211
نزديك دو صفحه نوشته بودم راجع به رسيتال پيانويي كه امروز عصر رفتم ، بعد ديدم اين مزخرفات به درد هيچكس نمي خورند. هر چند همه ي اين مطالب را نه از روي ژست - كه جاي ژست هم ندارد- بلكه صرفا از روي علاقه ي قلبي مي خواستم اينجا بگذارم. وقتي آدم ذوق چيزي را مي كند ، چيزي را عاشقانه دوست دارد ، هي مي خواهد خواسته و ناخواسته آن را به ديگران انتقال دهد - يا حتي تحميل كند- يكجور علاقه ي قلبي به اين كه همه ي احساست ، ذوقت را با يك نفر تقسيم كني ، غافل از اين كه... بگذريم.
خوابم نمي برد. داشتم فكر مي كردم به يكسري مسائل - هر چند فكر كه زياد كار كند قلب از كار مي افتد و من اين را دوست ندارم- هزار راه نرفته هست و هزار فكر نخوانده ، هزار تصوير كلمه نشده هست و احساسات مبهمي كه مثل ماز در هم مي پيچند ، بي اين كه نهايتا به مقصد مشخصي برسند.
صرفا مي خواستم اين را براي خودم يادداشت كنم ، كه گاهي آدم ، با همه ي قلبش مي خواهد دنيا را ، هوا را ، آدم ها را در آغوش بكشد ، بي اين كه چيزي بخواهد و ...
آه چه كلمه ي مقدسي است دوست داشتن - آلوده اش نكنيم- ...
خوابم نمي برد. داشتم فكر مي كردم به يكسري مسائل - هر چند فكر كه زياد كار كند قلب از كار مي افتد و من اين را دوست ندارم- هزار راه نرفته هست و هزار فكر نخوانده ، هزار تصوير كلمه نشده هست و احساسات مبهمي كه مثل ماز در هم مي پيچند ، بي اين كه نهايتا به مقصد مشخصي برسند.
صرفا مي خواستم اين را براي خودم يادداشت كنم ، كه گاهي آدم ، با همه ي قلبش مي خواهد دنيا را ، هوا را ، آدم ها را در آغوش بكشد ، بي اين كه چيزي بخواهد و ...
آه چه كلمه ي مقدسي است دوست داشتن - آلوده اش نكنيم- ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۱ ق.ظ توسط سروش
|