223
خانه ي من ، جايي بر بلنداي تپه اي دوردست خواهد بود. آنجا كه خورشيد ، مستقيم مي تابد ، و آتشي روشن نمي شود. دودي بر نمي خيزد ، و شهوتي. چيزي براي "رسيدن" نيست ، و چيزي براي "نرسيدن". بالاتري وجود ندارد ، و پايين تري ، و پست و بلندي. آنجا كه پنجره هاي بي شيشه ، رو به خورشيد گشوده مي شود و نور كف چوبي اتاقم پهن مي شود. درخت كاج همسايه ، صبح بخير مي گويد و من ، دستي تكان مي دهم و آنگاه بر پشت بام خانه ي كوچكم - زير نور عمود خورشيد- خواهم نشست ، تا فرودآمدنش ، وقت غروب. آندم كه جنگل در تاريكي مطلق فرو مي رود. و باز جز نور چراغ هاي نفتي و بوي روغن سوخته و شب تاب هايي كه در هوا تكان مي خورند هيچ نيست. خانه ي من جايي است كه "تغيير" در آن نيست و مردن همچنين. خانه ي من جايي است شايد...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۹ ب.ظ توسط سروش
|