190
يكجور دنياي ذهني است ديگر. دوست داري توي خودت باشي. خارج از ذهنت ، همه دشمنند ، گرگند ، به محض اين كه دستشان برسد ، مي خواهند پاره ات كنند.
به اينجا كه ميرسي ، ترجيح ميدهي دور "ديگران" را كلا خط بكشي ، چه خوب ، چه بد. توي خودت باشي ، توي زندگي ذهني خودت ، دنيايي كه دوست داري آنطور باشد.
گاهي به سرم مي زند كامنتينگ اينجا را ببندم ، اينطوري ، آخرين دريچه ي ارتباطي ام با دنياي خارج هم بسته مي شود. با اين وجود ، احساس مي كنم گاهي هم نياز دارم با يكي حرف بزنم. سكوت اگر طولاني باشد ، آزاردهنده مي شود.
هر چه باشد اما ، من اينجا همه چيز دارم. سازي دارم -گوشه ي هال- با كلي دفتر و كتاب نت ، مي توانم ساعت ها ساز بزنم ، بي آن كه به چيز خاصي فكر كنم. يا شايد بر عكس ، جريان سيال ذهنم را باز بگذارم. درست چسبيده به پيانو ، كامپيوتري دارم كه هر وقت دلم بكشد ، مي توانم ذهنم را از روي كلاويه ها دايورت كنم روي صفحه كليدش ، در عرض چند دقيقه كانكت شوم به اينترنت ، و هر چقدر دلم خواست - بي آن كه كسي ببيند دارم چكار مي كنم- به گوشه و كنار دنياي مجازي سرك بكشم. وقتي كسي تو را نمي بيند ، يكجور اعتماد به نفس عجيب تمام وجودت را مي گيرد. وقتي كسي نمي داند تو "زشت" هستي ، صدايت اصلا قشنگ نيست ، آدم زياد جذاب و با اعتماد به نفسي هم نيستي. فقط دراز شده اي روي صندلي پيانو ، پشت كامپيوتر ، و سعي مي كني دنيايي را بسازي كه دوست داري ، توي اين دنيا آدمي باشي كه دوست داري، جذاب ، بااتيكت ، با اعتماد به نفس ، حتي از خودراضي و ... چه مي دانم... آن وقت بعد از ساعت ها ، وقتي چشمت را از روي مانيتور برمي گرداني ، و برمي گردي به واقعيت يك چيز تلخي را حس مي كني.
مثل اين كه يك غروب تابستاني خيلي تاريك ، تازه از خواب پاشده باشي ، منگ و بي حساب و كتاب. مثل "بادام تلخ" كه ناخواسته مي رسد ، در سكوت.
نه! اگر واقعيت اين است من دنياي ذهني ام را بيشتر دوست دارم. ترجيح مي دهم آدم خيال پردازي باشم و ... بگذريم. هميني كه هست. هميني كه هستم...
به اينجا كه ميرسي ، ترجيح ميدهي دور "ديگران" را كلا خط بكشي ، چه خوب ، چه بد. توي خودت باشي ، توي زندگي ذهني خودت ، دنيايي كه دوست داري آنطور باشد.
گاهي به سرم مي زند كامنتينگ اينجا را ببندم ، اينطوري ، آخرين دريچه ي ارتباطي ام با دنياي خارج هم بسته مي شود. با اين وجود ، احساس مي كنم گاهي هم نياز دارم با يكي حرف بزنم. سكوت اگر طولاني باشد ، آزاردهنده مي شود.
هر چه باشد اما ، من اينجا همه چيز دارم. سازي دارم -گوشه ي هال- با كلي دفتر و كتاب نت ، مي توانم ساعت ها ساز بزنم ، بي آن كه به چيز خاصي فكر كنم. يا شايد بر عكس ، جريان سيال ذهنم را باز بگذارم. درست چسبيده به پيانو ، كامپيوتري دارم كه هر وقت دلم بكشد ، مي توانم ذهنم را از روي كلاويه ها دايورت كنم روي صفحه كليدش ، در عرض چند دقيقه كانكت شوم به اينترنت ، و هر چقدر دلم خواست - بي آن كه كسي ببيند دارم چكار مي كنم- به گوشه و كنار دنياي مجازي سرك بكشم. وقتي كسي تو را نمي بيند ، يكجور اعتماد به نفس عجيب تمام وجودت را مي گيرد. وقتي كسي نمي داند تو "زشت" هستي ، صدايت اصلا قشنگ نيست ، آدم زياد جذاب و با اعتماد به نفسي هم نيستي. فقط دراز شده اي روي صندلي پيانو ، پشت كامپيوتر ، و سعي مي كني دنيايي را بسازي كه دوست داري ، توي اين دنيا آدمي باشي كه دوست داري، جذاب ، بااتيكت ، با اعتماد به نفس ، حتي از خودراضي و ... چه مي دانم... آن وقت بعد از ساعت ها ، وقتي چشمت را از روي مانيتور برمي گرداني ، و برمي گردي به واقعيت يك چيز تلخي را حس مي كني.
مثل اين كه يك غروب تابستاني خيلي تاريك ، تازه از خواب پاشده باشي ، منگ و بي حساب و كتاب. مثل "بادام تلخ" كه ناخواسته مي رسد ، در سكوت.
نه! اگر واقعيت اين است من دنياي ذهني ام را بيشتر دوست دارم. ترجيح مي دهم آدم خيال پردازي باشم و ... بگذريم. هميني كه هست. هميني كه هستم...
P.N: ...clear the browse history...right now pleeeeeease!
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۱۲ ق.ظ توسط سروش
|