گرفت و آبی به سر و صورتش زد. سریع برگشت به اتاق و توی آینه نگاهی به قیافه ی خودش انداخت. موهایش آشفته ، این بر و آن بر سرش پراکنده شده بودند ، و ریشش کمی بلند شده بود. سعی کرد زیاد به قیافه اش فکر نکند ، در را بست و رفت پی کارش.
***
پنچ دقیقه ای جلو کیوسک ایستاد و روزنامه خرید ، مثل هر روز.و صفحه آگهی های استخدام را باز کرد ، مثل هر روز. و دست آخر ، دست از پا درازتر ، تلوتروخوران ، راهش را ادامه داد. عین موجود معلقی که نه توی پیاده رو ، بین زمین و آسمان راه می رود. انگار آفتاب توی سرش زده بود! باز هم مثل هر روز...
***
دیو سرما انقدر بدجور هجوم آورده بود ، که زیر هفت تا لحاف هم قایم می شدی ، باز قندیل می بستی. دیوارهای آجری زیرزمین را نور کم سوی چراغ نفتی کمکی روشنتر می کرد. یک میز کوچک با شش-هفت تا صندلی ، همه ی اساسیه ی اتاق بود.
اگر کسی این ساعت شب داخل می شد ، شاخش از تعجب در می آمد: این همه چهره های عجیب و غریب ، این وقت شبی ، توی این سرما اینجا چکار می کنند؟
«رحیم» اینجا تنها زندگی می کرد ، و زندگیش خیلی تفاوتی هم با فرید نداشت. با این تفاوت که پنجره های اینجا رو به ستاره ها باز نمی شد. با این وجود خودش می گفت اینجا را دوست دارد.
صداها که توی هم می پیچید ، انگار رنگین کمانی از شعر و ترانه درست می شد:
«دل می رود ز دستم ، صاحبدلان خدا را ، دردا که راز پنهان ، خواهد شد آشکارا»
«دانی که چیست دولت؟ دیدار یار دیدن ، در کوی او گدایی ، بر خسروی گزیدن»
صدایی از آنطرف می آمد که می گفت:
« آبرویم را نریز ای دل ، لحظه ی دیدار نزدیک است...»
و این دل بود که پاسخ می داد:
« من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی ما سهل و آسان می رسد
پس چرا عاشق نباشم؟ »
و این بار صدا هشدار می داد:
« هوا بس ناجوانمردانه سرد است ، سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...»
به اینجا که می رسید ، سرما بدجوری توی ذوق می زد ، انگار همه یادشان می آمد هوا سرد است.
شش ، هفت نفری بودند.همه عین هم ، عین فرید ، گیج و در هم برهم و به هم ریخته! فرید یادش افتاد ، سالها پیش در مدرسه یادشان داده بودند که به اینجور آدم ها می گویند «انگل اجتماع...»
***
« مرد مومن! تو که تا امروز تحمل کردی! یه کم دیگه دندون رو جیگر بذاری کم کم خودش درست میشه... شور و شوق جوونیه به خدا، زود از سرش میپره...»
« خدا شاهده خیلی نگرانشم ، میترسم...»
«میترسی که چی؟»
« می ترسم آخرش کار دست خودش بده. دور و بری ها رو که نگاه می کنم ، همه بچه هاشون به یه جایی رسیدن. همین مسعود ، پسر داداشم عین مرد وایستاده بغل دستش داره کار می کنه. نگاش که میکنی حظ میبری!اونوقت اینو نگاه که میکنم ، می بینم تا لنگ ظهر که خوابه ، بعد هم که پا میشه انگار همیشه گیجه ، بعد هم میره ، بعد نصفه شب بر می گرده! »
پدر ، با عصبانیت آهی کشید و ادامه داد: « این بچه از اولش عادی نبود. هم سن و سالاش می رفتن تو کوچه فوتبال ، این می نشست فقط یه جایی رو بر و بر نگاه می کرد!»
سیگارش را روشن کرد: « به دلم موند یه بار بگه یه چیزی میخوام. یه بار بخواد یه چیزی براش بخرم ، روزها اگه صداش نزنی خودش تو اتاقش میمونه تا شب... مسخره ی فامیل شده ، آبرو دیگه نذاشته برام... اصلا هیچوقت انگار تو واقعیت نیست !»
و سیگار جدیدی روشن کرد.
فرید ، از آن بالا گوش تیز کرده بود و حالا همه چیز را شنیده بود.انگار حالش عادی نبود ، عصبی شده بود و هیجانزده! خنده ای تند و عصبی کرد: «واقعیت؟» قاه قاه خندید! «کدام واقعیت؟ همان که برای خودتان ساخته اید؟» بیشتر زد زیر خنده: «آه! این واقعیت لعنتی! انگار آدم با ملخ فرقی ندارد!»
حالا اشک هایش آرام آرام می آمد.
از پشت پنجره نگاهی به چراغ های نیمه روشن شهر انداخت. کمی دریچه را بازتر کرد. خنکی هوا به دلش چسبید.
***
نور زرد و قرمز ماشین ها که توی هم پیچیده بود ، صدای بوق بوقشان ، و چراغ خطر... همه انگار توی چشم هایش به هم پیچیده بودند. دستی روی چشم هایش کشید ، انگار تازه فهمید خیس است. آخرین بار که گریه کرده بود یادش نمی آمد. نورها هی توی هم می پیچید و یواش یواش محو می شد... دیگر نوری نبود ، دیگر انگار جایی نمی دید ، تند تند قدم بر می داشت ، برایش مهم نبود کجا ، هر جا که...
جیغ دلخراش ترمز ماشینی ؛ همه چیز را به هم زد. حالا ، این رنگ ها ، صداها ، شعرها ، همه چیز قاطی می شدند و هی می چرخیدند و می چرخیدند ، و هی بیشتر تابش می دادند...
روی زمین پهن شده بود. ماشین دنده عقب گرفت و از کنارش به سرعت رد شد.
***
حالا فرید آرام گرفته بود ، گوشه ی خلوتی که اصلا به چشم نمی آید ، بدون این که سعی کند خودی نشان بدهد ؛ دور از دنیای واقعی ، توی فکر و خیال های خودش...
سنگ قبر آنقدر کوچک بود که اصلا به چشم نمی آمد ، شاید خودش هم اینجور می خواست ، همین آرامش را...
این روزها آن اطراف خلوت است ، حتی بابا و مامان هم سال به سال نمی آیند ، اما به خودش خیلی بد هم نمی گذرد ؛ اینجا دیگر کسی نیست که دنیای رنگارنگ پر از شعرش را به هم بزند. اینجا از آن واقعیت لعنتی خبری نیست.
کمی آنطرفتر ،آنجا که گل های زرد و سرخ و سفید ، در آغوش چمن های گورستان آرمیده اند ، روی نرده ها با خط درشت نوشته اند: « گل ها را پرپر نکنید.»
اما باد که خواندن نمی داند...