فرهنگ روی سنگفرش پیاده روهای شیراز:

بچه هایم را می فروشم تا شاید...

 این آفتاب داغ خیابان زند مخ آدم را متلاشی می کند! پشت ارگ کریمخانی ، زیر سایه درخت ها ، جای خوبی است تا چند دقیقه ای نفسی تازه کنی و نگاهی هم به کتاب های مظلومی که کف سنگفرش های پیاده رو پهن شده اند بیاندازی!

پشت نگاه پسر کتابفروش خیلی چیزها قایم شده است! شاید یادگار آن روزهایی که کتاب هایش هنوز مال خودش بودند ، نه مال مشتری ها...

شاید پدری که از صبح کله سحر می زد بیرون و تا آخر شب برنمی گشت!

شاید...

شاید هم عشق! پشت این نگاه مغموم احساسی حداقل شبیه عشق خوابیده است!

عشق به چیزی که دارد می فروشد و شاید اگر جیبهایش کمی پر بودند ، هیچ دلش نمی آمد گنجینه قدیمی اش را از خودش دور کند!

پسرک ، هزار و یک حکایت در این چشم ها دارد! توی چشم هایش می شود تصویر خیلی چیزها را دید!

رضا ، عشقش سینما ، ادبیات و عکاسی است! خوب توی چشم هایش می بینم ، چشم هایش می درخشد! این برق از کجا آمده؟

خدا می داند ، شاید برق امید است! راستی! مگر این روزها هنوز از امید اثری هست؟

رضا ، عاشق سینماست! مدت ها در کلاسهای انجمن سینمای جوان شرکت می کرد؛ مدت زیادی هم عکاسی کار کرده.

دندانهای زرد ، لباسهای کثیف و وضع ژولیده اش مانع این می شوند که حتی بتوان فکرش را کرد که او یک هنرمند فیلمساز باشد.

یک خروار کتابهای تخصصی فیلم و سینما را جلو خودش جمع کرده! در مورد ادبیات هم زیاد کتاب دارد!

سخت است بدانی چه حسی دارد ، وقتی ذره ذره عشقش ، ذره ذره وجودش را می فروشد!

پشت این نگاه خیلی چیزهای دیگر هم قایم شده است ، شاید احساسش ، وقتی تصمیم گرفت همه را بفروشد!

کتاب ها ، مثل بچه هایش هستند ، راستی شده تا حالا بچه ات را بفروشی؟ بچه ای که بزرگش کرده ای! ذره ذره از وجودت پر شده! بچه ای که با گریه هایش گریسته ای و با خنده هایش خندیده ای! واقعا شده بچه ات را بفروشی؟

بابا پول ندارد ، پول ندارد نان بخرد! دست بابا تنگ است! بابا پول لازم دارد! بدون پول ، سفره بدون نان می ماند!

مامان ، از زور نداری هر کاری که بگویی کرده است ، از کلفتی و رختشویی تا ...

بابا پول می خواهد ، پول ، پول ، پول!

توی یک خانه فسقلی فقیرانه ، که نان وسط سفره پیدا نمی شود ، کتاب چکار می کند؟

پسرک ، دستش را زیر چانه اش گذاشته و دارد کتاب می خواند: «پیرمرد و دریا»ی ارنست همینگوی ، «صدسال تنهایی» مارکز ، شاید هم «سمفونی مردگان» عباس معروفی....

بابا اخم می کند: «توی خانه ای که نان نیست ، کتاب جایی ندارد...»

اولش سخت است ، خیلی سخت ... شاید قطره اشکی هم برای بچه هایش از گوشه این چشم ها چکیده باشد...

رضا ، حالا تصمیم خودش را گرفته ، باید بچه هایش را بفروشد!

نه! این بچه ها دیگر جای ماندن ندارند! شاید بعدا صاحب خوب دیگری پیدا کنند....

حالا پسرک اینجا نشسته! خدا می داند، شاید دیگر به بچه فروشی عادت کرده ، برایش مهم نیست! دیگر اشک نمی ریزد ، می خندد! زهرخند تلخش دل آدم را می لرزاند! عادت کرده به ریش دنیا بخندد: «دنیا که به ما وفا نکرد ، ما هم کاری باهاش نداریم ، به ریشش می خندیم!»

حالا پسرک اینجا نشسته! خیلی سخت می شود از زیر زبانش حرف کشید!

«خبرنگارم ، آمده ام تا از مشکلاتت بنویسم.»

« چه مشکلی؟ اینجا همه چیز خوب است!»

باز هم تلخ می خندد: «بالاخره خب ، هر کسی مشکلات خاص خودش را دارد.»

«برایم بگو ، توی روزنامه می نویسم ، شاید بتوانم تلنگری به قلب های یخ زده ملت زده باشم!»

«  چطور دلت می آید این ها را اینجا بگذاری؟»

با همان لبخند تلخ می گوید: «از بی پولی!»

« چه احساسی از کارت داری؟»

«برای کسی فرقی نمی کند چه احساسی داشته باشم!»

البته که برای کسی فرقی نمی کند! مردم هزار گرفتاری دارند! باید به حساب های بانکی شان برسند! باید پول هایشان را پس انداز کنند! باید برای آینده بچه هایشان برنامه ریزی کنند! باید به املاک و زمین هایشان رسیدگی کنند!

ملت می روند و می آیند ، ولی پسرک همچنان سرجایش نشسته! کی فرصت دارد ته قلب رضا را بخواند؟ کی فرصت دارد؟

اما این فقط حکایت رضا نیست.

«12 سال است که کارم همین است. زمان ما امکانات نبود ، سال 76 بود که از ناچاری شرایط بد زندگی شدم کتابفروش! آن موقع اجاره نشین بودیم ، 200 ، 300 جلد کتاب داشتم که نمی توانستم آنها را همه جا همراه خودم بکشم ؛ این بود که تصمیم به فروش آنها گرفتم! همینجوری بود که بدون این که بفهمم چی شد ، یک روز نگاه کردم و دیدم شده ام کتابفروش کنار خیابان!»

 « پول زیادی ندارم ؛ مقدار خیلی کمی پول دارم که در بانک پس انداز کرده ام و حالا آمده ام اینجا عشقی کار می کنم!»: فرهاد می گوید.

«با وجود این که درآمد این کار خوب نیست ، برایم عین تفریح است. عاشق کتاب هایم هستم!»

« خودت هم کتاب می خوانی؟ »

« حداقل روزی نیم ساعت باید مطالعه داشته باشم ، باید اطلاعات بیشتری از کتاب ها داشته باشم تا بتوانم مردم را راهنمایی کنم.»

فرهاد ، بر خلاف همکارش رضا ، راحت تر درددل هایش را بیرون می ریزد: « این روزها دارم ازدواج می کنم ، ولی خودم هم می دانم شغلم جوابگوی یک زندگی راحت نیست.»
« بازار کار چطور است؟»

«بدک نیست! مردم بد استقبال نمی کنند! از سنین کم تا دانشگاهی ها ، همه استقبال می کنند! البته این روزها مردم بیشتر کتاب های قدیمی نایاب را دوست دارند که دیگر در بازار گیر نمی آید.»

در همین هنگام وسط حرف زدن با من ، مردم را راهنمایی می کند تا کتاب های دلخواهشان را بردارند.

«اگر پول داشتی ، دوست داشتی چکار کنی؟»

«اگر دست خودم بود و پول داشتم ، هیچ کاری نمی کردم! یک جنگل خالی برای خودم پیدا می کردم ، بیست هزار جلد کتاب می ریختم توی جنگل و می نشستم به خواندن!»

فرهاد ، آثار همه نویسنده ها را می خواند. خودش عقیده دارد: « یک نویسنده باید به مردم آگاهی بدهد ، باید کمک کند مردم زندگی بهتری داشته باشند....»

«فکر می کنی کتاب چه وظیفه ای دارد؟»

« می دانی؟ کتاب یک موجود نیست که بتوانیم وظیفه ای را گردنش بیاندازیم! کتاب نوشته می شود ، اما این فرهنگ مردم است که آخرسر همه چیز را روشن میکند.»

فرهاد ، اهل شعر هم هست: « شعر نمی گویم ، ولی شعر زیاد می خوانم. دشمنی سرسختی با شعر سفید و شاعران آن به خصوص شاملو دارم. شعرهای شاعران قدیمی را زیاد می خوانم. ضمنا اینجا کتاب شعر زیاد است. مردم معمولا کتاب های سهراب سپهری یا اخوان ثالث را دوست دارند.»د

« چه تصمیمی برای آینده ات داری؟»

« همانی که گفتم! مهیا کردن یک جنگل با بیست هزار جلد کتاب!یک زندگی عالی!»
 و حالا اینجا ،  جلو شیشه مانیتور رایانه نشسته ام و دارم حرفهایشان را تایپ می کنم. کولرگازی باد خنکی می زند. نوازش دست باد را روی دست هایم حس می کنم و حسابی می روم توی کیف! راستی! الان بچه های کتابفروش چکار می کنند؟ گمان کنم هنوز زیر همان آفتاب داغ نشسته اند و دارند باز هم بچه هایشان را می فروشند...

خیلی حرف ها را ننوشته ام ، این که بازار کتاب این روزها کساد شده ، این که کسی دیگر این روزها حوصله کتاب خواندن ندارد ، و خیلی چیزهای دیگر... اما کار من مگر چیزی جز نمک پاشیدن روی زخم است؟

مردم عزیز! از خیابان زند ، پشت ارگ کریمخانی که رد می شوید ، یک دقیقه بایستید! نفسی تازه کنید! خوب نگاه کنید! اینجا یک نفر دارد بچه هایش را می فروشد!