افق های مه آلود
- «سلام شیراز».
حدود ساعت 9 چراغ های دروازه قرآن از دور معلوم می شود ، نیم ساعت بعد ما ترمینال کاراندیشیم. جایی که یک هفته پیش خسته از همه چیز سوار اتوبوس شدم تا از تکرار فرار کنم ، و از روزمرگی. امشب ولی حس می کنم شهرم را بیشتر از هر جای دیگری توی دنیا دوست دارم ، شهری که کوچه پس کوچه هایش بزرگم کرده اند ، و هنوز هم عادت دارم بعضی بعدازظهرها خیابانهایش را سر تا ته گز کنم.
- این که کجاها بودیم و چه ها دیدیم بماند برای بعد ، الان که اینها را دارم می نویسم ساعت نزدیک 2 بعد نصفه شب است ، با این که خستگی امانم نمی دهم حیفم آمد بعد از یک هفته اینجا را آپ نکنم.
- بعد از دو سه هفته ای بیکاری ، دلم تنگ شده برای روزنامه نگاری، که به قول آقای «عضو» برای ماها ، نه فقط یک حرفه که یک عشق است. روزنامه نگار شدن شجاعت می خواهد ، اما اگر مستقیم توی دل کار رفتی ، دل کندنش خیلی سخت می شود. از فردا ، دوباره ، جدی تر از پیش...
- دم غروب ، توی اتوبوس یک حس خاصی بهم دست داد ، مثل دوباره شروع کردن ، مثل از نو ساختن زندگی ...توی این بیغوله ، «باید» همه چیز را از نو ساخت...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۸۸ ساعت ۲ ق.ظ توسط سروش
|