کمانچه کش روباه
بین ماها ولوله ای افتاده بود. سر کلاس بودیم که یکی از بچه ها خبر را در گوشی بهمان رساند. بعضی های دیگر هم قضیه را شنیده بودند. پچ پچی راه افتاد: « شنیدم سیروس خان رفته آفریقا از آنجا شیر آورده ، قرار است باغ ملی برنامه بگذارد...»
- « نه بابا ، این حرفا دروغه ، کی گفته؟»
- « بابام خودش می گفت شیر را دیده ، می گفت هیکلش خیلی گنده است ، این هوا...»
و دستش را بلند کرد تا هیکل شیر را نشان دهد. چشم هایمان گرد شد. البته قبل از آن از تلویزیون شیر زیاد دیده بودیم ، ولی شیر واقعی چیز دیگری بود.
« می گفت یک لحظه که توی چشم شیر نگاه کرده ، حیوان عصبانی شده ، غرشی کرده و دهانش را اندازه یک کف دست باز کرده ، بابام دندانهایش را دیده بود ، یکی قدر عاج یک فیل!»
بچه ها ساکت شده بودند و هیجان زده.
سعی کردم خودم را به بی تفاوتی بزنم ، خنده ای کردم و گفتم: « حالا مگر چی شده؟ من خودم صد بار شیر زنده دیده ام ، این خبرها هم نیست ، اصلا ترس ندارد!»
دروغ می گفتم. تا حالا شیر ندیده بودم. سیروس خان ، مسئول نگهداری حیوانات باغ ملی شیراز بود. حیوانات که می گویم ، منظورم چهار پنج تا کبوتر پاپر ، یک میمون مردنی ، دو سه تا طوطی و چند تایی خرگوش و سنجاب بود که این ها را توی قفس نگهداری می کردند. به جز این ها البته یک حیوان دیگر هم بود ، که همیشه مایه افتخار باغ وحش سیروس خان بود ، یک خرس وحشی که می گفتند از جنگلهای آفریقا آورده شده.
می گفتند همین دو- سه سال پیش ، یکی از بچه مدرسه ای ها ، رفته بود باغ وحش سیروس خان ، تخس بازی درآورده بود ، دستش را کرده بود توی قفس خرس و خرس هم امان نداده بود ، دستش را دندان گرفته و کنده بود ، هر چقدر هم بعدا پدر و مادر طرف شکایت کرده بودند ، شکایتشان به جایی نرسیده بود.
سیروس خان هر از چند سالی یک بار سفر می کرد به کشورهای آفریقایی ، از آنجا حیوانات جدید می خرید و بر می گشت ، در باغ ملی برنامه می گذاشت. می گفتند از این نمایش ها کرور کرور پول در می آورد.
مدرسه که تعطیل شد ، بدو بدو خودم را از کوچه پس کوچه ها رساندم خانه. سلام نکرده رفتم تو و نفس نفس زنان گفتم: « سیروس خان از آفریقا شیر آورده ،قرار است شیرها را بگذارند باغ ملی که همه مردم ببینند.»
خانم باجیم ( آن وقت ها به مادربزرگ خانم باجی می گفتیم) که داشت سبزی پاک می کرد گفت: « سلامت کو؟ چطور شده؟»
- «سیروس خان از آفریقا برگشته ، از آنجا حیوان خریده ، می گویند رفته شیر از جنگلهای آفریقا آورده شیراز...»
وقتی دیدم خانم باجیم قضیه را باور نمی کند با لجاجت گفتم: « بچه ها خودشان شیر را دیده بودند ، می گفتند هیکلش خیلی بزرگ بوده ، یال و کوپالی داشته ، دروغ که نیست! شیر است!»
خانم باجی چادرنماز گلدارش را سر کرد ، بدوبدو رفت دم در ببیند همسایه ها هم قضیه را شنیده اند یا نه. من هم دنبالش رفتم.
«فخری خانم شنیدید قرار است شیر بیاورند باغ ملی نمایش بدهند؟ خبری ندارید؟»
- « نه مادر ، مردم هر روز هزار جور حرف از خودشان در می آورند ، مگر الکی است؟ شیر به آن گندگی را بیاورند باغ ملی چکار؟»
خانم باجی رو به من گفت: « دیدی ننه نگفتم؟ مردم حرف می سازند.»
صغری خانم زن همسایه بغلی مان که هیجان زده شده بود خودش را انداخت وسط : « هیچ هم حرف نیست ، آقام وقتی داشته از سر کار برمی گشته ، گوشه باغ ملی شیر را دیده ، از نزدیک ، یک نعره هایی می کشیده که نپرس! یال و کوپالی برای خودش دارد، به زور توی قفس جایش کرده اند. چی می گویید شماها؟ چرا ندانسته حرف می زنید؟»
- « آخر مگر بیکارند شیر را با این هیکلش از وسط جنگل بردارند بیاورند باغ ملی؟ عجب جوان هایی شده اند این دوره!»
- « ها ، پس چی فکر کرده اید؟! تازه قرار است کلی نمایش بگذارد! آقام می گفت سیروس خان چند ماه با حیوان تمرین کرده.»
کم کم معرکه اش گل کرد و خبر دسته اولش دهن به دهن پیچید ، هر کس چیزی به قضیه اضافه می کرد و ادعا می کرد که خودش یا فلان کسش شیر را از نزدیک دیده که چه شکلی بوده.
دو سه روزی که گذشت ، همه اهل محل دیگر ماجرای شیر را شنیده بودند ، ولی هیچ خبری نشد. کم کم داشتیم شک می کردیم که نکند اصلا ماجرا شایعه بوده ، تا این که بالاخره یک روز عصر که از مدرسه برگشته بودم ، دیدم خانم باجی رادیو قدیمی را روشن کرده و استکان چایش را زمین گذاشته و با دقت گوش می دهد. گوش تیز کردم: «هیجان انگیزترین برنامه تاریخ ، یک اجرای دیدنی و خطرناک ، بازی با «شیرها» با اجرای پهلوان «سیروس قهرمانی» ، پنجشنبه ساعت 4 بعد از ظهر در باغ ملی شیراز برگزار می شود ، یک برنامه خطرناک ، نمایش شیرها... برای تهیه بلیت برنامه ، می توانید از هم اکنون به دفتر مدیریت باغ ملی مراجعه نمایید.»
***
از صبح دل توی دلم نبود ، هیجان زده بودم ، یعنی شیر چه قیافه ای دارد؟ شکل همان چیزی است که گاهی تلویزیون نشان می دهد؟
پول تو جیبی هایم را جمع کرده بودم تا هر جور شده بلیت برنامه را جور کنم. خانم باجیم اولش راضی
نمی شد ؛ ولی آنقدر اصرار کردم که دست آخر گفت: « ننه هر جا می ری فقط مواظب خودت باشی ها...»
آرام و قرار نداشتم ، سر کلاس فکرم پیش شیر بود ، حواسم به درس نمی رفت. زنگ آخر که خورد ،
مسیر مدرسه را تا خانه دویدم ، تندی ناهار خوردم و با این که می دانستم یک ساعتی تا برنامه مانده ، بدوبدو خودم را رساندم باغ ملی...
جمعیت سمت درهای باغ وحش هجوم می آوردند. داد و قال می کردند ، هیجان زده بودند.
صدایی بلند شد: « نکنه سر کاری بوده؟»
یکی دیگر از میان جمعیت گفت: « نه بابا ، من خودم شیر را دیدم!»
- « اگر دروغ باشد...»
اعتراض ها کم کم بالا گرفت: « پولمان را پس بدهید...»
- «حرام خورها...!»
- «پس کو؟ خبری نیست که...!»
اما بالاخره در باز شد و سر و صدای جمعیت خوابید. سیروس خان ، با ریش بلند و لباس شکاریش روی سکوی بلندی ایستاده بود. روی قفس بزرگی ، پارچه قرمزی انداخته بودند که پشتش معلوم نبود چه خبر است. بوی گندی بلند شده بود ، شبیه بوی شیره سوخته. سیروس خان توی بلندگو به جمعیت خوش آمد گفت و توضیح داد: « خانم ها ، آقایون ، با تشکر از این که برای دیدن این برنامه تا اینجا آمدید ، خواهش می کنم مواظب باشید ، بچه های کوچک را جلو نیاورید. البته حیوانی که می بینید رام شده است ، ولی در هر حال خطرناک است ، باید مواظب باشید.»
بین جمعیت پچ پچی درگرفت. بعضی زن ها ترسیده بودند. سیروس خان دو سه دقیقه دیگر حرف زد ، و بالاخره انتظار تمام شد ، پرده را کنار زد و در قفس را باز کرد.
یک نگاه به حیوان انداختم ؛ چشم هایم را مشتم. موجود زردنبوی لاغری ، با حلقه ای از موهای قهوه ای که انگار نصفش را چیده بودند ، تلو تلوخوران خودش را جلو کشاند.
یک بار دیگر به دقت سرتا پای شیر را ورانداز کردم: «یعنی خودش است؟!»
حیوان خرناسه ای کشید و نگاه نئشه واری به جمعیت انداخت. انگار سرش گیج می رفت ، زیر چشمهایش کبود شده بود. سیروس خان یک بار دیگر شیر را کامل معرفی کرد و گفت که نژادش به شیرهای جنگلهای استوایی آفریقا برمی گردد و حیوان خیلی خطرناکی است.
شیر به زور خودش را سر پا نگه داشته بود. سیروس خان ، شلاق بلندش را بالا برد و محکم زمین کوفت ، حیوان سرش را زیر انداخت و جلوتر آمد. سیروس خان علامتی به شیر داد و بلند گفت: «به مردم سلام کن!»
شیر دهانش را باز کرد و صدای خفه ای از ته گلویش بلند شد.
- «حالا بشین!»
حیوان روی دو پایش چهار زانو نشست.
- «دهانت را باز کن...»
دهن شیر تا نیمه باز شد.
-« بازتر!»
و باز تر شد. سیروس خان اول دست و بعد سرش را جلو چشمهای گرد شده جمعیت تا نیمه توی دهان شیر فرو برد. حیوان دندانهایش را باز نگه داشته بود تا صاحبش راحت باشد. سرش را از توی دهان حیوان درآورد. بعد یکی یکی با همه اجزای بدن شیر ور رفت ، دم شیر را تکان می داد ، روی پشتش می نشست و حیوان فقط گاهی غرشی می کرد که بیشتر شبیه ناله بود.
بعد کم کم شروع کرد به رقصاندن شیر دور محوطه ، جمعیت خونسردی عجیبی داشت. شیر خسته به نظر می رسید ، وسط برنامه گاهی دو سه دقیقه ای استراحت می کرد ، ولی استراحت که طولانی می شد سیروس خان شلاق را بالا می برد ، و شیر از ترس دوباره به ساز صاحبش می رقصید.
پچ پچی بین مردم راه افتاده بود: «مرتیکه نامرد داره کلک می زنه! شیره را چیزخور کرده! بهش تریاک داده!»
- «حیف پولی که برای این حیوان فکستنی دور ریختیم...!»
- « من که رفتم ، حوصله بقیه اش را ندارم!»
یخ زده بودم. حالم خوب نبود ، تهوع داشتم ،می خواستم بالا بیاورم ، چند بار از خودم پرسیدم «یعنی چطور شده؟» ولی نفهمیدم! وسط های کار برنامه را ول کردم و با حالی که خودم نمی فهمیدم برگشتم.
دو-سه هفته بعد بالاخره شیر ریق رحمت را سر کشید ، افتاد و مرد. می گفتند از بس سیروس خان بهش تریاک خورانده به این روز افتاده ، قبل از آن که بوی لاشش تمام باغ را پر کند بردند و بیرون شهر خاکش کردند. از آن روز به بعد دیگر هیچوقت سر و کله شیری در باغ ملی پیدا نشد.