بررسی پدیده پوچ گرایی در ادبیات معاصر:
زندگی زیباست...



تحلیل روز/ رمان "بیگانه" آلبر کامو را می خوانم. ظاهرا به نظر می رسد نویسنده در این کتاب تلاش کرده است پوچ بودن زندگی و پیچیدگی های آن را بیان کند.
او در این رمان وجود خدا و وجود زندگی پس از مرگ را نفی می کند و چیزهایی می داند که انسان فقط برای دل خوش کردن خودش آنها را ساخته است.
قهرمان کتاب ، فردی است بی تفاوت نسبت به زندگی که دوست داشتن را بی معنی می انگارد و لذت های زندگی انسان را تنها در لذت های مادی مثل خوردن ، خوابیدن و شنا کردن خلاصه می کند.
این بی تفاوتی به زندگی چیزی نیست که تنها در آثار کامو خوانده شود. بسیاری از نویسندگان معاصر ایران و جهان، مثل صادق هدایت و فرانتس کافکا و یا نویسندگان قرن نوزدهم روسی مثل داستایوفسکی تلاش کرده اند تفکرات پوچ گرایانه شان را در آثارشان بگنجانند.
با این وجود تبلور افکار نهیلیستی (همان پوچ گرایی) را در قرن حاضر ، خصوصا پس از جنگ جهانی دوم بیشتر می توان مشاهده کرد.
صادق هدایت در این عبارات در کتاب بوف کور ، بی تفاوتی خود را نسبت به زندگی به خوبی می رساند:
«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد-شاید من اصلاً ستاره نداشتهام!»
«زندگی من مثل شمع خرده خرده آب میشود، نه اشتباه میکنم، مثل یک کنده هیزم تر است که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزمهای دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.»
همهٔ این اعتراضات دلخوشکنک است. همهاش.... است. دولت، مملکت، سینمایش، ادبیاتش، مزقانش... آدم عقش مینشیند.»
اینجاست که این سوال پیش می آید: این ادبیات پوچ گرایانه اصولا چیست و چه هدفی را دنبال می کند؟
آیا می توان این ادبیات را فریاد کسانی دانست که از همه چیز خسته و بیزار شده بودند؟ ... کسانی که زندگی آنقدر بر آنها سخت گرفته بود که به راه بی خیالی و بی تفاوتی زده بودند و از همه چیز بریده بودند...
اما احمد اکبرپور ، نویسنده حوزه کودک و نوجوان عقیده متفاوتی دارد.
نویسنده لزوما خود پوچ گرا نیست
اکبرپور می گوید: همین که کسی یک سال ، دو سال یا سه سال وقت خودش را صرف نوشتن یک رمان می کند اگر این فرد پوچ گرا بود اصلا زحمت این کار را به خودش نمی داد.
وی ادامه می دهد: نشان دادن پوچ گرایی الزاما نشان دهنده این نیست که خود مولف هم به پوچ گرایی اعتقاد دارد.
وی می افزاید: به عنوان مثال از نمونه های بارزی که برای پوچ گرایی مثال می آورند "در انتظار گودو" ، اثر بکت است. درست است که نویسنده سعی دارد فردی را نشان دهد که در انتظار کسی ایستاده و آن فرد قرار نیست بیاید ، اما حداقل چیزی که در آن می توان مشاهده کرد حس امید است.
به نظر من کسی که برای خلق یک اثر این همه وقت می گذارد راه های خیلی ساده تری برای اثبات پوچی زندگی دارد. از جمله این که به جای این همه تلاش کردن خود را نابود می کند.
وی می گوید: کسی که این انرژی را صرف نوشتن می کند به این معنی است که حتما برای این فرد چیز مهمی در دنیا وجود دارد ، حتی اگر این چیز احساسش از نوشتن پوچ گرایی باشد که برایش اهمیت دارد.
اکبرپور می گوید: در خصوص رمان بیگانه آلبر کامو نیز همین مسئله صدق می کند. کسی که این رمان را به رشته تحریر درآورده است ، اگر می خواهد احساسش را از پوچ گرایی بنویسد دلیل نمی شود که لزوما خود این فرد هم پوچ گرا بوده است.
احمداکبرپور عقیده دارد: شاید به عنوان مثال در نویسنده بیگانه یکمقدار احساس پوچ گرایی وجود داشته است ، اما در عمق این مسئله رفتن و فهم و درک این که این پوچ گرایی چیست و مشکل تر آن که آن را به صورت ادبی درآورد ، کار آسانی نیست. بنابراین کسی که این جور توانی دارد و تا این اندازه انرژی می گذارد مسلما پوچ گرا نیست. حتی اگر خود این فرد ادعای پوچ گرا بودن را داشته باشد ، خواننده ای که اثر را می خواند درک می کند که نویسنده برای خلق اثر توان و انرژی گذاشته است و به یک مسئله یا پدیده اجتماعی چنین دیدی داشته است. پس الزاما نظر مولف با نظر خواننده یکسان نیست.
وی ادامه می دهد: حتی صادق هدایت هم آنجور که آثارش نشان می دهد نهیلیست ، نیست. در کتابی که جدیدا شاپور جورکش ، با عنوان "نگاهی دوباره به صادق هدایت" نگاشته است این تئوری را بیان می کند که مبنی و محور تمام آثار صادق هدایت بر عشق است ، نه مرگ.
اکبور پور اضافه می کند: این ذهنیت که در قدیم می گفتند اگر فلانی به عنوان مثال چند اثر صادق هدایت را بخواند می تواند به طرف خودکشی برود ، در واقع اهمیت ندادن به ذات یک انسان خواننده است که قدرت نقادی و تشخیص خوب و بد را دارد ، و اگر یک خواننده آنقدر بی ظرفیت باشد که با خواندن یک کتاب خودکشی کند ، همان بهتر که خودش را نیست و نابود کند.
وی ادامه می دهد: کسانی که سعی دارند این کتاب ها را بکوبند می گویند ببین ، در فلان جای کتاب فلان شخصیت کتاب خودکشی کرده. مثلا شخصیت کتاب عاشق دختر همسایه بوده و به وصال نرسیده و خودکشی کرده ، آیا این دلیل می شود که تمام عاشق ها را از بین ببرند؟ آیا این دلیل می شود که هر کس عاشق است خودکشی کند؟ حتی اگر به عنوان مثال شخصیتی هم در این کتاب ها خودکشی کرده باشد هیچ دلیلی بر ضعف ، حقارت و پوچ گرایی کتاب نیست.
این نویسنده حوزه کودک و نوجوان می گوید: غرض و هدف ادبیات لزوما این نیست که احساس خوب و رضایتمندی به خواننده هدیه بدهد. ما داستان های کافکا را می خوانیم که خواننده را در بهت فرو می برد.
حس زیباشناسی این رمان ها قوی است ، اما یک فضای متفاوت و یک دنیای دریده شده و یک بورکراسی وحشتناک را به تصویر در می آورد. ما تمام این چیزها را می بینیم و تمام وجودمان با یک دیدگاه صعودی و شناختی به یک کشف جدید از دنیا می رسد که فقط از طریق ادبیات امکان پذیر است.
وی می افزاید: قرار نیست ادبیات همیشه یک احساس رضایتمندی به ما بدهد. ممکن است گاهی هم ادبیات به ما یکجور احساس نارضایتمندی غیرقابل پیش بینی بدهد و ما مجبور شویم که همه یافته هایمان را دوباره مرور کنیم.
لذت متفاوت انواع ادبیات
احمد اکبرپور می گوید: هر داستانی لذت خاص خودش را دارد ، همانطور که ما ممکن است از یک داستان عاشقانه و شاعرانه لذت زیادی ببریم ، از یک داستان تلخ هم ممکن است لذت ببریم.
دل کل ته ادبیات همیشه لذت است ،اما لذتی که ما از داستان "قصر" فرانتس کافکا با آن پایان ناتمام و با آن دنیای تودرتو می بریم متفاوت است از لذتی که از خواندن داستان های نویسندگانی مثل چخوف احساس میکنیم.
وی ادامه می دهد: به عقیده من رمان هایی همچون بیگانه آلبر کامو سعی می کنند بیانگر این مسئله باشند که ما در این بوروکراسی پیچیده داریم خفه می شویم ، در حالی که زندگی ساده تر از این حرف ها می تواند باشد. بنابراین ما نمی توانیم بگوییم این آثار نهیلیستی هستند.
وی می افزاید: حتی اگر در بیگانه کامو ، شخصیت اصلی رمان تنها به لذت های جسمی توجه می کند و دوست داشتن را بی معنی می داند ، همین که به لذت های جسمی هم اهمیت می دهد نشانگر این است که آنها را دوست دارد و به چیزی در این دنیا پایبند است. بنابراین عنوان پوچ گرایی برای آن عنوان مناسبی نیست. زیرا یک چیزی آن را به دنیا نسبت می هد.
آبراهام مالکدوم نویسنده کتاب معروف "انسان در جتسجوری مرگ" می گوید: عشق و یک معنویت خاص انسان را در دنیا نگه می دارد.
احمد اکبرپور تصریح می نماید: ممکن است شخصیت رمان "بیگانه" فقط بخاطر مسائل مادی به دنیا علاقه مند باشد ، اما بالاخره یک مسئله خاص او را به دنیا نسبت می دهد.
سخن پایانی
اوریانا فالاچی ، نویسنده و خبرنگار معروف ایتالیایی در پایان کتاب "زندگی ، جنگ و دیگر هیچ" می نویسد:
"زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است ، و درست به خاطر همین محکومیت به مرگ است که باید آن را طی کنیم و باید بدون قدمی به اشتباه و بدون آن که یک ثانیه به خواب رویم و بدون آن که تردید کنیم که اشتباه می کنیم یا فکر کنیم که ممکن است آن را بشکنیم ، آن را طی کنیم. ما که انسان هستیم و نه حیوان ، ما که بشر هستیم..."
".... زندگی چیزی است که باید خوب پرش کرد. بدون آن که لحظه ای را از دست بدهیم. حتی اگر وقتی پرش می کنیم بشکند."
زندگی بسیار کوتاه است ، کوتاه تر از آنچه فکر می کنیم. زودتر از چشم به هم زدنی لحظه مرگ و پرواز ما از این دنیا فرا می رسد. دست بخاطر همین است که باید از این زندگی لذت برد.
آیا شایسته است لحظاتی را که بایستی به بهترین شکل ممکن آنها را پر کنیم در اندیشه پوچی زندگی به باد هوا بسپاریم؟
یاد این شعر معروف اخوان ثالث می افتم که می گوید: