ایکاش....
کاش خدا جسم داشت....
کاش از آن بالا بالا ها می آمد پایین ، آنوقت سرم را شانه هایش می گذاشتم و زار زار می زدم زیر گریه!
هر چه ته دلم بود به او می گفتم. لابلای هق هق هایم به او می گفتم: خدا جون! تنهام! چکار کنم؟
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر ۱۳۸۷ ساعت ۱ ب.ظ توسط سروش
|