۱- هیچ چیز بعد از تماشای وقاحت نامتعارف آقای رئیس جمهور ، نمی توانست اعصابم را آرام کند ، جز این که بعد از حدود یک هفته بالاخره کار قالب اختصاصی خودم را تمام کردم ، و خب شکر خدا کار خوبی هم به نظر می رسد. به هر حال کمتر پیش می آید که کسی ریز به ریز کارهای قالب وبلاگش را خودش راست و ریس کند ، و برای همین یک رضایت خاصی الان بهم دست داده. هر چند شاید یک کمی بخاطر رنگ خاکستری فضای اینجا غمگین شده ، ولی برای تنوع هم که شده لازم بود.
۲- بعضی چیزها هستند که اسمشان را هر چیزی می توانی بگذاری ، می توانی عینک روشنفکری بزنی و بنویسی "مکانیسم گریز". خود من هم از این لفظ "مکانیسم گریز" برای این خزعبلات زیاد استفاده می کنم ، خیلی وقت ها شده که سر همین مسئله با کسی بحثم شده و تلاش کرده ام با منطق تمام ، مزخرف بودن این چیزها را اثبات کنم ، یا به هر شکل وجودشان را نفی کنم.
اما به هر صورت هیچوقت روشنفکر نبوده ام و نیستم (جدا از این که استفاده از کلمه روشنفکر کلا غلط است) ، شاید برای همین هم باشد که امروز بعد از مدت ها کمی به این خزعبلات ایمان پیدا کردم ، و تلاش کردم به خودم بقبولانم که این ها "مکانیسم گریز" نیستند و اگر هم باشند ، لابد بودنشان لازم است. چون شاید اگر نبودند بشر خیلی وقت پیش به بن بست خورده بود و کلا کم می آورد.
۳- امروز اتفاقی ن.ن را بعد از مدتها سر چهارراه دیدم ، بعدش کلی با هم پیاده رفتیم ، یاد خاطرات خوب یکی دو سال پیش کردیم و خب ، کلی غیبت این و آن هم خواسته و ناخواسته پیش آمد.
اخلاقش هیچ فرقی نکرده ، درست مثل آن روزهاست ، لجباز و مدعی ، ولی در عین حال خوش قلب. هنوز خاطره آن ظهرهای شلوغ دفتر روزنامه (وقتی که هنوز کم و بیش روزنامه، روزنامه بود) یادم هست ، که پشت میز اصلی تحریریه ناهار همبرگر می خوردیم ، و چند باری پشت همین میر بحثهای داغی هم درگرفت. حالا ن.ن خیلی پیشرفت کرده ، حتی دعوتم کرد که در جلسه دفاع پایان نامه اش شرکت کنم ، و من هم از خداخواسته قبول کردم. این هم خلاصه از آن اتفاق های خوب بود.