برای مردی که می جنگد
۱- پاییز ۸۵ بود ، کلاس های فشرده ی روزنامه نگاری. از صبح ساعت هشت ، نه می رفتیم تا غروب ، پدرمان درمی آمد! اما همه این ها یک انگیزه قوی داشت ، و آن نشستن سر کلاس سیروس رومی بود. آن روزها هنوز با استادمان زیاد آشنا نبودیم. یادش بخیر او به ما "ساختار مطبوعات" را درس می داد. در هر حال آن کلاس ها گذشت و شاید ما در خاطر رومی نماندیم ، اما ، از آن جمع سی- چهل نفره ، حداقل آنهاییمان که بعدا خبرنگاری را ادامه دادیم رومی را فراموش نکردیم. ۲- تابستان پارسال ، بازار کتاب شیراز کنار مجتمع MRI ... روزهای تابستان من در بازار تابستانه کتاب گذشت و باز انگیزه قوی من ، برای شرکت در همه این برنامه ها ، او بود. رومی ، بیشتر وقت ها ، متواضعانه ، بدون این که ژست یا قیافه بگیرد ، هر سوالی داشتیم کمکمان می کرد و هرجا نیاز داشتیم دستمان را می گرفت. یادم نمی رود همین دو سه ماه پیش بود که از دفتر روزنامه ، به مناسبت روز خبرنگار با شماره اش تماس گرفتم ، و وقتی گوشی را برداشت و من را شناخت گفت: " اتفاقا این گزارش آخرت را هم خواندم ، خیلی خوب بود ، ولی..."
و به سادگی راهنماییم کرد و وقتی از او خواستم به مناسبت روز خبرنگار یادداشتی درباره ی نشریات زرد بنویسد ، باز هم فروتنانه قبول کرد و روز بعد ، سه صفحه یادداشت از سیروس رومی دست من بود ، و من یادداشت را توی کیفم گذاشته بودم و بعد آنقدر فکرم درگیر مسائل مختلف شده بود که یادم رفته بود یادداشت ها را کار کنم و هنوز فکرش را هم که می کنم از خودم خجالت می کشم!
۳- ۱۷ مرداد امسال ، سیروس رومی با دست خودش لوح تقدیر روزنامه نگارهای برگزیده را می چید و آماده می کرد (عکس بالا همان موقع گرفته شده) و با دست خودش آنها را اهدا می کرد. او مردی است که عمرش را ، جوانیش را پای مطبوعات گذاشته ، از سردبیری روزنامه های فارس گرفته تا راه اندازی دانشکده خبر شیراز ، و بسیاری روزنامه نگاری فارس را مدیون رومی می دانند.
رومی می گوید: خیلی از آنهایی که اولین بار خودم دستشان را گرفتم و به مطبوعات واردشان کردم ، امروز به منتقدان من تبدیل شده اند و این روزها حتی سراغم را هم نمی گیرند!
۴- پیر مطبوعات فارس ، اما این روزها حال و روز خوشی ندارد. او که پارسال دامادش را از دست داده بود ، و چندین ماه پیش مادرش را ، حال در سوگ مرگ دختر به عزا نشسته ، اما رومی معتقد است نباید خودش را در چنین شرایطی ببازد. امروز وقتی با یکی از دوستان برای عیادتش رفته بودیم ، بر خلاف همه تصوری که داشتم ، لبخند او را دیدم و آرامشش را که به راحتی می گفت: " روزهای اول برایم خیلی سخت بود ، دختری را که بیست و چند سال بزرگ کرده ام ، از ته قلبم دوستش دارم ، دیگر نیست... اما بعد کم کم منطقم به احساسم غلبه کرد و هر چقدر فکرش را کردم دیدم سرنوشت همه ی ما مرگ است و به قول معروف خون دختر من هم رنگین تر از دیگران نیست!"
۵- او مردی است که جنگیده و می جنگد. معتقد است نباید در زندگی تسلیم مشکلات شد. رومی می گوید: " حداقل فرقی که ما مطبوعاتی ها باید با مردم عادی داشته باشیم این است که در برابر مشکلات تحمل کنیم و به راحتی تسلیم نشویم."
و این گونه است که این مرد همچنان می جنگد. شخصا آرزوی روزهای بهتری را در آینده ی نزدیک برای او دارم.
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۸۷ ساعت ۱۰ ب.ظ توسط سروش
|