تپه
باد تکه های زغال را پخش می کرد توی صورتم. سیخ کباب روی آتش جلز و ولز می کرد. گفت: «پاشو...یه سر بریم اون بالا و برگردیم...» و به نوک تپه اشاره کرد.
مسیر انگشت اشاره اش را گرفتم. آفتاب توی چشمم می زد. گفتم: «برو بابا حوصله داریا...»
بازوهایم را کشید و اصرار کرد: «پاشو دیگه حالگیری نکن...همین یه امروزو داریم...»
سر تکان دادم.
- «یالله دیگه...اونجا رو می بینی؟ تا اون درخته می ریم ، چشم به هم بزنی برگشتیم.»
بالای تپه ، درخت بیدی توی باد تکان تکان می خورد. کمرم را به سختی صاف کردم. زیر بغلم را گرفت. استخوان هایم تیر می کشید.
خنکای باد از روی صورتم می گذشت ، می پیچید توی پیرهنم و پوست شکمم را قلقلک می داد.
- «میگم...امروز هوا بهتر شده ها...نه؟»
-« آره...آره همینطوره...»
و دوباره سکوتی برقرار شد که لابلایش باد زوزه می کشید. مسیر ، کم کم داشت سنگلاخی و اذیت کننده می شد. سنگیزه ها مثل میخ کف پایم فرو می رفتند. به نفس نفس افتاده بودم.
یک وقت ، پایین را که نگاه کردم دیدم همه چیز به طور وحشتناکی زیر پایم کوچک شده اند.
- «چقد دیگه مونده؟»
خندید:«چته پیرمرد؟!به همین زودی خسته شدی؟»
نفسم بند آمده بود: «صبر کن ، یه دقه وایستا.»
همانجا روی تخته سنگی نشستم.
- «پاشو...پاشو دیگه چیزی نمونده...»
-«اگه این قلب صاحب مرده بذاره...»
به سختی خودم را دوباره بلند کردم. شیب تپه حالا بیشتر شده بود. پاکشان خودم را جلو می بردم ، انگار زانوهایم فلج شده باشد. بالاخره صبرش تمام شد: «چته؟مریضی؟!»
دستپاچه شده بودم: «کی؟من...نه بابا خیلی خوبم...خیلی عادی...»
-« خب پس راه بیا دیگه...چیزی نمونده.»
راست می گفت ، چیزی نمانده بود. حالا می شد خانه های آبادی نزدیک را از آن بالا دید که به نظر بیشتر شبیه قوطی کبریت می آمدند. چند دقیقه بعد ، دوزانو پهن شده بودیم زیر درخت بید ، خیره به چراغ های روستا که کم کم روشن می شد و آسمان که رو به سیاهی می رفت. خسته بودم:
- «این همه راهو اومدیم برای همین؟»
من و منی کرد: «آره خب...جای قشنگیه...نیست؟»
و سیگاری آتش زد: «اونجا رو می بینی؟»
به چراغ های ده اشاره کرد.
-«خب...»
-«خب قشنگه دیگه...تازه...من شنیدم دخترای خوشگلی هم داره...»
چشمکی زد: «اگه بخوای می تونیم شبو همینجا باشیم...»
خندیدم: «ای بابا...از ما که دیگه...»
- «چیه شیطون؟نکنه عیب و ایرادی داری نمیگی؟ ها؟»
لبخندی زدم. حوصله ی حرف زدن نداشتم.
تاریکتر که شد ، سرازیر شدیم به سمت پایین تپه. هوا یخ تر شده بود. کباب از دهن افتاده بودم. یک وقت دست فرو بردم توی موهایم و رفتم توی فکر. کف دستم را که باز کردم ، چیز عجیبی به چشمم خورد: نخ موی سفیدی که توی تاریکی برق می زد.
سرد بود.