215
نه! دشمني نيست! آتشي از آسمان نمي بارد! نهنگي براي بلعيدن تو دهان باز نكرده! و دريايي براي غرق كردنت ... آتش و آسمان و نهنگ و دريا اما همه هستند ، گوشه ي تاريكي از ذهن تو... دشمن كوچك كشنده ات آنجا لانه كرده ، كمين كرده براي به خون و صلابه كشيدنت - و مگر جنگي از اين سخت تر هم مي تواند باشد؟- و تو در كشاكش دريايي كه به قهقراي خويش مي خواندت ، دست و پا مي زني ، با دهان باز و چشمهاي از حدقه بيرون زده.
و ناگاه ، به خودت نگاه مي كني ، - آندم كه نفس هاي آخر را داري مي كشي- و فضايي بزرگ بزرگ بزرگ ، خالي خالي خالي در اطراف خودت مي بيني ، و دشمني كه نيست ، و دست هاي خون آلودت... باري قاتل خويش بوده اي...
پ.ن: وقتي پايين ترين سطح خودم را ، همه ي رذيلتم را يكجا برايت به نمايش مي گذارم ، مي خندي و از من لذت مي بري ، و آنگاه كه قله هاي درونم را - بي قيمت- نشانت مي دهم ، تلخ و ناخواسته مي يابي ام... پست روزگاري است.
و ناگاه ، به خودت نگاه مي كني ، - آندم كه نفس هاي آخر را داري مي كشي- و فضايي بزرگ بزرگ بزرگ ، خالي خالي خالي در اطراف خودت مي بيني ، و دشمني كه نيست ، و دست هاي خون آلودت... باري قاتل خويش بوده اي...
پ.ن: وقتي پايين ترين سطح خودم را ، همه ي رذيلتم را يكجا برايت به نمايش مي گذارم ، مي خندي و از من لذت مي بري ، و آنگاه كه قله هاي درونم را - بي قيمت- نشانت مي دهم ، تلخ و ناخواسته مي يابي ام... پست روزگاري است.
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۵ ب.ظ توسط سروش
|