
در زمان خیلی دور شهری بود سرسبز و قشنگ... مردمی داشت خوشبخت و ساده... مردم با ماهیگیری روزگار می گذراندند. هر روز غروب دخترها و پسرهای شهر بازو به بازوی هم برای خرید به خیابانها می آمدند و گل می گفتند و گل می شنفتند.
پیرترها توی کافه ها جمع می شدند و برای هم قصه تعریف می کردند و یادی از خاطرات قدیمشان می کردند.
شهر قصه ما ، تپه بلندی داشت که از آن بالا می شد دریا را نگاه کرد. منظره دریا از بالای تپه آنقدر قشنگ بود که آدم صبح تا شب می توانست بشیند و فقط نگاه کند. پایین تپه دشت پر از گلی بود که هر چقدر از گل هایش می چیدی باز تمام نمی شدند.
هر روز صبح مردها و زن ها سرکارهایشان می رفتند. نانوا به نانوایی اش می رفت ، بقال به بقالی اش و خیاط به خیاطی اش می رسید.
غروب که می شد مردهای شهر با نان داغ و تازه به خانه برمی گشتند تا با زن و بچه هایشان شام بخورند. اگر یک روز لبخند از صورت یکی از اهالی شهر محو می شد یا مشکلی برای یکی از آنها پیش می آمد همه مردم نگران می شدند. اگر یکی مریض می شد مردم همه کارهایشان را ول میکردند و میرفتند دیدنی اش...
خلاصه ، مردم این شهر ما زندگی خوبی داشتند تا این که یک روز سر و کله آن مرد پیدا شد...
عینک گردی داشت ، یک سبیل نازک و کت و شلوار تمیز و اتوکشیده و مرتب... کیف سامسونت بزرگی را توی دستش گرفته بود و یک سیگار برگ زیر سبیلش بود.
وقتی وارد شهر شد ، همه مردم به گرمی از او که خسته از راه رسیده بود استقبال کردند و اسمش را پرسیدند. تازه وارد خودش را معرفی کرد: من روشنفکر هستم.
- چی چی فکر؟
- روشنفکر!
مردم هاج و واج نگاهی به آقای روشنفکر انداختند. لابد پیش خودشان می گفتند: روشنفکر هم شد اسم؟
نانوای شکم گنده و مهربان شهر گفت: آقای روشنفکر! شما خسته اید! اگر دوست دارید چند شب مهمان ما باشید.
آقای روشنفکر با اکراه قبول کرد. پیش خودش فکر کرد: عجب مردم کوته بینی هستند!
دو سه روزی گذشت و آقای روشنفکر قصه ما همچنان خانه نانوا مانده بود و می خورد و می خوابید. اما نانوا آنقدر مهربان بود که اصلا به رویش نمی آورد و با خوشحالی از میهمانش پذیرایی می کرد.
آفای روشنفکر بعد از چند روز کم کم به فکر افتاد: اینجور که نمی شود... باید دست به کار شوم... مثلا من روشن فکر و چراغ جامعه هستم! نباید ساکت بنشینم! باید فکر این مردم را روشن کنم... آنها خودشان نمی دانند که چقدر بدبختند! باید این موضوع را هرطور شده به آنها بفهمانم!
صبح روز بعد مردم روی در و دیوار خیابان های شهر کاغذهایی را دیدند که روی آنها چیزهایی نوشته شده بود. اما مشکل اینجا بود که هیچ کدام از مردم سواد نداشتند بخوانند. بالاخره بین همه جمعیت آقای کتابفروش که خرده سوادی داشت یکی از کاغذها را از روی دیوار کند و بلند بلند برای مردم شروع به خواندن کرد:
توجه! توجه! دوران استبداد و بیدادگری به سر رسیده است. امروز دوران دموکراسی ماست. آزادی برای ما فقط یک حق نیست! یک وظیفه است!
مرگ بر استبداد! مرگ بر استکبار! مرگ بر دیکتاتور! مردم! به پا خیزید! ما باید ایدئولوژی و آرمانهایمان را در این شهر محقق کنیم. نباید زیر بار ظلم رفت! مرگ بر دیکتاتور! زنده باد دموکراسی!
یکی از مردم از بین جمعیت با سادگی پرسید: دموکراسی یعنی چی؟ دیکتاتور کیه؟
همه سر تکان دادند! هیچ کس بین آن همه آدم نمی دانست دموکراسی یعنی چه...
صبح روز بعد مردم دیدند دوباره در و دیوار شهر پر از اعلامیه شده است. باز مردم جمع شدند و آقای کتابفروش شروع به خواندن کرد:
"ای مردم! دوران هر ظالمی به پایان رسیده است! بایستی از همین امروز شروع کرد! باید قیام کنید! به پا خیزید که ملت بدون دموکراسی ملت نیست! ای هموطن! آزادی تو در گرو آزادی من و آزادی من در گرو آزادی توست! برخیزید! "
دوباره مردم توجهی نکردند. اما مگر این آقای روشنفکر دست بردار بود؟ می خواست هر جور شده مردم را مثل خودش روشنفکر کند. چند روز که گذشت بالاخره بعضی از مردم کنجکاو شدند و رفتند سراغ آقای روشنفکر و با سادگی پرسیدند: آقای روشنفکر... دموکراسی یعنی چی؟
آقای روشنفکر سبیل هایش را تاب داد و گفت: دموکراسی یعنی آزادی... یعنی حق من .... یعنی حق شما... حق همه ما... همان چیزی که امروز ازش محرومیم و باید براش تلاش کنیم.
- حالا چطور میشه این دموکراسی رو پیدا کرد؟
- باید براش بجنگید... باید بریزید تو خیابونا و تظاهرات کنید. باید پلاکارد ببرید و شعار بدین...
- حالا داشتن این دموکراسی حتما لازمه؟
آقای روشنفکر پوزخندی زد و گفت: دموکراسی الان از نون شبم واجب تره! همه کشورها دموکراسی دارن! اصلا مگه میشه بدون دموکراسی زندگی کرد؟
از فردای آن روز تعدادی از مردم به جای این که صبح سرکارشان بروند می ریختند توی خیابان ها. روی پارچه های بزرگی نوشته بودند: مرگ بر دیکتاتور! ما دموکراسی می خواهیم...
کم کم قضیه دهان به دهان شد و مردم فهمیدند که توی این دنیا چیزی به نام دموکراسی هم وجود دارد. هر روز مردم بیشتری به خیابان ها می آمدند و شعار "درود بر آزادی" سر می دادند. دیگر مردها هر روز عصر با نان داغ خانه نمی رفتند. زیر بغل هایشان به جای نان کاغذ و اعلامیه هایی بود که آقای روشنفکر نوشته بود.
دخترها و پسرها هم شب ها به خیابان ها نمی آمدند و گردش نمی کردند. بلکه توی زیرزمین تاریکی دور هم جمع می شدند و نقشه می کشیدند و برای مبارزه با دیکتاتور طرح ریزی می کردند. اوضاع خراب تر هم شد...
مردم دیگر فقط شعار نمی دادند. برای این که بگویند ما آزادی می خواهیم ، شیشه مغازه ها را میکشستند و تیرهای چراغ برق را از جا می کندند. آقای روشنفکر هم 24 ساعت شبانه روز پشت میزش نشسته بود و اعلامیه و کتاب می نوشت.
کم کم ماموران حاکم دیدند مردم دارند همه چیز آن شهر قشنگ را خراب می کنند. بالاخره به فرمان حاکم مامورها ریختند توی خیابان ها و بی رحمانه مردم را گرفتند به کتک زدن...
هر چقدر مامورها کتک می زدند دل مردم بیشتر خون می شد و بیشتر هوای دموکراسی می کردند.
شهر قصه ما ، دیگر شهر خوب و قشنگ سابق نبود... یک شهر انقلابی بود...
اما بالاخره قیام مردم پیروز شد و حاکم شهر را بیرون انداختند. آن روز همه مردم خوشحال بودند و با شادی و خنده همدیگر را بغل می کردند و می بوسیدند.آنها بالاخره به دموکراسی رسیده بودند. آقای روشنفکر روی سکوی بلندی بین مردم ایستاد و سخنرانی اش را شروع کرد: مردم مهربان شهر ما... به پاس تلاش های شما ما بالاخره به دموکراسی واقعی رسیدیم... امروز همه شما تحت هدایت و رهبری من باید سعی کنید این شهر را آباد کنید. چرا که ما امروز آزادیم و صاحب دموکراسی...!
اما این بار حرف های آقای روشنفکر درست از آب درنیامد. اولش همه مردم خوشحال بودند و فکر می کردند به دموکراسی رسیده اند ، ولی بعد از یک مدت همگی از اوضاع ناراضی شدند. کارگرها فقیر و گرسنه بودند و آقای روشنفکر توی قصری زندگی می کرد که قبلا محل زندگی حاکم بود. آقای روشنفکر می خورد و می خوابید و هر از گاهی هم برای این که دل مردم خوش شود شعارهایی میداد. بعد از آن قیام برای دموکراسی دیگر مردم مثل سابق با هم مهربان نبودند. دیگر اگر کسی مریض می شد یا غصه اش می گرفت هیچ کس نگرانش نمی شد. بیشتر مردم مثل گذشته هر شب نان داغ تنوری نداشتند. همه نان ها می رفت توی شکم آقای روشنفکر!
خلاصه ، بعد از یک مدتی مردم شهر ما دوباره ناراضی شدند و باز دلشان هوس روزگاران خوب گذشته را کرد.
تا این که یک روز سر و کله آدم جدیدی توی شهر پیدا شد. این مرد تازه وارد هم آدم جالبی بود! سبیلهای کلفتی داشت و کلاه قرمزی داشت و پرچم کوچکی هم با عکس یک داس و یک چکش دستش گرفته بود. خیلی زود خودش را به مردم معرفی کرد: من بلندنظرم!
صبح روز بعد آقای بلندنظر هم مثل آقای روشنفکر ، اعلامیه هایی را روی در و دیوار شهر نصب کرد که روی آنها نوشته شده بود: ای مردم شریف و فهیم ، ای کارگران زحمتکش ! دوران ظلم و نابرابری تمام شده است! دوران سختی گذشته است! مردم شریف! باید امروز همه با هم با غول مخوف امپریالیسم بجنگیم! باید همه با یک هدف واحد ، یعنی برابری همگانی با دیکتاتور مبارزه کنیم!
بعد از یک مدتی به جای دموکراسی ، برابری شعار مردم ساده دل شهر ما شد. مردم که امید تازه ای توی وجودشان زنده شده بود از فردای آن روز با شعارهای "برابری و برادری" ، "مرگ بر سرمایه داری" و "مرگ بر بورژوا" توی خیابان ها ریختند!
آقای روشنفکر هم زود شکست خورد و از شهر بیرونش کردند و آقای بلند نظر جایش را گرفت.
اما چشم تان روز بد نبیند! دوباره برای مردم شهر قصه ما همان آش شد و همان کاسه! فرقش این بود که این بار آقای بلندنظر ، به جای آقای روشنفکر توی قصرش می خورد و می خوابید و در سخنرانیهایش می گفت: همه مردم با هم برابر هستند!
مردم حالا دیگر از هرچه دموکراسی و برابری بود حالشان بهم می خورد. گروهی از مردم میگفتند: اگر همان آقای روشنفکر مانده بود بهتر بود.
گروهی هم عقیده داشتند وضعیت فعلی خیلی هم خوب است و برابری از دموکراسی خیلی مهم تر است.
دیری نگذشت که این دو گروه مردم با هم سرشاخ شدند و عین گرگ افتادند به جان هم...
دیگر اگر کسی هم می خواست ، جرات نداشت هر شب برای گردش از خانه اش بیرون بیاید ، دست نامزدش را بگیرد و با هم دریای قشنگ و دشت گلها را تماشا کنند! توی خیابان ها آنهایی که آزادی میخواستند با آنهایی که برابری می خواستند می جنگیدند و کتک کاری می کردند. خیابان ها شده بود پر از آدم های شل و پل و زخمی پخمی که هنوز هم دست از سر این بیچاره دموکراسی بر نمی داشتند! تا این که یک روز این وسط سر و کله آقای خردمند پیدا شد...
" مردم فهیم شهر ما! امروز نجات ما در غریزه ناسیونالیستی ما خلاصه می شود! همه با هم باید فقط و فقط برای وطن بجنگیم... دست در دست هم دهیم به مهر و مملکتمان را کنیم آباد... از فردا بریزید توی خیابان ها تا وطن تان را نجات بدهید... منتظر همکاری و همیاری شما هستیم!"
خلاصه کنم ، اگر بخواهم ادامه بدهم این داستان حالاحالاها ادامه دارد و شاید هیچوقت به پایان نرسد. داستان روشنفکر و بلندنظر و خردمند توی شهر ما هنوز ادامه دارد و مردم شهر هنوز هم که هنوز است دارند سر آزادی و برابری و وطن پرستی توی سر و کله هم می زنند!
خدا می داند ، شاید مردم این شهر فراموش کرده اند ، وقتی نمی دانستند و وقتی هنوز روشنفکر نشده بودند چقدر خوشبخت بوده اند!