هیچ جنایتی توی این دنیا سخیف تر از بچه دار شدن نیست. حالا هر انگیزه ای می خواهد داشته باشد، یکی دلش حیوانی خانگی می خواهد ، حوصله اش سر رفته ، برای عوض کردن زندگیش هم که شده باید آدم جدیدی بسازد ، یکی می خواهد موجود شریف و مفیدی به جامعه اضافه کند ، دیگری از ترس و چشم هم چشمی فامیل و آشنا هم که شده دست به همین جنایت می زند ، و بدتر از همه این ها بعضی هم هستند که در جریان لذتی کوتاه ، وسط های کار حساب  کتاب از دستشان در می رود و قربانی جدیدی به دنیا هدیه می کنند.
وجه اشتراک همه ی این حالت ها یکی است: موجود بدبختی ، باید زندگی فلاکت باری را که پدرانش پیشتر تجربه کرده اند از سر بگیرد و به رسم نانوشته ی نسل های پیشین به ساز دنیا هر جور شده برقصد. نه این که فلاکت فقط فقر و مرض و فحشا و هزار درد و بلای دیگر باشد. نه ، همین که تنها باشی ، خسته باشی ، نگرانی بکشی ، عاشق باشی ، آرام نگیری ، خودش یک جور فلاکت است که همه ی ما محکومیم به تحملش.
البته زندگی کلهم تلخ هم نیست و اتفاقا خیلی وقت ها لذتبخش می شود، ولی خب به هر حال نبودن و درگیر نشدنش خیلی راحت تر از بودن است. برای همین هم هست که فکر می کنم پدر یا مادر شدن چه بخاطر لذت شخصی باشد ، چه قراردادهای اجتماعی و چه هر انگیزه ی دیگری ، یکجور خودخواهی و بالاتر از آن یک جنایت خیلی بزرگ است.
وحشتناک ترین قسمت کار اما اینجاست که آدمها معمولا بعد از پدر و مادر شدنشان هم ، بخاطر همین خودخواهی ذاتی اجازه نمی دهند آدم های جدید راه خودشان را ادامه بدهند و زندگیشان را آنطوری که دوست دارند بسازند. هر اسمی به مذاق شان خوش تر آمد روی بچه هایشان می گذراند ، سعی می کنند  ارزش ها و اعتقادات و سنت های خودشان را به این نسل جدید تحمیل کنند ، و نهایتا بچه هایشان را به همان مسیر کهنه ی اجدادی هدایت کنند تا فلاکت مثل یک میراث به نسل های بعدی برسد.
 البته این را هم بنویسم که بخاطر همین جنایت بزرگ است که نسل بشر تا امروز تداوم داشته و یحتمل قرار هم نیست به این زودی ها منقرض بشود.
با همه اینها هیچوقت برایم مهم نبوده که نسل آدم ها بعد از من قرار هست ادامه داشته باشد یا نه ، اقلا برای من هیچ چیز از این مهم تر  نیست که اگر قرار است یک ثانیه که نه ، یک میلیاردم ثانیه ی دیگر هم زنده باشم ، عمیقا حالش را ببرم ، فقط همین. 

پی نوشت: این پست را که داشتم می نوشتم همینطوری یادم افتاد به کتاب "نامه به کودکی که هرگز زاده نشد" فالاچی ، که اتفاقا بی ربط به موضوع بالا هم نیست و مضمونی آنارشیستی دارد. بخاطر همین بی قیدی است که همیشه نوشته های فالاچی را دوست داشته ام و دارم.

پی نوشت ۲: حدود ده-دوازده روز پیش زیر تیتر "چرا موسوی" حرفهایی گفتم که کاری به درست یا غلط بودنشان ندارم ، اما امشب اتفاقی چشمم خورد به بند آخرش و پیش بینی هایی که آن روزها کرده بودم و انگار امروز دارد درست از آب در می آید. پیشنهاد می کنم حوصله داشتید نگاه مختصری به پاراگراف آخر آن پست داشته باشید.

پی نوشت۳ (برای ساناز که احتمالا از بدقولی هایم حسابی کفری شده) : نه صفحه ی یاهو بالا می آید نه میبو ، دو سه باری هم که به زور آنلاین شدم نبودی ، فعلا فقط هینقدر می توانم بنویسم که اوضاع روبراه است، سعیم را می کنم امشب دوباره on باشم.