فکرش را بکن یک روز صبح آفتابی خیلی قشنگ ، که اتفاقا اولین روزی هم هست که مدرسه را شخصا برای خودت تعطیل کرده ای! (اگر این بچه های کشتی گیر و وزنه بردار کلاس ما پایه باشند ، به خصوص آقای نماینده کلاس) بلندشوی بروی حقوق عقب مانده ات را بگیری ، دو تا ایران چک تر و تمیز خوشگل! دو دقیقه بعد در بانک نقدش کنی ، حالا ۱۰۰ هزار تومان ناقابل توی جیبت الکی افتاده. چکار می کنی؟ 
۱- بعدازظهر ، ساعت ۴ ، بالاخره ۵۰ هزار تومان شهریه این ماه کلاست را با یک قیافه حق به جانب می پردازی و کلی هم ژست بچه مایه دارها را می گیری و برای خودت حال می کنی.
۲- بعد از کلاس یک گشت مفصل در کتابفروشی های شهر می زنی و کلا زیر و رویشان می کنی. ۳ جلد ۱۷ هزار تومانی "مدار صفر درجه" احمد محمود ، یک کتاب از کافکا ، و یک کتاب از فالاچی توی کیفت میگذاری و باز حالش را می بری.
۳- پس از مدت های متمادی ، اعتبار این گوشی وامانده را شارژ می کنی و شروع می کنی به اس ام اس بازی با رفقا.
۴- سری به روزنامه می زنی ، و بعدش با یک رفیق ، دو ساعتی خیابانهای شهر را بالا و پایین می کنی ، و در طول این مدت آقای رفیق گوشت را می برد ، و مهمانش می کنی به همبرگر و سالاد فصل و نوشابه ۳۰۰ سی سی.
۵- آخر شب در حالی که شکمت باد کرده ، تلوتلوخوران خودت را تا خانه می کشانی ، یک نگاه به جیبت می کنی. می بینی تا این لحظه نزدیک به ۸۰ هزار تومان خرج کرده ای! عجب زندگی پرخرجی!
۶- صبح روز بعد (دومین روز تعطیلات مدارس) با آقای مدیرعامل فلان سازمان شهری قرار مصاحبه داری. با احترام فراوان ازت پذیرایی می کند ، و توضیح می دهد که مطالبی که درباره سازمان ما نوشته ای از روی بی اطلاعی بوده ، و شما باید اطلاع داشته باشید که ما چه خدمات ارزنده ای داریم با کندن خیابانهای شهر به مردم انجام می دهیم! دست آخر هم ، وقتی بعد از کلی حرفهای مودبانه داری از دفتر آقای مدیر خارج می شوی ، یکی از معاونان مدیر تو را به سمت میزش فرا می خواند و تاکید می کند که: "آقای فلانی ، هوای ما را داشته باشیدها... می دانید که این آقای مدیر تنها مدیر اصلاح طلب شهرمان است ، درست بنویسید ، یکجوری نکنید فردا زیر پایمان روفته شود!!!"
۷- در راه برگشتن ، چندین خرید پراکنده انجام می دهی ، و از یک بستنی فروشی طرف چهارراه ملاصدرا نوعی محصول غذایی می خری که شبیه به بستنی شکلاتی است ، و اصطلاحا "آیس شکلات" نامیده می شود! شکلات یخ را "هورررت" بالا می کشی ، و می روی توی یک حس فلسفی خیلی باحال!
۸- از یکی از کیوسکهای مطبوعاتی روزنامه ای می گیری ، روزنامه را باز می کنی ، اخمت را توی هم می بری و نگاهی متمولانه به صفحات می اندازی و کلا نوشته های روزنامه را تفسیر می کنی: "بد نیست ، اما هنوز آماتور هستند! جوانند ، باید بیشتر تلاش کنند!"
۹- از در خانه که تو می آیی ، مستقیما می آیی سراغ سیستم ، کامنتینگ وبلاگ  را چک می کنی ، و بعد شروع می کنی به نوشتن یک پست مزخرف جدید ، از این زندگی متمولانه واقعا ذوق زده شده ای!
۱۰- بعد از دقایقی تفکر و تعمق ، تازه به خودت می آیی و می بینی که ۱۰۰ هزارتومان دیروز تقریبا ته کشیده و فعلا بهتر است به همان زندگی سگی سابق برگردی!
نتیجه گیری اخلاقی: یارب مباد آن که گدا معتبر شود...
نتیجه گیری غیراخلاقی: کی گفته پول چرک کف دسته؟
نتیجه گیری شخصی: اصلا مغز اقتصادی ندارم.
نتیجه گیری شخصیتی: نمی دونم با شخصیت "گارفیلد" (همون گربه هه) آشنا باشید یا نه ، امروز متوجه شدم که خیلی به گارفیلد شباهت دارم.
نتیجه گیری قطعی: تا اطلاع ثانوی عیدتان مبارک!