از اول راهنمایی با هم توی یک کلاس بودیم ، گاهی درباره چیزهای مختلف با هم گپ می زدیم ، سوم که رفتیم با هم شدیم عین کارد و پنیر! توی باند کرکس کلاس بود ، یعنی تئوریسین گروهشان بود! برای سوزاندن پدر معلم ها برنامه ریزی میکردند و واقعا هم کارشان تمیز و حساب شده بود!
من هم که بچه خوبی بودم و مثبت! همیشه سر چیزهای الکی باهاش دعوایم می شد ، حتی چند باری کارمان به کتک کاری کشید ، تا این که بچه ها آمدند جدایمان کردند!
خلاصه گذشت و گذشت تا این که رفتیم اول دبیرستان و از قضا دوباره در یک مدرسه با هم افتادیم ، ولی خب دیگر دشمنی های قدیمی یادمان رفته بود ، و تازه فهمیدیم چقدر مشترکات عجیب و غریب داریم!
مثلا هردویمان عاشق کتابهای آگاتا کریستی بودیم ، هردویمان لجبازی خاصی داشتیم و هردویمان توی آن مدرسه لعنتی از چیزهایی که دوست داشتیم دور مانده بودیم.
خلاصه کم کم با هم رفیق شدیم ، و از آنجایی که تقریبا با هیچ آدم دیگری نمی توانستیم بسازیم هی رفاقتمان بیشتر شد و دیگر اصلا مدرسه بدون هم بهمان نمی ساخت.
ازش خیلی تاثیر گرفتم ، مثلا لجبازی و اخلاق تندش باعث شد من هم کم کم با هیچکس نتوانم بسازم و با همه چیز ساز مخالف بزنم!
یادم نمی رود روزی که آزمون علمی داشتیم ، از لج این که روز قبلش فرصت نداده بودند درس بخوانیم گفت «بیا پاسخنامه ها رو سفید بدیم» و خلاصه سر این قضیه تا مرز اخراج پیش رفتم!
البته او جان سالم به در برد ، ولی من تا مدت ها تحت تاثیر پس لرزه های این تبانی دونفره بودم!
تا این که این رفیق ما رفت توی مد روشنفکری و یاس فلسفی و بعد از یک مدت سیگاری شد ، و هنوز هم همیشه یک بسته سیگار با فندک آماده دم دستش است تا هر وقت اعصابش خرد می شود یکی دو پک بزند.
مدتی تحت تاثیر من وبلاگ نویسی می کرد ، یعنی خودم برایش وبلاگش را راه انداختم ، اما همیشه نوشته هایش تند و حتی گاهی بی ادبانه و فحشی بود! 
الان دیگر خیلی وقت است که با هم نیستیم ، اما هنوز رفیقیم و هنوز توی این پنجشنبه های سرد زمستان ، ساعت ها خیابان ها را از بالا تا پایین گز می کنیم. از هر دری می گوییم ، حرفهای سربسته مان را باز می کنیم و درددل هایمان را ، از آدم های کوچک و بزرگ دور و برمان حرف می زنیم، و گاهی هم که خیلی جوگیر می شویم می رویم توی نخ فلسفه و سیاست و خیلی چیزهای دیگر ، و زمین و زمان را نقد می کنیم و از همه ایراد می گیریم! گاهی هم در مورد یک مسئله مسخره فکری با هم اختلاف نظر داریم ، و دو ساعتی داد و بیداد می کنیم و به نتیجه نمی رسیم ، و البته همیشه آخرش به پرت و پلاهایی که گفته ایم می خندیم و تازه می فهمیم که چقدر حرفهای آشغال احمقانه ای زده ایم!
هنوز هم لجباز است ، ولی خب هرچه باشد رفیق است دیگر ، و چقدر خوب است که آدم یک رفیق داشته باشد ، حتی اگر رفاقتش مثل رفاقت کارد و پنیر باشد!