پسرک نرگس فروش آن روز بی رمق شده بود. همچنان لب جدول کنار خیابان نشسته بود و از جایش تکان نمی خورد. انگار آن روز اصلا دنبال پول نبود.خودش هم نمی دانست چه دردی دارد که نمی تواند از جایش بلند شود. فقط آرام گذر اتومبیل هایی را تماشا می کرد که بی تفاوت از کنارش می گذشتند. یادش رفته بود برای چه چیزی آمده و چکار باید بکند ، حتی فراموش کرده بود اگر شب با دست خالی به خانه برگردد چه کتک مفصلی نوش جان می کند...

پسرک با بی تفاوتی به همه چیز نگاه می کرد. اتومبیل های شیک و آخرین مدل ، مردمی که با قیافه ها و لباسهای مختلف گه گاه از کنارش می گذشتند و آپارتمان ها هیچ کدام برایش رنگی نداشتند.گاه به گاه دسته گل های نرگس را زیر دماغش می گرفت ، نفس عمیقی می کشید و بعد چند ثانیه چشم هایش را می بست. دنیا به چشم هایش خنده دار می آمد. مردم برای چه چیزی این همه شور می زدند؟... چه انگیزه ای برای دویدن دنبال زندگی داشتند؟ ... اصلا از این دنیا دنبال چه چیزی بودند؟ ... وقتی با یک شاخه نرگس می شد لذت دنیا را برد مردم پی چه چیزی این همه سگ دو می زدند؟ ...

دلش نمی آمد نرگس ها را بفروشد ، دوست نداشت از آنها دور باشد. برای همین ، عمدا گوشه ای از خیابان را انتخاب کرده بود که کسی او را نمی دید و خریداری برای نرگس ها پیدا نمی شد. یادش رفته بود که او را برای فروختن گل فرستاده اند ، نه بوییدن آن... توی این فکرها بود که سر و کله یک مشتری پیدا شد.

- شاخه ای چنده؟

- نمی فروشم!

- سر به سرم می ذاری؟

- نه... اگه همه دنیا رو هم بهم بدن نمی فروشم.

مشتری با تعجب نگاهی به پسرک انداخت. فکر کرد شوخی می کند. پولی کف دستش گذاشت و یکی از شاخه ها را برداشت. چند قدم دور نشده بود که پسرک گفت: آقا ، مگه نشنیدین؟ گفتم نمی فروشم!

نرگس را از دست مشتری قاپید. مشتری نگاه دیگری به پسرک انداخت و دور شد...

تا شب مشتری ها را یکی یکی رد می کرد. نرگس ها را سفت توی بغلش چسبیده بود و حاضر نبود یک دم از آنها جدا شود. با خودش می گفت: چه کسی دلش می آید نرگس ها را به این و آن بفروشد؟ .... نرگس ها مثل بچه هستند... آدم بچه هایش را به مردم می فروشد؟

آخر شب بود که یادش افتاد برای چه چیزی آمده بود. تازه به فکر پدرش افتاد که اگر بفهمد آن روز هیچ چیز درنیاورده با کمر بند سیاهش می کند. مانده بود چکار کند. بالاخره با خودش گفت:

هر چه باداباد ، بگذار یک امشب را با نرگس ها سپری کنم...

دسته گل را محکم توی بغلش گرفته بود و توی خیابان ها دنبال جایی می گشت تا شب را بگذراند. آنقدر راه رفت تا رمقی برایش باقی نماند. همانطور که گل ها را توی بغلش گرفته بود گوشه پیاده رو دراز کشید. آن شب با خودش خیلی فکر ها کرد: چی می شد اگر جایی داشتم تا همیشه پیش گل ها باشم؟ ... جی می شد اگر جایی بودم که آزادانه تمام روز نرگس ها را ببویم و کسی با من کاری نداشته باشد؟ چی می شد اگر تمام دنیا پر از نرگس می شد؟ ...

فکر کردنش زیاد طول نکشید ، چون خیلی زود خوابش برد. آن شب توی خواب می دید که توی یک باغ پر از گل ایستاده است. گل های نرگسی که عطرشان تمامی نداشت. بالای سرش یک آسمان آبی و زیر پایش جاده ای سبز پر از نرگس بود... 

صبح روز بعد روزنامه های شهر اعلام کردند:جسد پسرک گل فروشی که شب را در خیابان سپری کرده بود در یکی از خیابان های شهر یافت شد.