نسیم ملایمی روی صورت «سیدرضی» سر می خورد.دستی به ته ریشش کشید و با یک نفس عمیق ، بوی بهارنارنج تازه را بلعید. صدای جیک و پیک چند گنجشک ، از شاخه هایی که سر از دیوارهای کاهگلی کوچه باغی بیرون آورده بودند بلند شده بود.
توی هوای گرگ و میش اول صبح ، تک و توک طلبه ها از کوچه خلوت رد می شدند.
با این که صبح زود برای نماز پاشده بود ، هنوز چشمهایش گرم خواب بود. یقه اش را مرتب کرد، سرش را زیر انداخت و با قدم  های سفت و سخت ،  پیچید توی کوچه مدرسه علمیه.
هوای کوچه باغی ها این وقت صبح به دلش می چسبید ، هر سال اردیبهشت دم صبح همین هوا بود. بیشتر درخت ها شکوفه های صورتی و سفید کرده بودند و شاخه هایشان از پشت دیوار کاهگلی باغ ها به بیرون سرک می کشید.
سید سرش را زیر انداخته بود ، زل زده بود به آسفالت کوچه ، مشت هایش را گره کرده بود ، کاری نداشت دور و برش چه خبر است.
صدای خنده ای نخودی حواسش را پرت کرد. چند دختر دبیرستانی از ته کوچه می آمدند. زیر لب «استغفراللهی» گفت و دوباره خیره شد به آسفالت سیاه کوچه که تازه قیرگون شده بود،  صدای خنده باز بلند شد. ناخواسته ، زیرچشمی نگاهی انداخت. چشمهایش را برگرداند.دخترها اونیفورم آبی پوشیده ، سمت مدرسه می رفتند. وسطی که به نظر شانزده ، هفده سالش می آمد ، از آن دوتای دیگر جذاب تر بود. دختر ،گاه به گاه شیطنتی می کرد وآن دوتای دیگر را هم می خنداند. سیدرضی چندبار دیگر زیر چشمی دخترها را دید زد ، صدای پایی او را به خودش آورد. «مصطفی» ، هم مدرسه ایش بود. جواب سردی به سلامش داد ، و راهشان را گرفتند و رفتند.
***
«آقا» آرنجش را روی متکای پهنی تکیه داده بود ، از پیش دستی کنار دستش قاش سیبی برداشت و گاز زد و بحث «مکاسب» را ادامه داد. سید خمیازه ای کشید. حوصله نداشت ، جسته و گریخته چیزهایی یادداشت می کرد. 
فکرش  همه جا می رفت. منظره دخترها که صبح زود شاد و شنگول سمت مدرسه می رفتند ، هی جلو چشمهایش رژه می رفت. 
 سید یک لحظه به خودش آمد ، دوباره از نو همه حرفهای آقا را پاکنویس کرد و سعی کرد حواسش به بحث کلاس باشد. ولی صدای خنده های صبح هی توی گوشش می پیچید.
کم کم چشمهایش گرم شد ، پلکهایش شده بود سنگین ، عین یک وزنه بزرگ ، آرام پلک ها روی هم افتاد. توی چرت رفته بود ، دخترها ولش نمی کردند. تازه فکرهایش داشت جالب می شد که با نیشگون مصطفی از چرت پرید. هاج و واج دور و برش را نگاه کرد. طلبه ها زدند زیر خنده. مصطفی آرام زیر گوشش خواند: « لااله الاالله! سید دیدی چطور شد آخر؟! پیش آقا آبروت رفت ،  حالا بیا ، درستش کن!»
سید از خجالت سرخ شد ، از ناراحتی لبش را گزید. حواسش را به بقیه درس جمع کرد.
***
 دم غروب ، دبیرستان سر کوچه ، تازه تعطیل شده بود. سیدرضی ، قفل موتورسیکلتش را که باز می کرد ، بی آن که بداند چکار دارد می کند زل زده بود به در مدرسه.
 سر و کله دختر بالاخره پیدا شد. این بار تنها بود و خسته ، ولی لبخند ملایمی داشت. سید زیرچشمی نگاه کرد.
یک آن عقلش سر جا آمد ،از خودش بدش آمد. سویچ را چرخاند و چند لحظه بعد دود اگزوز موتورسیکلتش کوچه را پر کرد.
***
سید ، هی با خودش کلنجار می رفت: « ای آدم سگ صفت! بدبخت بی ناموس! نه ، تو آدم نمی شی!»  
و از ناراحتی خودش را نیشگون گرفت. ده بار دور اتاق کوچک سه در چهارش چرخید و هی اعصاب خودش را به هم ریخت. تسبیح دستش گرفت و هزار نوع ذکر مختلف را خواند ، نماز توبه خواند و پیش خودش قول داد دیگر هیچوقت از این غلط ها نکند. ولی باز انگار یک جای کار عیب داشت ، هر چقدر توبه می کرد راضی نمی شد. بالاخره وقتی دید به جایی نمی رسد با غیظ رختخوابش را پهن کرد و خوابید.
***
اول صبح بیدار شد ، خوابش می آمد ، راحت نخوابیده بود. از سر شب تا حالا هی تکان تکان می خورد ، از این دنده به آن دنده می شد ،بیشتر از ده بار از خواب پرید.
بالاخره با کلی زور پاشد ، تلوتلوخوران طوری که همسایه ها بیدار نشوند بی سر و صدا رفت لب حوض ، شیر پاشویه را باز کرد ، کف دستش را زیر آب یخ گرفت و یک مشت پاشید توی صورتش. از سرما عین بید می لرزید. وضو گرفت و فوری نمازش را خواند. موتورش را روشن کرد ، و راه افتاد.
***
باد موهایش را انگار می خواست با خودش ببرد ، توی راه هزار بار شیطان را نفرین کرد ، اعصابش که خورد می شد ، موتور را هی بیشتر گاز می داد و باد بیشتر توی صورتش می خورد.
توی کوچه که پیچید ، چند بار دور و برش را نگاه کرد  نفس راحتی کشید. چند قدمی نرفته بود که نقطه سیاهی از ته کوچه دید. خشکش زد. نقطه هی بزرگ و بزرگ تر شد ، تا آنجا که دیگر هیکلش را کامل می دید ، خودش بود! بدوبدو سمت مدرسه می رفت ، انگار دیرش شده بود. سید زل زده بود به دختر ، ولی یک لحظه خودش را نیشگون گرفت ، زیر لب به شیطان لعنت فرستاد و رفت.
***
ردش را گرفته بود و حتی دیگر اسمش را هم می دانست ؛ شنیده بود که دوستهایش «راحله» صدایش می کنند ،  ده بار پیش خودش تکرارش کرد: « راحله ، راحله ، راحله ...»
اما شب که می شد ، تازه اول زجر سید بود ، خودش را شکنجه می داد! هی نماز می خواند ، توبه می کرد ، تسبیح دستش می گرفت و حتی گریه می کرد ، کم مانده بود از پشیمانی سرش را بکوبد به دیوار!
 حوصله بچه های حوزه را هم نداشت ، به زور باهاشان سلام و علیک می کرد. 
یکی دو بار پیش آمد که وقتی یواشکی داشت نگاه می کرد ببیند راحله چکار می کند ، یکدم دختر سرش را برگردانده بود و چشمهایشان توی چشم هم افتاده بود ، و بعد سید سرش را انداخته بود زیر و رفته بود.
***
صدای زنگ مدرسه که بلند شد ، دل سیدرضی انگار هری پایین ریخت! سرش را زیر انداخت. هنوز دو- سه دقیقه نگذشته بود که انبوه بچه ها با یونیفورم های آبی از در مدرسه بیرون ریختند. سید یواش نگاهی کرد. زیرلبی هی صلوات می فرستاد. بالاخره راحله پیدایش شد ، دسته ای از موهایش از زیر مقنعه بیرون ریخته بود ، و با بی خیالی راه می رفت. سید یک لحظه از خودش خجالت کشید ، به خودش گفت: «لااله الاالله! آخرش..."
ولی ساکت شد. قدم به قدم دنبالش تا سر کوچه رفت ، تا ایستگاه اتوبوس. راحله رفت و در قسمت عقب اتوبوس نشست. سید خودش را داخل جمعیت قایم کرد ، دستش از اضطراب یخ زده بود. فوری پرید بالا. خودش را توی یکی از صندلی ها تپاند. کجا داشت می رفت؟ این مسیر را تا حالا نیامده بود.
***
سید از شلوغی خیابان سرش گیج می رفت. نور نئون های آبی توی چشمش می زد ، از جلو چند مغازه «فسمت فود» گذشت. بوی چربی دماغش را اذیت می کرد. این همه بوتیک ، این همه مغازه رنگارنگ ، این همه آدم های عجیب و غریب!ً
بچه جغله ای که موهایش را عین جوجه تیغی کرده بود از جلو سید گذشت ، سر تا پایش را با نگاهش خورد ، و دست آخر متلکی گفت و رفت!
راحله ، توی کوچه خلوتی پیچید ، گوشه ای زیر نور مهتابی ایستاد. آینه کوچکی از کیفش درآورد ، موهایش را مرتب کرد و آخرش بعد از چند دقیقه آرایش ، قیافه جدیدی به هم زد.
سید مات مانده بود. راحله ، ساعتش را نگاه کرد. سید هنوز در بهت بود ، خشکش زده بود ؛ « یعنی این خودش است؟»
***
دختر و پسرها دور میزی نشسته بودند ، و بستنی میوه ای را مزمزه می کردند.. صدای خنده هایشان از پشت دود غلیظ سیگار بلند شده بود. سید ، دماغش را به شیشه کافی شاپ چسباند. حس کرد دماغش یخ زده.
از کافی شاپ بیرون آمدند ، سید با قدم های سست ، عین آدم های فلج پی شان را گرفت. 
سر نبشی ، چند رفیق علاف جلوشان سبز شدند. یکی ، متلکی به دخترها پراند و خنده بلندی سر داد. راحله زد زیر خنده. چشمکی زد و با بی خیالی رد شد.
سیدرضی می لرزید. سرخ شده بود. یک لحظه دیگر هیچ چیز ندید ، دست هایش را مشت کرد ، حس کرد داغ شده است. جلو پسرها قد علم کرد و یقه آنی را که چند لحظه پیش متلک پرانده بود گرفت: « بی ناموس شرف نداری؟!»

طرف ؛ اولش خنده کوتاهی کرد. فکر کرد دارد سر به سرش می گذارد. سید توپید: " عوضی! ناموس نداری؟" 
حس کرد جدی است. خواباند تخت سینه اش: "تروسنن؟برو کنار تا .....» 
ولی سید ول کن نبود. دوباره آمد جلو ، و دست به یقه شدند. سید انگار کور شده بود. مشتش را گره کرد و توی صورت پسر کوبید. افتاد زمین و خون از دماغ و دهنش راه افتاد. دستی گردن سید را از پشت گرفت. دو نفر  دیگر امده بودند کمک رفیقشان کنند. لگد محکمی توی شکمش خورد. طرف، فوری از جا بلند شد ، و با سیلی سید را پرت کرد کف زمین.
دستی روی صورتش کشید ، مایع گرمی زیر دستش لیز می خورد. دیگر چیزی نفهمید ، پیش چشمهایش سیاهی می رفت ، چند ضربه دیگر توی صورتش خورد ، و سرش گیج رفت. دو ، سه دقیقه بعد جمعیت زیادی دور و برش جمع شده بودند. چند نفر دستش را گرفتند و بلندش کردند ، یکی از فروشنده ها لیوان آبی آورد و دست سید داد. سید زیر لب تکرار می کرد: «راحله ، راحله...»
راحله رفته بود. سید گیج بود. آنقدر گیج که حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد تا کله کچل و براق مصطفی را که بین جمعیت توی نور مهتابی های کنار خیابان برق می زد ببیند. 
 ***  
سید تلوتلوخوران خودش را تا اتاقش رساند. داخل شد ، هنوز سرش گیج می رفت. چراغ را آرام روشن کرد ، آهی کشید و گوشه ای کز کرد ، سرش را با دو دستش گرفت ، قیافه بزک کرده پسرها جلو چشمش رژه می رفت ، و بعد لبخند بی خیال راحله. سید از عصبانیت مشتش را محکم توی دیوار کوبید. تکه ای از گچ دیوار افتاد. حس کرد دارد کم می آورد. چشمهایش خیس شد.
    کم کم همانطوری نشسته خوابش برد.
  ***
 بین طلبه ها افتاده بود که سیدرضی را وقتی پی لهو و لعبش می گشته دیده اند ، حتی چندتایی از بچه ها با موبایل هایشان از سید فیلم گرفته بودند.
بچه ها صبح بدجوری نگاه سید می کردند ، فهمید حتما خبری شده. دل سید مثل سیر و سرکه می جوشید. بالاخره گفتند که آقا صدایش زده و کارش دارد. تنش می لرزید ، دستهایش یخ کرده بود. پله ها را با قدم های لرزان بالا رفت تا به در اتاق کوچک و تاریک آقا رسید.
آقا ، سرش را به پشتی تکیه داده بود و تسبیح می انداخت.
سید سرش را زیر انداخت.ساکت ماند. حس می کرد سرش داغ شده. بالاخره صدای ناله خفه ای از ته گلوی آقا بلند شد.
***
چندتایی از طلبه ها پشت در فالگوش ایستاده بودند ، تا شاید چیزی دستگیرشان شد. ولی فقط چند جمله آخری را به زور شنیدند: "لااله الاالله! ما از پیغمبر حدیث داریم که ..... برو زندگیت را بکن مرد مومن!  چکارت به ...."
- «ولی آقا...»
- «الان هم برو بیرون کار دارم! هنوز معنوی نشده ای!» قاطعانه گفت.
سید گیج بود. خواست «اما و اگر» بیاورد که آقا ، تقریبا فرمان داد از اتاق بیرون برود. سید ، از پله ها که پایین می رفت حس کرد حالش بد شده ، می خواست بالا بیاورد. سرش گیج می رفت ، بی این که دور و برش را حتی نگاهی بکند، ول کرد و رفت.
***
سید ، عبای کهنه ای را که خیلی وقت پیش از دست خود آقا گرفته بود ، روی دوشش انداخته بود و بی خیال قدم می زد. باد آرام می وزید و چشمهای خیسش را می سوزاند. نفسی تازه کرد. به زور سعی کرد لبخندی بزند. آفتاب توی چشمش می زد. بوی بهارنارنج توی کوچه پیچیده بود. سید ، آرام آرام دور شد.