گرم بود ، تب داشتم ، آدم را زنده زنده می سوزانند توی این هوا. یقه پیرهنم را باز کردم ، عرق شر شر از گلویم پایین می ریخت ، سرازیر می شد توی یقه ام و شکمم را غلغلک می داد.
از در که وارد شدم، خودم را پرت کردم روی کاناپه ، یا چه می دانم تخت یا هر جای دیگری که بود. حالا که فکرش را می کنم شاید هم کف زمین افتاده بودم ، آره ، ریشه های قالی صورتم را اذیت می کرد. گرم بود لامذهب ، داشت خوابم می برد که در نزده آمدی تو ، مثل همیشه ات ، از وقتی یادم می آید سرزده وارد می شدی. با آن دامن گل گلی قرمز ، با موهای شلالت که همیشه توی صورتت می ریخت و ول می شد توی پیشانیت. دارم به این فکر می کنم که دفعه اول هم همین شکلی بودی؟ همینطوری ما را دادی به باد؟ آره ، باد....
باد یخی از پنجره داخل می آمد. مردک ، عین جنازه پهن شده بود کف زمین. نفهمیدم چه ش بود ، باید زنگ می زدم اورژانس. خطری بود وضعش.... نبود؟
چرا ، بود. خودت خطریش کردی آخه لامصب... به کجای دنیا برمی خورد اگر پشت چراغ خطر نگهم نمی داشتی؟ یادت رفته چقدر صبر کردم؟ چقدر احمقانه گوشه چهارراه ایستادم ، زیر بار نگاه های سنگین مردم؟ چقدر عین علاف ها من را کاشتی؟ خب من آدم نبودم؟ دل نداشتم؟
مردک بر و بر می کرد ، هذیان بود. نمی شد معنی حرفهایش را بفهمی ، انصافا سخت بود. خم شدم ، انگشت کوچکم را گذاشتم روی پیشانی عرق کرده اش. جوش بود ، بیچاره داشت می سوخت. باید کاری می کردم ، باید خونسردیم را حفظ می کردم. وگرنه مردک از دست می رفت.  
به نظر تو اشکالی دارد؟ چیزی از دنیا کم می شود؟ چه فایده ای دارد ، وقتی داری اسباب کشی می کنی؟بگو از فردا من چه غلطی توی این خانه بکنم؟ دزدکی از پشت پرده کجا را دید بزنم؟ حیف کوچه به این قشنگی نیست؟
گفت «کوچه» ، آره ، «کوچه» را فهمیدم. حتما توی کوچه کسی منتظرش بود ، ولی می ترسیدم ولش کنم. می ترسیدم دستی دستی بیافتد بمیرد.
خب بمیرم لعنتی! بذار بمیرم! آخ....بی پدر ، همه سوراخ سنبه های شهر را دنبالت گشتم. کدام جهنمی رفته بودی؟
عجب جهنمی شده بود. شماره اورژانس را هم یادم نمی آمد. زانوهایم را به سختی راست کردم ، دندانهایم قفل شده بود. باید به کسی خبر می دادم. شاید همان آدم توی کوچه ، اصلا توی کوچه کسی بود؟
آره خب ، خودم توی کوچه می دیدمت. یعنی این همه وقت خودت نبودی؟
کوچه خالی بود ، باد سردی می وزید. درخت چنار ، توی هوا تکان تکان می خورد. کاش به همسایه ها گفته بودم.
هر چند نمی گفتی هم خبری نبود.
مردک داشت می مرد ، کاش کاری می کردم. چند دقیقه پیش زنگ زدم به اورژانس.
صدای بوق مضحکی از توی کوچه می آمد. آمبولانس بود.این کارها که لازم نبود. من خوب بودم به خدا...
راه پله لعنتی تمام نمی شد. حالم از دیوارهای کثیفش به هم می خورد ، از این نرده های سیاه رنگ و رو رفته... یعنی زنده می ماند؟
چرا شلوغش کرده بودند؟ این سر و صداها برای چی بود؟ من که حالم خوب است ، تو هم که خوبی. نیستی؟
بیچاره ، صورتش کبود شده بود ، لب هایش می لرزید. مرد خوبی بود. درست نمی شناختمش.
حوالی عصر ، هوا خنک تر شده بود ، نمی دانم خواب بودم یا بیدار ، که تو آمدی - زیر همان درخت چنار قدیمی - ، و با لب های خنکت پیشانیم را بوسیدی. نگفتم همه سر و صداها بیخود بود؟