"بسیاری روشن فکران بر این گمانند که روشن فکر بودن یعنی تولید ایدئولوژی یا دست کاری کردن آن تا جایی که فرمول هایش قابلیت این را داشته باشند که بتوانند زندگی را تفسیر کنند! بدون توجه به حقیقت ، به انسان و شخصیت او و بدون توجه به این که خود آنها هم از مغز خالی درست نشده اند! قلبی دارند ، یا حداقل چیزی شبیه قلب ، روده ای و چیزهای دیگری و در نتیجه احتیاجات و احساساتی که به هوش انسانی ارتباطی ندارند و تحت کنترل آنها نیست! این روشن فکران هوشمند نیستند ، نادانند! اصولا روشن فکر نیستند ، مریدان یک ایدئولوژی اند و با همان دگم اندیشی یک مرید قبول نمی کنند که با کرنش کردن به یک ایدئولوژی دیگر قادر به آزاد اندیشیدن نخواهند بود ، حتی اگر در آن ایدئولوژی زنا و طلاق حرام تلقی شده باشد! علت عدم آزاد اندیشی این است که باید همه ی جنبه های زندگی را مطابق قالب های آن ایدئولوژی قضاوت کنند. یک طرف بهشت و یک طرف دوزخ! یک طرف مشروع و یک طرف نامشروع! نتیجه این که از پی گیر شدن دست می شویند و شرافت خود را بر باد می دهند! نمونه اش همین روشن فکری چپ که این روزها خیلی مد شده است! همیشه حاضرند دیکتاتورهای راستی را محکوم کنند ، اما خود مقابل دیکتاتورهای چپ زانو می زنند! دیکتاتورهای راستی را آنالیز می کنند و با اعلامیه و کتاب با آنها مبارزه می کنند ، اما در مورد دیکتاتورهای چپی یا سکوت می کنند و یا چس ناله ای و انتقادی و دیگر هیچ! گاهی هم به ماکیاولیسم متوسل می شوند که: هدف وسیله را توجیه می کند! کدام هدف؟ جامعه ای که بر اساس اصول مجرد ریاضیات پی ریزی شده است؟ ..... به خاطر همین محاسبات بر اساس همین فاناتیسم کوردل ایدئولوژیکی است که کشتار جمعی و اختناق در یک رژیم راست گرا محکوم می شود، اما همان کشتار جمعی و همان قتل و همان اختناق اگر در رژیم چپ گرا اتفاق بیافتد مشروع و قابل توجیه است! نتیجه این که بلای بزرگ قرن ما ایدئولوژی است! بلایی که..."
- امشب ، انیمیشن "پرسپولیس" را که داشتم می دیدیم همینطوری یادم به این یادداشت پاناگولیس افتاد که خیلی وقت پیش توی کتاب "یک مرد" خوانده بودمش. آن روزهایی که کتاب "یک مرد" را می خواندم خیلی توی جو قرتی بازی های مسخره مثلا روشنفکرانه بودم ، دو سه هفته بعدش یکی از بچه ها همین کتاب را خواند ، و اساسا متحول شد ، یکجوری که تا چند ماه گرفتار یاس فلسفی عجیب و غریبی شده بود! گذاشتن این پست بهانه ای است برای یادآوری این تنها واقعیت قاطع که "اساسا واقعیت مستقل از ذهن خیلی بزرگ تر از حدودی هست که حتی بتوانیم درکش کنیم، چه برسد به این که مدعی باشیم کاملا به آن رسیده ایم و آن را مبنای رفتار آدم ها بگذاریم."
پی نوشت: هیچ چیز برای امشب خوشحال کننده تر از تولد وبلاگ یک دوست نبود. از آن دوستهایی که انقدر خوبند که گاهی از دستشان عذاب وجدان می گیری. فعلا حرف دیگری ندارم.