بيدي بودم
لرزان در اقيانوس... و ماهي ها به نوك انگشتان پايم تُك مي زدند ، بوسه بوسه بوسه... و آنگاه شاخه هايم را به دست باد مي دادم ، تا آنسوي هياهوي دريا و باد و ماهي ها ، دستي شاخه هايم را بگيرد ، و برگ هايم را نوازش كند ، و آرام بخواند زير گوشم كه "بيد عزيزم دوستت دارم!"
آنگاه من به آسمان پرواز مي كردم و دريا را زير پاهايم مي ديدم ، كه كوچك و كوچكتر مي شد ، تا آنجا كه نقطه اي آبي مي ماند در تاريكي ذهن من ، و گلوله هاي نخ قرمزي كه در هوا پخش بودند.
آري من بيدي بودم ، و شب ها ستارگان برايم قصه مي گفتند ، و خداوند گوشهايم را نوازش مي كرد. ماهيان به نوك پايم بوسه مي زدند ، و ريشه هايم اعماق اقيانوس را مي شكفتند ، آنگاه كلافهاي قرمز از دريا به آسمان ، از آسمان به دريا سرازير مي شدند و كشتي هاي كوچك و بزرگ -به سان قايق هاي كاغذي- روي آب تلو تلو مي خوردند ، مستانه در شب.
بيدي بودم
لرزان در اقيانوس