تو زندگیت لحظه هایی هست که بهش می گویند لحظه های حیرت(این را توی کتاب فلسفه پارسالمان نوشته بود). از این لحظه های مزخرف برای هر کسی پیش می آید. این که به یک مسئله مزخرف و پیش پاافتاده آنقدر فکر می کنی که به حالت تهوع می رسی. یکی از همین مسائل پیش پاافتاده برای من این است که چرا از هر ده تا آدمی که توی خیابان می بینم ۹ تایشان زشت و بی ریخت هستند. دماغ های بزرگ و اضافی ، چک و چیل کج و لوله و لب های درشت با دندان های زردی که از دور توی چشم می زند. چرا آدم ها باید اینقدر زشت باشند؟ بعد به این فکر می کنم که من اگر برای یک هفته ، فقط یک هفته نخواهم آدم زشت ببینم ، اصلا نخواهم چیز زشت و کثیف و بی ریخت ببینم کجا باید بروم؟ کجا باید فرار کنم؟
همین حالت مسخره ، وقتی که به موضوع عدالت هم فکر می کنم برایم پیش می آید. این که چرا مثلا بنده خدایی در ساوان های کنگو به دنیا می آید و بنده خدای دیگری (که شاید اصلا به خدایی اعتقاد هم نداشته باشد) ناف نیویورک و شیکاگو.
چرا بعضی از ما باید هم زشت باشیم ، هم بدبخت ، و این بدبختی و زشتی تسلسل وار در زندگیمان ادامه داشته باشد؟
گاهی فکر می کنم شاید خدا بدبخت ها را برای خودش آفریده (تا مثلا تنها نباشد!) و خوشبخت ها را برای این که آزادانه توی دنیا بگردند و هر گهی خواستند بخورند و کسی هم کاری به کارشان نداشته باشد. مثل گوسفندهایی که توی دشت بزرگی ولشان می کنی تا آزادانه برای خودشان بچرند و خوشبخت باشند و بع بع کنند.
می دانم این حرفها منطقی نیست ، می دانم که ساخته ی ذهن مریض خودم است ، ولی نمی توانم بهشان اعتقاد نداشته باشم ، نمی توانم...


پ.ن: از اظهارنظرهای گنده راجع به دنیا بیزارم، و حالا خودم دارم همین کار را میکنم...