آنها گرفتند خوابيدند. قرار شد براي سال تحويل بلند شوند. من اما خوابم نمي برد. نه اين كه ذوق سال نو را داشته باشم. اصولا همه ي شب ها خوابم نمي برد. اين بود كه نشستم پاي اين برنامه ي final كذايي و روي آهنگ جديدم كار كردم. يك ساعتي كه پاي كار نشستم آنقدر حواسم توي آهنگ رفت كه حالت منگي عجيبي بهم دست داد. مثل اين كه يكهو زمان را گم كني ، مكان را گم كني ، خودت را گم كني. الان كه نگاه ساعت كردم ديدم يك و نيم است. يعني يك ساعت ديگر به سال تحويل مانده.
نمي دانم توي اين يك ساعت چكار كنم. از يك طرف ارزش خوابيدن را ندارد. يعني تا چشم هايت گرم شود سال نو شده و حيف است بيدار نباشي و نبيني.
حوصله ي ادامه ي كارم را هم ندارم - ضمن اين كه هنوز ريزه كاري هاي اين برنامه لعنتي را بلد نيستم- ساز هم نمي شود زد اين وقت شب. همه گرفته اند كپيده اند. حتي حوصله ي هيچ كتاب خاصي را هم ندارم. اين است كه از سر تفنن شروع به نوشتن اين يادداشت شبانه كردم.
حالا هم حس مي كنم هيچ حرف ديگري ندارم بزنم. راجع به سال قبل هيچ نظري ندارم - به جز اين كه براي من خيلي سال گُهي بود- راجع به سال جديد هم نظري ندارم. فقط مي توانم آرزو كنم همه خوشبخت باشند و به آرزوهايشان برسند.
بگذريم... بعدا اين يادداشت را بازنويسي مي كنم.
الان ترجيح مي دهم كمي توي رختخواب دراز بكشم و فكر كنم.
همين.