می گویی هست ها نیستند و نیست ها هستند ، هستندگی بایدها و نبایدها ، نظم نوین جهانی را چنان می کند و اگر چنین می کرد... سگرمه هایت را می کشی تو هم که یعنی "می شنوی؟" 
بی خبری خب لامصب...خبر نداری که من ،این همه وقت ، فقط محو دو تا چشم سیاهت بوده ام و روی خم ابروهات تاب سواری می کرده ام...
حالا تو باز حرفهای جدی بزن ، اخم کن ، که من دیوانه ی این اخم هام.