ماندن یا رفتن ؟ مسئله این است!

۱- وقتی آدم بچه است دنیا را قشنگ می بیند! خرسهای مهربان ، گلهای رنگارنگ ، فرشته های مهربان و آدم هایی که قلب های قشنگی دارند.

۲-بزرگتر که می شود و هی کثافت کاری های این دنیا را می بیند بیشتر حالش گرفته می شود! وقتی می بیند که خرسهای مهربان وجود ندارند، گل های رنگارنگ زیر پاهای آدم های سنگدل له می شوند، فرشته های مهربان فقط بادیگارد از ما بهتران هستند و قلب آدم ها هم از سنگ سفت تر است ، آن وقت است که حالش از این دنیای لعنتی به هم می خورد!

۳- توی این دنیای آشغال آدم ها گاهی هم به چیزهایی دل می بندند ، ولی وقتی بعد از یک مدت شکست می خورند و می بینند چیزهایی که به آنها دل بسته اند فرقی با دیگر چیزهای دنیا ندارند آن وقت است که آدم ها مثل ظرف چینی می شکنند! امان از وقتی که بشکنند!

چند حالت دارد: یا دلخوشی جدیدی پیدا می کنند و دنبالش می روند و دوباره می شکنند ، یا نه! گروه خیلی کمی که عاقل هستند می زنند به در بی خیالی! به خودشان می گویند: ما که شکستیم ، پس گور پدر دنیا!

اما بدبخت آن گروهی که تا آخر عمرشان شکسته می مانند. آن ها هستند که روزی صدهزار مرتبه آرزوی مردن می کنند و نمی میرند ، زجرکش می شوند!

۴- نتیجه گیری اخلاقی: کاش بزرگ نمی شدیم!

۵- الان است که بدجوری شکسته ام! توی این قیل و قال نمی دانم چکار کنم ، نمی توانم مثل بعضی آدم ها بی خیال شوم ، خودم را هم نمی توانم زجر کش کنم! شاید باید از اول شروع کنم تا دوباره بشکنم!

۶- سخت است وقتی آدم می بیند تنهای تنهاست! انگار توی خلاء ولت کرده باشند و از درد به خودت بپیچی! هر چقدر می خواهی داد بزن! هیچ کس اینجا نیست تا صدای دادت را بشنود!

آنهایی که دوستت ندارند بی تفاوت می گذرند و آنهایی که شاید خرده ای هم دوستت داشته باشند کر شده اند!

۷- حکایت رفتن و دل کندن برایم چیز تازه ای نیست! نمی دانم چکار کنم... ماندن یا رفتن! مسئله این است!

پی نوشت: باید بخوانم ، باید بنویسم ....  مدت ها آرزوی "صد سال تنهایی" گابریل گارسیا مارکز را داشتم ، حالا که دستم رسیده حوصله نمی کنم شروعش کنم.

پی نوشت ۲: از آنجایی که این وبلاگ یادداشت های یک دیوانه است به چیزهایی که آن بالا نوشته ام اعتماد نکنید! فردا نروید خودکشی کنید بگویید چون فلان وبلاگ اینجور نوشته بود! من صادق هدایت نیستم!

پی نوشت ۳: ما که نمی توانیم دنیا را عوض کنیم ، همین آشغالی که هست خواهد بود! تنها کاری که اینجا می توانم بکنم این است که به ریش این دنیای مسخره بخندم تا نخ نخ موهای ریشش از قاه قاه خنده تلخم به لرزه بیافتد. پس می خندیم! اینجوری:

 

 

بررسی پدیده پوچ گرایی در ادبیات معاصر:

زندگی زیباست...

تحلیل روز/  رمان "بیگانه" آلبر کامو را می خوانم. ظاهرا به نظر می رسد نویسنده در این کتاب تلاش کرده است پوچ بودن زندگی و پیچیدگی های آن را بیان کند.

او در این رمان وجود خدا و وجود زندگی پس از مرگ را نفی می کند و چیزهایی می داند که انسان فقط برای دل خوش کردن خودش آنها را ساخته است.

قهرمان کتاب ، فردی است بی تفاوت نسبت به زندگی که دوست داشتن را بی معنی می انگارد و لذت های زندگی انسان را تنها در لذت های مادی مثل خوردن ، خوابیدن و شنا کردن خلاصه می کند.

این بی تفاوتی به زندگی چیزی نیست که تنها در آثار کامو خوانده شود. بسیاری از نویسندگان معاصر ایران و جهان، مثل صادق هدایت و فرانتس کافکا و یا نویسندگان قرن نوزدهم روسی مثل داستایوفسکی تلاش کرده اند  تفکرات پوچ گرایانه شان را در آثارشان بگنجانند.

با این وجود تبلور افکار نهیلیستی (همان پوچ گرایی) را در قرن حاضر ، خصوصا پس از جنگ جهانی دوم بیشتر می توان مشاهده کرد.

صادق هدایت در این عبارات در کتاب بوف کور ، بی تفاوتی خود را نسبت به زندگی به خوبی می رساند:

«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بی‌معنی باشد-شاید من اصلاً ستاره نداشته‌ام!»

«زندگی من مثل شمع خرده خرده آب می‌شود، نه اشتباه می‌کنم، مثل یک کنده هیزم تر است که گوشه دیگدان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تر و تازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.»

همهٔ این اعتراضات دل‌خوش‌کنک است. همه‌اش.... است.  دولت، مملکت، سینمایش، ادبیاتش، مزقانش... آدم عقش می‌نشیند.»

اینجاست که این سوال پیش می آید: این ادبیات پوچ گرایانه اصولا چیست و چه هدفی را دنبال می کند؟

آیا می توان این ادبیات را فریاد کسانی دانست که از همه چیز خسته و بیزار شده بودند؟ ... کسانی که زندگی آنقدر بر آنها سخت گرفته بود که به راه بی خیالی و بی تفاوتی زده بودند و از همه چیز بریده بودند...

اما احمد اکبرپور ، نویسنده حوزه کودک و نوجوان عقیده متفاوتی دارد. 

نویسنده لزوما خود پوچ گرا نیست

اکبرپور می گوید: همین که کسی یک سال ، دو سال یا سه سال وقت خودش را صرف نوشتن یک رمان می کند اگر این فرد پوچ گرا بود اصلا زحمت این کار را به خودش نمی داد.

وی ادامه می دهد: نشان دادن پوچ گرایی الزاما نشان دهنده این نیست که خود مولف هم به پوچ گرایی اعتقاد دارد.

وی می افزاید: به عنوان مثال  از نمونه های بارزی که برای پوچ گرایی مثال می آورند "در انتظار گودو" ، اثر بکت است. درست است که نویسنده سعی دارد فردی را نشان دهد که در انتظار کسی ایستاده و آن فرد قرار نیست بیاید ، اما حداقل چیزی که در آن می توان مشاهده کرد حس امید است.

به نظر من کسی که برای خلق یک اثر این همه وقت می گذارد راه های خیلی ساده تری برای اثبات پوچی زندگی دارد. از جمله این که به جای این همه تلاش کردن خود را نابود می کند.

وی می گوید: کسی که این انرژی را صرف نوشتن می کند به این معنی است که حتما برای این فرد چیز مهمی در دنیا وجود دارد ، حتی اگر این چیز احساسش از نوشتن پوچ گرایی باشد که برایش اهمیت دارد.

اکبرپور می گوید: در خصوص رمان بیگانه آلبر کامو نیز همین مسئله صدق می کند. کسی که این رمان را به رشته تحریر درآورده است ، اگر می خواهد احساسش را از پوچ گرایی بنویسد دلیل نمی شود که لزوما خود این فرد هم پوچ گرا بوده است.

احمداکبرپور عقیده دارد: شاید به عنوان مثال در نویسنده بیگانه یکمقدار احساس پوچ گرایی وجود داشته است ، اما در عمق این مسئله رفتن و فهم و درک این که این پوچ گرایی چیست و مشکل تر آن که آن را به صورت ادبی درآورد ، کار آسانی نیست. بنابراین کسی که این جور توانی دارد و تا این اندازه انرژی می گذارد مسلما پوچ گرا نیست. حتی اگر خود این فرد ادعای پوچ گرا بودن را داشته باشد ، خواننده ای که اثر را می خواند درک می کند که نویسنده برای خلق اثر توان و انرژی گذاشته است و به یک مسئله یا پدیده اجتماعی چنین دیدی داشته است. پس الزاما نظر مولف با نظر خواننده یکسان نیست.

وی ادامه می دهد: حتی صادق هدایت هم آنجور که آثارش نشان می دهد نهیلیست ، نیست. در کتابی که جدیدا شاپور جورکش ، با عنوان "نگاهی دوباره به صادق هدایت" نگاشته است این تئوری را بیان می کند که مبنی و محور تمام آثار صادق هدایت بر عشق است ، نه مرگ.

اکبور پور اضافه می کند: این ذهنیت که در قدیم می گفتند اگر فلانی به عنوان مثال چند اثر صادق هدایت را بخواند می تواند به طرف خودکشی برود ، در واقع اهمیت ندادن به ذات یک انسان خواننده است که قدرت نقادی و تشخیص خوب و بد را دارد ، و اگر یک خواننده آنقدر بی ظرفیت باشد که با خواندن یک کتاب خودکشی کند ، همان بهتر که خودش را نیست و نابود کند.

وی ادامه می دهد: کسانی که سعی دارند این کتاب ها را بکوبند می گویند ببین ، در فلان جای کتاب فلان شخصیت کتاب خودکشی کرده. مثلا شخصیت کتاب عاشق دختر همسایه بوده و به وصال نرسیده و خودکشی کرده ، آیا این دلیل می شود که تمام عاشق ها را از بین ببرند؟ آیا این دلیل می شود که هر کس عاشق است خودکشی کند؟ حتی اگر به عنوان مثال شخصیتی هم در این کتاب ها خودکشی کرده باشد هیچ دلیلی بر ضعف ، حقارت و پوچ گرایی کتاب نیست.

این نویسنده حوزه کودک و نوجوان می گوید: غرض و هدف ادبیات لزوما این نیست که احساس خوب و رضایتمندی به خواننده هدیه بدهد. ما داستان های کافکا را می خوانیم که خواننده را در بهت فرو می برد.

حس زیباشناسی این رمان ها قوی است ، اما یک فضای متفاوت و یک دنیای دریده شده و یک بورکراسی وحشتناک را به تصویر در می آورد. ما تمام این چیزها را می بینیم و تمام وجودمان با یک دیدگاه صعودی و شناختی به یک کشف جدید از دنیا می رسد که فقط از طریق ادبیات امکان پذیر است.

وی می افزاید: قرار نیست ادبیات همیشه یک احساس رضایتمندی به ما بدهد. ممکن است گاهی هم ادبیات به ما یکجور احساس نارضایتمندی غیرقابل پیش بینی بدهد و ما مجبور شویم که همه یافته هایمان را دوباره مرور کنیم.

لذت متفاوت انواع ادبیات

احمد اکبرپور می گوید: هر داستانی لذت خاص خودش را دارد ، همانطور که ما ممکن است از یک داستان عاشقانه و شاعرانه لذت زیادی ببریم ، از یک داستان تلخ هم ممکن است لذت ببریم.

دل کل ته ادبیات همیشه لذت است ،اما لذتی که ما از داستان "قصر" فرانتس کافکا با آن پایان ناتمام و با آن دنیای تودرتو می بریم متفاوت است از لذتی که از خواندن داستان های نویسندگانی مثل چخوف احساس میکنیم.

وی ادامه می دهد: به عقیده من رمان هایی همچون بیگانه آلبر کامو سعی می کنند بیانگر این مسئله باشند که ما در این بوروکراسی پیچیده داریم خفه می شویم ، در حالی که زندگی ساده تر از این حرف ها می تواند باشد. بنابراین ما نمی توانیم بگوییم این آثار نهیلیستی هستند.

وی می افزاید: حتی اگر در بیگانه کامو ، شخصیت اصلی رمان تنها به لذت های جسمی توجه می کند و دوست داشتن را بی معنی می داند ، همین که به لذت های جسمی هم اهمیت می دهد نشانگر این است که آنها را دوست دارد و به چیزی در این دنیا پایبند است. بنابراین عنوان پوچ گرایی برای آن عنوان مناسبی نیست. زیرا یک چیزی آن را به دنیا نسبت می هد.

آبراهام مالکدوم نویسنده کتاب معروف "انسان در جتسجوری مرگ" می گوید: عشق و یک معنویت خاص انسان را در دنیا نگه می دارد.

احمد اکبرپور تصریح می نماید: ممکن است شخصیت رمان "بیگانه" فقط بخاطر مسائل مادی به دنیا علاقه مند باشد ، اما بالاخره یک مسئله خاص او را به دنیا نسبت می دهد.

سخن پایانی

اوریانا فالاچی ، نویسنده و خبرنگار معروف ایتالیایی در پایان کتاب "زندگی ، جنگ و دیگر هیچ" می نویسد:

"زندگی یک نوع محکومیت به مرگ است ، و درست به خاطر همین محکومیت به مرگ است که باید آن را طی کنیم و باید بدون قدمی به اشتباه و بدون آن که یک ثانیه به خواب رویم و بدون آن که تردید کنیم که اشتباه می کنیم یا فکر کنیم که ممکن است آن را بشکنیم ، آن را طی کنیم. ما که انسان هستیم و نه حیوان ، ما که بشر هستیم..."

".... زندگی چیزی است که باید خوب پرش کرد. بدون آن که لحظه ای را از دست بدهیم. حتی اگر وقتی پرش می کنیم بشکند."

زندگی بسیار کوتاه است ، کوتاه تر از آنچه فکر می کنیم. زودتر از چشم به هم زدنی لحظه مرگ و پرواز ما از این دنیا فرا می رسد. دست بخاطر همین است که باید از این زندگی لذت برد.

آیا شایسته است لحظاتی را که بایستی به بهترین شکل ممکن آنها را پر کنیم در اندیشه پوچی زندگی به باد هوا بسپاریم؟

یاد این شعر معروف اخوان ثالث می افتم که می گوید:

آرى ، آری ، زندگی زیباست ! زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست ، گر بیفروزیش رقص شعله اش از هر کران پیداست ، ورنه خاموشست و خاموشی گناه ماست

توهم آدم بودن!

 

"جرینگ! جرینگ! "

ساعت کوکی ام زنگ می خورد. ساعت 10 صبح است. از خواب با نشاط بلند می شوم. فوری آبی به دست و صورتم می زنم. امروز صبحانه تخم مرغ عسلی داریم ، با قهوه فرانسوی...

خوردن همیشه یکی از بزرگترین لذت های زندگیم بوده ... ضمنا روی طعم غذا خیلی حساسم و با دستپخت صدتا یکی آشپز کنار نمی آیم!

بعد از صبحانه وارد اتاق کارم می شوم. نگاهی به تقویم می اندازم: امروز بیست و هشتم اردیبهشت ماه 1407 است. 35 ساله شده ام!

نگاهی به میز کار شلوغ پلوغم می اندازم. کلی کاغذ روی هم جمع شده اند. یک تعدادشان مقاله هایی هستند که برای بررسی دست من داده اند و من حالا حالاها فرصت بررسی آنها را نخواهم داشت.

جوان های این دوره ذوقی در نوشتنشان ندارند! یادم به وقتی می افتد که خودم پانزده ساله بودم. با چه علاقه عجیبی به این جور کارها مشغول می شدم.

ماشین تحریر قدیمی ام را هنوز هم دارم و هنوز هم با آن کار می کنم. تا ظهر مشغول نوشتن می شوم. چقدر رمان جدیدم ذهنم را مشغول کرده است. عنوانش هست: " کمدی دموکراسی در ایران" ...

گوشی تلفن همراهم زنگ می زند. موبایل را بر می دارم. ناشرم پشت خط است و خبر می دهد چاپ پنجاه و چهارم کتاب "تزاژدی تاریخ" به فروش رفته است.

این کتاب برای بار دوم نامزد دریافت جایزه نوبل ادبی شده است! چند روز پیش نقدی در روزنامه واشنگتن پست خواندم که روی رمانم نوشته شده بود. با خودم گفتم چه نویسنده احمقی بوده که متوجه منظور اصلی کتاب نشده است! تا حالا خیلی ها سعی کرده اند چیزهایی را که نوشته ام تفسیر کنند. ولی هیچ کس نتوانسته ته و تویش را در بیاورد!

تا ظهر کار می کنم و سعی می کنم خودم را از هیاهوهایی که این روزها درگیرش شده ام دور نگه دارم. سرمقاله جدیدم در روزنامه خیلی سر و صدا کرده است. تیترش هست:

"نقش منفی ایدئولوژی در نظام های سیاسی"!

هر نویسنده دیگری بود تا حالا بخاطر این مطلب دستگیر شده بود. ولی خب ، من فرق می کنم! مگر کسی جرات دارد با برنده جایزه نوبل سال 2027 درگیر شود؟ سرو صدای همه دنیا در می آید!

می خواهم بنویسم! ولی مگر دست از سرم بر می دارند؟!!! چند تا از روزنامه ها سعی دارند با من وقت مصاحبه بگیرند.

امروز باز هم تعدادی نامه فدایت شوم برایم رسیده! مگر این دخترهای رمانتیک ولم می کنند؟... حالا هر چقدر بگویم بابا بخدا من زن دارم ، بچه دارم حالی شان نمی شود!

روزنامه کیهان در واکنش به مقاله من ، در یادداشت تندی من را لائیک ، بی دین و سکولار خوانده و خواستار اجرای اشد مجازات در حق این نوکر انگلیس و آمریکا شده!

 

روزنامه اعتماد ملی نوشته که من از همان اول کار با جریان اصلاحات همکاری داشته ام!

این دروغ است! من به هیچ حزب و سازمان خاصی وابسته نیستم! فقط برای خودم می نویسم. بالاخره خبرنگارهایی که به موبایلم زنگ می زنند آنقدر سمج می شوند که به آنها ساعت 4 بعد از ظهر وقت می دهم.

ظهر ناهار مختصری می خورم و بعد می خوابم. ساعت 3 بلند می شوم. کت و شلوار جدید کرمی رنگم را می پوشم و کراوات می زنم. منتظر خبرنگارها می شوم.

درکشان می کنم! هر چه باشد خودم سال ها همکارشان بوده ام!

راس ساعت 4 زنگ در خانه را می زنند. از روزنامه ها و خبرگزاری های ایرانی و خارجی آمده اند. به سوال و جواب مشغول می شویم.

- از آخرین رمان تان بگویید ، هدفتان از نوشتنش چه بود؟ .... فکر می کنید مستحق نوبل ادبی بودید؟

- راستش اگر بخواهم درباره اش توضیح بدهم شاید متوجه نشوید. حرفی که سعی داشتم در این رمان بزنم فراتر از این است که کسی آن را بفهمد.

- نظرتان درباره مطالب تندی که در روزنامه کیهان علیه شما نوشته شده چیست؟

- راستش من محکومشان نمی کنم! از روزنامه نویس های آماتوری مثل این ها انتظاری جز این نمیرود! خیلی از خبرنگارهای امروز کیهان شاگردهای خودم بوده اند!

- یعنی شما از خودتان دفاع نمی کنید؟

- من از خودم دفاع نمی کنم ، فقط قضاوت را به مردم می سپارم.

- فکر می کنید علت استقبال از کتاب جدیدتان چه بوده است؟

- مفهوم آزادی خواهانه کتاب که در شکل داستانی بیان شده!

- یعنی شما فکر می کنید....؟

می خواهم جواب بدهم که صدای شلیکی شنیده می شود. ظاهرا یک نفر با تفنگ دوربین دار روی پشت بام آپارتمان روبرو کله من را نشانه گرفته است!

گلوله اسنایپر از بغل گوشم رد می شود. ماجرا دارد زیادی تخیلی می شود که صدایی می شنوم:

- پاشو بچه! لباساتو بپوش! طویله ات دیر شد!

یادم می آید که الان سال 1387 است ، من هنوز بچه مدرسه ای هستم و باز این زندگی سگی است که از صبح شروع می شود!

لباسهایم را می پوشم. هر چه اندیشه انسانی و احساس انسان بودن است از خودم دور می کنم. از جلد انسان بیرون می آیم ، کیفم را روی کولم می اندازم و به این ترتیب شکل و قیافه یک الاغ به تمام معنا

را به خودم می گیرم!

 به این ترتیب آماده رفتن به طویله (در اصطلاح عامیانه مدرسه) می شوم.

یک روز جدید شروع شده است. خواه خوشم بیاید ، خواه نیاید!

امان از دست این تازه به دوران رسیده ها!

 

فامیل مادری من ، بخصوص پسرعموهای مامانم ، همگی از آن خرپول های ته خط بساز بنداز هستند! (نمی دونم تا چه اندازه با اصطلاح بساز و بنداز آشنا هستید! یعنی کسی که پول رو پول میاره و برج و ساختمون می سازه و به مردم بیچاره می اندازه و خودش کمک بزرگی برای تورم قیمت مسکن و زمینه!)

خلاصه! چند روز پیش یکی از همین پسرعموها ، همه فامیل را دعوت کرده بود باغش خارج شهر. رفتیم دیدیم چه باغیه! تازه با همه خرپولیش همه باغ هم مال خودش نبود ، قسمت های زیادی هم مال برادرزنش بود. اگه بگم وسعت این باغ و زمین های مشترک این آدم با برادرزنش به چند هکتار میرسید دروغ نگفته ام.

این آدم که اتفاقا از اون آدم های فالانژ تندرو ته خط  روزگار هم هست! بیشتر جاهای باغ رو به همه فامیل نشون داد. برادرزنش هکتار هکتار باغش را گل کاری و درخت کاری کرده بود و  بعضی جاها هم خونه هایی شبیه خونه های قشنگی که توی افسانه ها درباره شون می خونیم  ، با مبلمان و وسایل سنتی وسط باغ ساخته بود. حدا می دونه چندصد میلیون خرج شده بود تا یه همچین چیزی درست بشه! جالب بود که توی هیچکدوم از این خونه ها کسی زندگی نمی کرد!

پسرعموی مامانم گفت: برادرزنم اینا رو می سازه! ولی دست بهشون نمی زنه و اینا خاک میخورن!

گفتم: خاک تو سرش! کار دنیا رو ببین! اونایی که ندارن ، آرزو دارن داشته باشن و با پولشون کیف دنیا رو بکنن! اونایی هم که دارن میسازن و استفاده نمی کنن!

خلاصه اون روز بد نگذشت. بعد هم که گوشه ای نشستیم ، مردهای فامیل طبق عادت همیشگیشون رفتن یه گوشه جمع شدن به چرت و پرت و جفنگ گفتن و خندیدن! زن ها هم به غیبت کردنشون مشغول شدن! جوونا هم نشستن ورق بازی کردن و هم رده های سنی منم رفتن فوتبال!

دیدم تو جمع مردا که راهم نمی دن ، دارن حرفای بی تربیتی می زنن ، از غیبت کردن که بدم میاد ، حکم هم که بلد نیستم خوب بازی کنم ، با فوتبال و اصولا ورزش هم میونه خوبی ندارم! نشستم یه گوشه و کتاب "بیگانه" آلبر کامو رو که از مدت ها پیش میخواستم بخونم دو ساعته تمومش کردم و به این ترتیب وقتم گذشت.

راستش میخواستم بعد از خوندن بیگانه کتاب "طاعون" رو هم از آلبر کامو بخونم. ولی بیگانه رو که خوندم پشیمون شدم. چون دیدم تنها هدف این کتاب ها اینه که بگن زندگی پوچه! من هم که اگه حدا عمری بده قراره مثلا شصت ، هفتاد سال دیگه زندگی کنم. اگه بخوام هر روز به خودم بگم زندگی پوچه که همین زندگی پوچش هم برام جهنم میشه!

امشب می خوام رمان "چشم هایش" بزرگ علوی رو شروع کنم. هرچی باشه احتمال بدردبخورتر از بیگانه و طاعونه!

نمی دونم چرا ، ولی خوب ! اصلا میونه خوبی با این فامیلای خرپول مامانم اینا ندارم. اونا همش میخوان درباره قیمت ملک بحث کنن ، من هم توی عالم فالاچی و کامو و صادق هدایت خودم هستم.

نمی دونم زندگی برای چی باید این همه هیاهو داشته باشه؟ .... چرا بعضیا یه دقیقه از فکر پول بیرون نمیان و تو خودشون تعمق نمی کنن؟ ....

بعضی وقتا به خودم میگم نکنه منم یه روز به یه آدم بازاری تبدیل بشم ، واقعا فکرش هم وحشتناکه. دوست دارم زندگیم توی صفحه های روزنامه و کتاب بگذره ، نه دم دکون !

مطرودان سخن می گویند:

بغض گلایه ها می شکند.

تحلیل روز  /  نمي‌تونم كه بمونم. دارم از نفس مي‌افتم تو هجوم سايه‌ها... كاشكي بشکنه دوباره بغض اين گلايه‌ها...

صداي آواز و گيتارش توجه همه را به خودش جلب كرده است. اينجا شيراز است؛ پارك آزادي...

موهايش را مثل جوجه‌تيغي آرايش كرده است. ده، بيست نفر از رفقاي همسن و سالش كه آنها هم خودشان را به شكل‌هاي عجيب و غريبي آرايش كرده‌اند، دورش جمع شده‌اند. صداي گيتار با آواي حنجره‌هاي تازه بالغ‌شده‌شان چه زيباست... خدا مي‌داند از كجا ياد مي‌گيرند خودشان را با اين قيافه بسازند؛ شلوارهاي جين خاك‌خورده، زنجيرهایي با آرم‌هايي مثل كله اسكلت يا صليب دور گردنشان و پيراهن‌هاي شكل‌دار رنگارنگ توجه همه را جلب مي‌كند. در نگاه اول فكر مي‌كني بچه پولدارهاي مرفه بي‌درد هستند، اما كافي است با آنها حرف بزني تا سفره دلشان را پيش تو باز كنند، آن وقت است كه بغض گلايه‌ها مي‌شكند... از قدم زدن خسته شده‌ايم. به دوستم پيشنهاد مي‌كنم دقايقي بنشينيم و با يك تير دو نشان بزنيم؛ هم خستگي در كنيم و هم گوش به نواي گيتار پسر جوان بسپاريم. اول كمي دور مي‌نشينيم، اما كم‌كم با آنها خودماني و وارد حلقه‌شان مي‌شویم. دود سيگارهايشان حالمان را به هم مي‌زند. دوستم با غرولند مي‌گويد كه دوست ندارد بوي سيگار بگيرد و بعداً توبيخ شود. حسابي مي‌روم توي فاز گيتاري كه مي‌زند، تا آنجا كه ديگر نمي‌توانم جلو خودم را بگيرم. كارت خبرنگاري‌ام را از كيفم بيرون مي‌آورم. خودم را خبرنگار معرفي مي‌كنم و از آنها مي‌خواهم از درددل‌هايشان بگويند. گيتاريست گروه مي‌گويد: «دمت گرم! پس خبرنگاري!» بچه‌هاي بد شهر، آن‌قدرها هم كه فكر مي‌كنيم، بد نيستند. به همان اندازه كه بد هستند، خوش‌قلبند، اين را از برخورد گرم و مهربانشان مي‌شود فهميد.

ترك‌تحصيل به‌خاطر گيتار

«تقريباً سه سال است که گيتار مي‌زنم و الان همه آهنگ‌هاي مجاز را بلدم. تمرین گیتار را در خانه شروع كردم. يك سال استاد داشتم و دو سال هم اصلاً از خانه بيرون نمي‌آمدم تا این‌که ياد گرفتم. اگر استعدادش را داشته باشي، زود ياد مي‌گيري...!» اينها صحبت‌هاي «ميثم. ش» است كه با آواز خودش محفل را گرم كرده است. وي ادامه مي‌دهد: «الان 20 سال دارم و در مغازه ساعت‌فروشي پدرم كار مي‌كنم. كلاس اول دبيرستان بودم كه به خاطر ياد گرفتن گيتار و عشقي كه به موسيقي داشتم، ترك تحصيل كردم». ميثم عقيده دارد، ترك تحصيلش اشتباه بوده و مي‌گويد: «قصد دارم دوباره درس خواندن را ادامه بدهم». او كه در منزلشان كلاس آموزش خصوصي گيتار برگزار می‌کند، مي‌گويد: «دوست دارم جوان‌ها و نوجوان‌ها دنبال كار خلاف نروند و در عوض وقتشان را با كارهايي مثل آموزش موسيقي پر كنند. اينجا همه دوست دارند گيتار ياد بگيرند». از ميثم مي‌پرسم: «فكر مي‌كني جمع شدن بچه‌ها به اين صورت توي پارك ايرادي ندارد؟» او قاطعانه مي‌گويد: «اگر بچه‌ها اذيت نكنند، اتفاقاً خيلي هم "حال مي‌دهد!"»

به ما گير ندهيد!

ميثم مي‌گويد: «وقتي بزرگترها به ما گير مي‌دهند، خود من ناراحت مي‌شوم». سوال مي‌كنم: «پدر و مادرت مشكلي با گيتار زدنت ندارند؟» مي‌گويد: «از همين جا به پدر و مادرم سلام مي‌كنم و از آنها تشكر مي‌كنم، چون بزرگترين پشتوانه زندگي‌ام بودند و در گيتار كمكم كردند». از او مي‌پرسم: «گيتار چه كمكي به تو مي‌كند؟» مي‌گويد: «حداقلش اين است كه وقتي تنها هستم، با نواختن یک آهنگ غمگين، اعصاب خودم را آرام مي‌كنم». مي‌پرسم: «فكر مي‌كني گيتار مي‌تواند درمان دردهايت باشد؟» مي‌گويد: «پول حلال مشكلات است! پول كه نباشد، هيچ چيز نيست! بدون پول، گيتار به چه دردي مي‌خورد؟» جواد، شاگرد ميثم عقيده ديگري دارد. او مي‌گويد: «موسيقي آرامش‌بخش و حلال مشكلات امروزي است. راستي! جمع شدن جوانان دور هم چه عيبي دارد كه اين‌قدر به ما گير مي‌دهند؟»

 آن روي سكه

 اما جمع شدن بچه‌هاي بد! توي پارك به گيتار گوش كردن محدود نمي‌شود. موسيقي «رپ» گاهي همراه با الفاظ ركيك، «متال» و شيطان‌پرستي، آن روي سكه است. يكي از بچه‌ها كه خودش را «رضا.ص» معرفي مي‌كند، از طرفداران سرسخت «رپ» است و مي‌گويد: «انتظار دارم توي پارك مامورها به ما گير ندهند. اگر به ما فشار نياورند، جوان مردم مگر بيكار است پي سيگار را بگيرد؟» درباره مطرح كردن مسايل جنسي و استفاده از فحش در موسيقي «رپ» صحبت مي‌كنم و مي‌پرسم: «فكر مي‌كني با همه اين حرف‌ها، اين موسيقي درست است؟» او مي‌گويد: «همه رپ‌ها اين‌جور نيستند». وي ادامه مي‌دهد: «وقتي به جوانان گير مي‌دهند و مجوز خواندن به آنها داده نمي‌شود، آنها هم شايد از سر لجبازي از شعرهاي نامناسب در اين موسيقي استفاده مي‌كنند». سيگار آرامم مي‌كند بي‌خيالي خاصي همراه با يك لبخند تلخ در چهره سعيد ديده مي‌شود. دود سيگارش خفه‌كننده است. با ناراحتي از او مي‌پرسم: «چرا سيگار مي‌كشي؟» با عصبانيت مي‌گويد: «چكار كنم؟ به‌جز سيگار كشيدن چه كاري مي‌توانم بكنم؟ مي‌پرسي چرا مي‌روم دنبال سيگار؟ پدرم مرده و يك‌قران پول توي جيبم نيست! وقتي مشغله فکری‌ام زیاد می‌شود، فقط سيگار آرامم مي‌كند! سه سال است سيگار مي‌كشم، چون تنها آرام‌بخش من وقت غم و غصه است». سعيد داستان تلخش را همراه با كشيدن سيگار ادامه مي‌دهد: «پول نداشتم و پدرم فوت شده بود. برادرم را هم برق گرفت. من مجبور شدم ترك‌تحصيل كنم و سر كار بروم». او مي‌گويد: «شايد بچه‌ها به اين حرف من بخندند، اما من بچه بدبختي هستم...». با دلتنگي مي‌گويم: «فكر نمي‌كني اگر اراده داشته باشيم، يك روز می‌توانیم زندگي بهتري بسازيم؟» با حركت سر حرفم را تصديق مي‌كند، بعد صحبت‌هايش را ادامه مي‌دهد: «چهار تا برادر هستيم و بايد خرج آنها و همچنين ماهي صدهزار تومان اجاره‌خانه‌مان را دربیاورم». مي‌پرسم: «تا به‌حال شده كسي واقعاً دركت كند؟» مي‌گويد: «كسي كه مثل من باشد، شايد بتواند دركم كند، ولي ديگران خير!»

زيرزميني «رپ» مي‌خوانيم

 دور و برم را نگاه مي‌كنم. نيم‌ساعتي است كه دارم با بچه‌هاي بد پارك آزادي حرف مي‌زنم و حالا تعداد زيادي دورم را گرفته‌اند. خيلي‌هايشان اصرار دارند با آنها هم صحبت كنم و حرف دلشان را بنويسم. «صادق. الف» كه خود خواننده رپ است، مي‌گويد: «رپ‌هايي را كه فحش مي‌دهند، قبول ندارم، ولي رپ به‌طور كلي خوب است!» وي مي‌افزايد: «ما "رپ" را زيرزميني پر مي‌كنيم.وقتي عشق رپ داشته باشي، پاي همه چيزش مي‌ايستي». وي همچنين از فشارهاي ماموران پارك انتقاد مي‌كند و مي‌گويد: «مدام به ما گير مي‌دهند كه توي پارك جمع مي‌شويم و گيتار مي‌زنيم». «صادق. الف» عقيده دارد: «رپ يك سبك است، درست مثل جاز و پاپ، پس دليلي ندارد به آن مجوز ندهند. چرا يك نفر مثل من بايد زيرزميني رپ بخواند؟» از «ميثم. ش» مي‌پرسم: «اگر به جاي آمدن به پارك، جاي ديگري براي گيتار زدن داشتيد، بهتر نبود؟» ميثم مي‌‌گويد: «مشكل اينجاست كه اگر در يك محيط مستقل دور هم جمع شويم و دو نفر آدم خراب وارد جمع‌مان بشوند، ممكن است جمع را خراب كنند، اما اينجا در پارك، مردم از مامورها می‌ترسند».

خيلي چيزها تقصير والدين است

 اشكان از ديگر بچه‌هايي است كه آنجا جمع شده‌اند. او مي‌گويد: «من كلاس سوم دبيرستان هستم و رشته كامپيوتر مي‌خوانم». اشكان كه خودش قبول دارد خيلي از كارهايش اشتباه است، مي‌گويد: «مقصر اصلي والدين‌مان هستند. آنها درك‌مان نمي‌كنند، به ما آزادي نمي‌دهند و ما از سر ناچاري به اين‌ جمع‌ها پناه مي‌بريم». اشكان به من مي‌گويد: «تو كه خبرنگاري، مي‌تواني نامه‌اي را كه مي‌نويسم چاپ كني و به دست بزرگترها برساني؟ اين نامه حرف دل همه ما جوان‌هاست». بعد نامه‌اي مي‌نويسد و من به او قول مي‌دهم كه آن را برايش چاپ كنم. مي‌داني؟ گاهي آدم فكر مي‌كند دنيا خيلي شيرين‌تر از اين كه هست، مي‌تواند باشد...

نگاه کن که غم درون دیده ام ، چگونه قطره قطره آب می شود...

نگاه کن که غم درون دیده ام ، چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم ، اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن ، من از ستاره سوختم ، لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم...

این روزها مدام در نوسانم ! یک روز خوشحال و یک روز غمگین ، یک روز سیاه و یک روز سفید...

پر از انرژی ام! می خواهم دنیا را بترکانم!

راستی! چند روز پیش در یک کنفرانس خبری در شرکت مخابرات نشسته بودم که یک هو دیدم هیکل کوتاهی که قدش شاید نصف من بود بغل دستم نشست. نگاه کردم و او را شناختم. از عکاسان خبری استان است و اصلا هر جا که می رود با خودش به همه انرژی مثبت می دهد.

چقدر بعضی آدم ها برخلاف آنچه که نشان می دهند دوست داشتنی هستند!

گزارشی را برای تحلیل روز نوشتم و آن را در یک پست جدید می گذارم.

زنده باد دموکراسی!

 

در زمان خیلی دور شهری بود سرسبز و قشنگ... مردمی داشت خوشبخت و ساده... مردم با ماهیگیری روزگار می گذراندند. هر روز غروب دخترها و پسرهای شهر بازو به بازوی هم برای خرید به خیابانها  می آمدند و گل می گفتند و گل می شنفتند.

پیرترها توی کافه ها جمع می شدند و برای هم قصه تعریف می کردند و یادی از خاطرات قدیمشان می کردند.

شهر قصه ما ، تپه بلندی داشت که از آن بالا می شد دریا را نگاه کرد. منظره دریا از بالای تپه آنقدر قشنگ بود که آدم صبح تا شب می توانست بشیند و فقط نگاه کند. پایین تپه دشت پر از گلی بود که هر چقدر از گل هایش می چیدی باز تمام نمی شدند.

هر روز صبح مردها و زن ها سرکارهایشان می رفتند. نانوا به نانوایی اش می رفت ، بقال به بقالی اش و خیاط به خیاطی اش می رسید.

غروب که می شد مردهای شهر با نان داغ و تازه به خانه برمی گشتند تا با زن و بچه هایشان شام بخورند. اگر یک روز لبخند از صورت یکی از اهالی شهر محو می شد یا مشکلی برای یکی از آنها پیش می آمد همه مردم نگران می شدند. اگر یکی مریض می شد مردم همه کارهایشان را ول میکردند و میرفتند دیدنی اش...

خلاصه ، مردم این شهر ما زندگی خوبی داشتند تا این که یک روز سر و کله آن مرد پیدا شد...

عینک گردی داشت ، یک سبیل نازک و کت و شلوار تمیز و اتوکشیده و مرتب... کیف سامسونت بزرگی را توی دستش گرفته بود و یک سیگار برگ زیر سبیلش بود.

وقتی وارد شهر شد ، همه مردم به گرمی از او که خسته از راه رسیده بود استقبال کردند و اسمش را پرسیدند. تازه وارد خودش را معرفی کرد: من روشنفکر هستم.

- چی چی فکر؟

- روشنفکر!

مردم هاج و واج نگاهی به آقای روشنفکر انداختند. لابد پیش خودشان می گفتند: روشنفکر هم شد اسم؟

نانوای شکم گنده و مهربان شهر گفت: آقای روشنفکر! شما خسته اید! اگر دوست دارید چند شب مهمان ما باشید.

آقای روشنفکر با اکراه قبول کرد. پیش خودش فکر کرد: عجب مردم کوته بینی هستند!

دو سه روزی گذشت و آقای روشنفکر قصه ما همچنان خانه نانوا مانده بود و می خورد و می خوابید. اما نانوا آنقدر مهربان بود که اصلا به رویش نمی آورد و با خوشحالی از میهمانش پذیرایی می کرد.

آفای روشنفکر بعد از چند روز کم کم به فکر افتاد: اینجور که نمی شود... باید دست به کار شوم... مثلا من روشن فکر و چراغ جامعه هستم! نباید ساکت بنشینم! باید فکر این مردم را روشن کنم... آنها خودشان نمی دانند که چقدر بدبختند! باید این موضوع را هرطور شده به آنها بفهمانم!

صبح روز بعد مردم روی در و دیوار خیابان های شهر کاغذهایی را دیدند که روی آنها چیزهایی نوشته شده بود. اما مشکل اینجا بود که هیچ کدام از مردم سواد نداشتند بخوانند. بالاخره بین همه جمعیت آقای کتابفروش که خرده سوادی داشت یکی از کاغذها را از روی دیوار کند و بلند بلند برای مردم شروع به خواندن کرد:

توجه! توجه! دوران استبداد و بیدادگری به سر رسیده است. امروز دوران دموکراسی ماست. آزادی برای ما فقط یک حق نیست! یک وظیفه است!

مرگ بر استبداد! مرگ بر استکبار! مرگ بر دیکتاتور! مردم! به پا خیزید! ما باید ایدئولوژی و آرمانهایمان را در این شهر محقق کنیم. نباید زیر بار ظلم رفت! مرگ بر دیکتاتور! زنده باد دموکراسی!  

یکی از مردم از بین جمعیت با سادگی پرسید: دموکراسی یعنی چی؟ دیکتاتور کیه؟

همه سر تکان دادند! هیچ کس بین آن همه آدم نمی دانست دموکراسی یعنی چه...

صبح روز بعد مردم دیدند دوباره در و دیوار شهر پر از اعلامیه شده است. باز مردم جمع شدند و آقای کتابفروش شروع به خواندن کرد:

"ای مردم! دوران هر ظالمی به پایان رسیده است! بایستی از همین امروز شروع کرد! باید قیام کنید! به پا خیزید که ملت بدون دموکراسی ملت نیست! ای هموطن! آزادی تو در گرو آزادی من و آزادی من در گرو آزادی توست! برخیزید! "

دوباره مردم توجهی نکردند. اما مگر این آقای روشنفکر دست بردار بود؟ می خواست هر جور شده مردم را مثل خودش روشنفکر کند. چند روز که گذشت بالاخره بعضی از مردم کنجکاو شدند و رفتند سراغ آقای روشنفکر و با سادگی پرسیدند: آقای روشنفکر... دموکراسی یعنی چی؟

آقای روشنفکر سبیل هایش را تاب داد و گفت: دموکراسی یعنی آزادی... یعنی حق من .... یعنی حق شما... حق همه ما... همان چیزی که امروز ازش محرومیم و باید براش تلاش کنیم.

- حالا چطور میشه این دموکراسی رو پیدا کرد؟

- باید براش بجنگید... باید بریزید تو خیابونا و تظاهرات کنید. باید پلاکارد ببرید و شعار بدین...

- حالا داشتن این دموکراسی حتما لازمه؟

آقای روشنفکر پوزخندی زد و گفت: دموکراسی الان از نون شبم واجب تره! همه کشورها دموکراسی دارن! اصلا مگه میشه بدون دموکراسی زندگی کرد؟

از فردای آن روز تعدادی از مردم به جای این که صبح سرکارشان بروند می ریختند توی خیابان ها. روی پارچه های بزرگی نوشته بودند: مرگ بر دیکتاتور! ما دموکراسی می خواهیم...

کم کم قضیه دهان به دهان شد و مردم فهمیدند که توی این دنیا چیزی به نام دموکراسی هم وجود دارد. هر روز مردم بیشتری به خیابان ها می آمدند و شعار "درود بر آزادی" سر می دادند. دیگر مردها هر روز عصر با نان داغ خانه نمی رفتند. زیر بغل هایشان به جای نان کاغذ و اعلامیه هایی بود که آقای روشنفکر نوشته بود.

دخترها و پسرها هم شب ها به خیابان ها نمی آمدند و گردش نمی کردند. بلکه توی زیرزمین تاریکی دور هم جمع می شدند و نقشه می کشیدند و برای مبارزه با دیکتاتور طرح ریزی می کردند. اوضاع خراب تر هم شد...

مردم دیگر فقط شعار نمی دادند. برای این که بگویند ما آزادی می خواهیم ، شیشه مغازه ها را میکشستند و تیرهای چراغ برق را از جا می کندند. آقای روشنفکر هم 24 ساعت شبانه روز پشت میزش نشسته بود و اعلامیه و کتاب می نوشت.

کم کم ماموران حاکم دیدند مردم دارند همه چیز آن شهر قشنگ را خراب می کنند. بالاخره به فرمان حاکم مامورها ریختند توی خیابان ها و بی رحمانه مردم را گرفتند به کتک زدن...

هر چقدر مامورها کتک می زدند دل مردم بیشتر خون می شد و بیشتر هوای دموکراسی می کردند.

شهر قصه ما ، دیگر شهر خوب و قشنگ سابق نبود... یک شهر انقلابی بود...

اما بالاخره قیام مردم پیروز شد و حاکم شهر را بیرون انداختند. آن روز همه مردم خوشحال بودند و با شادی و خنده همدیگر را بغل می کردند و می بوسیدند.آنها بالاخره به دموکراسی رسیده بودند. آقای روشنفکر روی سکوی بلندی بین مردم ایستاد و سخنرانی اش را شروع کرد: مردم مهربان شهر ما... به پاس تلاش های شما ما بالاخره به دموکراسی واقعی رسیدیم... امروز همه شما تحت هدایت و رهبری من باید سعی کنید این شهر را آباد کنید. چرا که ما امروز آزادیم و صاحب دموکراسی...!

اما این بار حرف های آقای روشنفکر درست از آب درنیامد. اولش همه مردم خوشحال بودند و فکر می کردند به دموکراسی رسیده اند ، ولی بعد از یک مدت همگی از اوضاع ناراضی شدند. کارگرها فقیر و گرسنه بودند و آقای روشنفکر توی قصری زندگی می کرد که قبلا محل زندگی حاکم بود. آقای روشنفکر می خورد و می خوابید و هر از گاهی هم برای این که دل مردم خوش شود شعارهایی میداد. بعد از آن قیام برای دموکراسی دیگر مردم مثل سابق با هم مهربان نبودند. دیگر اگر کسی مریض می شد یا غصه اش می گرفت هیچ کس نگرانش نمی شد. بیشتر مردم  مثل گذشته هر شب نان داغ تنوری نداشتند. همه نان ها می رفت توی شکم آقای روشنفکر!

خلاصه ، بعد از یک مدتی مردم شهر ما دوباره ناراضی شدند و باز دلشان هوس روزگاران خوب گذشته را کرد.

تا این که یک روز سر و کله آدم جدیدی توی شهر پیدا شد. این مرد تازه وارد هم آدم جالبی بود! سبیلهای کلفتی داشت و کلاه قرمزی داشت و پرچم کوچکی هم با عکس یک داس و یک چکش دستش گرفته بود. خیلی زود خودش را به مردم معرفی کرد: من بلندنظرم!

صبح روز بعد آقای بلندنظر هم مثل آقای روشنفکر ، اعلامیه هایی را روی در و دیوار شهر نصب کرد که روی آنها نوشته شده بود: ای مردم شریف و فهیم ، ای کارگران زحمتکش ! دوران ظلم و نابرابری تمام شده است! دوران سختی گذشته است! مردم شریف! باید امروز همه با هم با غول مخوف امپریالیسم بجنگیم! باید همه با یک هدف واحد ، یعنی برابری همگانی با دیکتاتور مبارزه کنیم!

بعد از یک مدتی به جای دموکراسی ، برابری شعار مردم ساده دل شهر ما شد. مردم که امید تازه ای توی وجودشان زنده شده بود از فردای آن روز با شعارهای "برابری و برادری" ، "مرگ بر سرمایه داری" و "مرگ بر بورژوا" توی خیابان ها ریختند!

آقای روشنفکر هم زود شکست خورد و از شهر بیرونش کردند و آقای بلند نظر جایش را گرفت.

اما چشم تان روز بد نبیند! دوباره برای مردم شهر قصه ما همان آش شد و همان کاسه! فرقش این بود که این بار آقای بلندنظر ، به جای آقای روشنفکر توی قصرش می خورد و می خوابید و در سخنرانیهایش می گفت: همه مردم با هم برابر هستند!

مردم حالا دیگر از هرچه دموکراسی و برابری بود حالشان بهم می خورد. گروهی از مردم میگفتند: اگر همان آقای روشنفکر مانده بود بهتر بود.

گروهی هم عقیده داشتند وضعیت فعلی خیلی هم خوب است و برابری از دموکراسی خیلی مهم تر است.

دیری نگذشت که این دو گروه مردم با هم سرشاخ شدند و عین گرگ افتادند به جان هم...

دیگر اگر کسی هم می خواست ، جرات نداشت هر شب برای گردش از خانه اش بیرون بیاید ، دست نامزدش را بگیرد و با هم دریای قشنگ و دشت گلها را تماشا کنند! توی خیابان ها آنهایی که آزادی میخواستند با آنهایی که برابری می خواستند می جنگیدند و کتک کاری می کردند. خیابان ها شده بود پر از آدم های شل و پل و زخمی پخمی که هنوز هم دست از سر این بیچاره دموکراسی بر نمی داشتند! تا این که یک روز این وسط سر و کله آقای خردمند پیدا شد...

" مردم فهیم شهر ما! امروز نجات ما در غریزه ناسیونالیستی ما خلاصه می شود! همه با هم باید فقط و فقط برای وطن بجنگیم... دست در دست هم دهیم به مهر و مملکتمان را کنیم آباد... از فردا بریزید توی خیابان ها تا وطن تان را نجات بدهید... منتظر همکاری و همیاری شما هستیم!"

خلاصه کنم ، اگر بخواهم ادامه بدهم این داستان حالاحالاها ادامه دارد و شاید هیچوقت به پایان نرسد. داستان روشنفکر و بلندنظر و خردمند توی شهر ما هنوز ادامه دارد و مردم شهر هنوز هم که هنوز است دارند سر آزادی و برابری و وطن پرستی توی سر و کله هم می زنند!

خدا می داند ، شاید مردم این شهر فراموش کرده اند ، وقتی نمی دانستند و وقتی هنوز روشنفکر نشده بودند چقدر خوشبخت بوده اند!