ساعت ۱۱ و ربع.
مامان فحش ميده و دستور ميده هر چه سريعتر كپه مرگمو بذارم . - ميترسه مث ديشب تا ۵ بيدار بمونم- بابام يه سيگار روشن ميكنه و ميره توي اتاق من ، اون بيرون - كه مث سيبري سرده- ، ميگه اونجا با آرامش بيشتري كارمو انجام ميدم. 
از سر شب تا حالا سرگيجه دارم. يه چيز خيلي خالي مسخره توي مغزم گز گز مي كنه. نه اين كه چيز مهمي باشه ها ، ولي خب آزاردهنده است ديگه. در كل مثل هميشه آرومم. نشستم پشت كامپيوتر و فرمان مامانو به ت.خمم هم حساب نمي كنم. - هر چند تا ربع ساعت ديگه براي جلوگيري از متشنج تر شدن اوضاع مجبور خواهم شد مث بچه آدم برم بكپم- يه چيزي رو امشب پيدا كردم روي ساز به نظر جالب بود. اسمشو گذاشتم "باديه" ، يعني بيابون. ولي حوصله ي نوشتنشو ندارم. شايد فقط فايل صوتي شو آپلود كردم.
به طرز عجيبي احساس خشم مي كنم. نمي دونم نسبت به چي - شايد خودم- مهم هم نيست.
فكر مي كنم با خوابيدن من همه چي حل بشه.
يه شعر خيلي ت.خمي داشتم ميخوندم از شهريار. تو كتاب درسي مون اومده بود.
فردا خورشيد مياد تو آسمون. گفتم كه بدونيد.
امشبم ماه تو آسمونه. ولي من هنوز نديدمش.
از ميرزاده ي عشقي بدم نمياد. نميدونم چرا. - قاعدتا بايد بدم بياد-
دلم سيگار ميخواد - هر چند هيچوقت نميكشم- يا آدامس اوربيت ، يا يه همچين چيزي. يه چيزي كه مث سقز باشه تو دهن.
داشتم كارتون كارولين رو نگاه مي كردم. چيز جالبي بود. راجع به يه دختره كه بابا و مامانش گياه شناسن. هميشه غذاهاي گياهي ميخورن. اونوقت يه بابا و مامان خيالي پيدا مي كنه كه باباهه پيانو ميزنه و مامانه بوقلمون سرخ شده با سس قرمز و كلي غذاي خوشمزه ديگه براش درست مي كنه. بعدش دختره خيلي احساس خوشبختي مي كنه. بعد بابا و مامان جديدش تو زرد از آب در ميان. حوصله تعريف كردن بقيه شم ندارم.
دلم ميخواد ديگه به هيچي فك نكنم.
همين.



پ.ن: آرشيو وبلاگم هم خراب شده. ديگه مطالبو آرشيو نمي كنه. به درك.