یک اتاق فسقلی که پنجره اش رو به خیابان باز می شود ، یک سیستم پکیده که کلاس سوم دبستان جایزه نمره های خوب ثلث آخرم بود ، یک خروار کتابهای رنگ و رو رفته ی عهد قجر: رمانهای مزخرف ر.اعتمادی ، کتابهای دکتر شریعتی ، دکتر سروش ، چند تا آلبوم خیلی قدیمی که ظاهرا زمانش به همان دوران ر.اعتمادی برمی گردد ، با کلی خرت و پرت دیگر...
از همه این ها باحال تر اما یک چیز واقعا عتقیه پیدا کردم، یک چیز نوستالژیک که وقتی داشتیم انباری را خالی می کردیم یکهو سر و کله اش پیدا شد: یک شیشه خالی "بلک اند وایت" مرغوب که احتمالا عمر دایناسور دارد. جالب است ، یعنی پیرزن در جوانی "بلک اند وایت" می زده؟

پی نوشت: بعد از یک شب تا صبح سگ بیداری و سگ خواندن، رفتم سر جلسه ریاضی و امتحان را به طرز فجیعی خراب کردم. تقصیر این معده نکبت است که وقت و بی وفت نمی شناسد.