کاش سگ بودم!

                             

امروز ۳۱ فروردین ۸۷ است. حساب کردم و دیدم طی حدود ۲۸ روز آینده ۱۵ ساله می شوم. یک سال دیگر از زندگی من هم به همین آسانی می گذرد! درست مثل سالهای دیگری که گذشت و گذرش را نفهمیدیم. اما امثال بدجوری زمان را حس می کنم ...!

فردا امتحان مطالعات اجتماعی داریم و من همینجور شاید برای وقت گذرانی پشت شیشه مانیتور کامپیوترم نشسته ام و دارم تایپ می کنم! چند روزی می شود بدجوری درس ها حلقومم را گرفته اند و سخت فشار می دهند. دیروز دو تا امتحان با هم داشتیم ، طوری که مجبور شدم جلسه ای را که جمعه عصر ساعت ۴ قرار بود مثل همیشه داشته باشیم به هم بزنم و بشینم درسم را بخوانم. صبح جمعه ساعت ۶ از رختخواب بلند شدم. با اشتیاق لباسم را پوشیدم و رفتم کوهایه ، اما هیچ کدام از بچه هایی که قول داده بودند نیامدند و بدجوری حالم گرفته شد! تا برگشتم خانه دیدم ساعت ۹:۳۰ شده و باید بروم جلسه همیشگی تحریریه روزنامه ، دفتر تحلیل روز. دوباره پوشیده ام و با خستگی راهی روزنامه شده ام. ظهر وقتی برگشتم باید می نشستم پای درس خواندن... دو تا امتحان داشتم ، امتحان شیمی و امتحان ریاضی! تا آمدم شروع کنم و این اتحادهای مثلثاتی لعنتی را بخوانم ناهار آماده شد و بعد از ناهار که سنگین شده بودم گرفتم خوابیدم. (پرانتز باز: این روزها علاقه شدیدی به خوابیدن پیدا کرده ام. انگار فقط توی خواب است که از این مبارزه خفه کننده و سرسام آور و دنیای وحشتناک تفکراتم نجات پیدا می کنم.) وقتی بیدار شدم ساعت ۴ بعد از ظهر بود. باز شروع کردم به خواندن و ساعت ۷ ریاضی تمام شد. باز خواندم و خواندم ، اما چشم به هم زدم و دیدم ساعت ۱۱ است و من هنوز نیمه کار! گوشی موبایل را روی حالت آلارم گذاشتم تا صبح ساعت ۵ بیدارم کند. با همان علاقه همیشگی وارد رختخواب شدم و خودم را توی عالم بی خیالی ول کردم! بی خیال دنیا!  چه فرقی می کند من فردا نمره ۲۰ بگیرم یا ۱۰؟ .... چه فرقی می کند یکی مثل من فردا صبح اصلا از خواب بلند شود یا نه...! دنیا همان دنیا است و الان تنها چیزی که می چسبد خواب است!

صبح امروز ساعت ۵ بلند شدم، باید شیمی می خواندم! این بلند شدن از خواب مراحل مختلفی دارد:

۱- آرام نوک ناخن های پایم را از زیر رختخواب بیرون می کشم.

۲- سرمای اعصاب خرد کن را به وضوح حس می کنم و پایم را دوباره می کشم زیر لحاف.

۳- دوباره از نو شروع می کنم ، این بار تا مچ پا ، بار بعد تا کمر و بعد آرام آرام تمام تنه ام را از زیر آن مامن گرم و نرم بیرون می کشم. خدایا! من دوباره یک روز لعنتی را شروع کرده ام...

پا شدم و زورکی باز تا ساعت شیش و نیم فرمول هایی را مرور کردم که به طرز فجیعی از تک تک آنها متنفرم. اما قسمت سخت کار دیدن قیافه های احمقانه ای است که مثل همیشه توی مدرسه منتظرم هستند: موهایت بلند است یا کوتاه؟ لباس فرم پوشیده ای؟

و بچه هایی که گه گاه با فحش خواهر مادر بهم نزدیک می شوند و از نزدیک شدنشان هم حالم به هم می خورد... مدرسه تا ساعت ۴ بعد از ظهر ادامه دارد. مدرسه ای که باید توی محیط آن خطوط و پاراگراف های از پیش تعیین شده مان را مرور کنیم و باز ... به قول نیچه که می گوید: "هیچ وقت نگذاشتم مدرسه رفتنم مانع از تحصیلم شود"

و در نهایت به این نتیجه می رسم که: کاش سگ بودم! خوش به حال سگ! زندگی بهتری دارد...

گروهی از آنها که توی خط درس خواندن هستند به جز نمره ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ و ۲۰ ، هیچی نمی شناسند و به نظر من همگی احمقند. گروهی هم که به تریپ رپ و دختربازی عفیف آباد و موهای سیخ شده توی هوا فکر می کنند ، از گروه اول احمق تر!

امروز ظهر بعد از پایان دو امتحان شیمی و ریاضی سر کلاس دینی که اصولا آشغال ترین کلاسهاست (حداقل برای من) می نشینیم. یکی از بچه ها صدا در می آورد و معلم دینی هم عصبانی شده و از لجش از بچه ها به صورت اعلام نشده امتحان می گیرد. وقتی می بینم  هیچ کدام از سوال ها را بلد نیستم و از بلد نبودن آنها پشیمان هم نیستم برگه را سفید سفید تحویل معلم دینی می دهم!

خدا پدرت را بیامرزد! اگر تو مسلمانی اسلام خودتان در جایی می گوید: المومن کیظ

لعنت! ترجیح می دهم خفه شوم و باز هم صدایی ندهم...

ساعت ۴ و نیم است که برمی گردم خانه... احساس نیاز شدیدی به خواب می کنم! خودم را روی رختخواب پرت می کنم و ساعت ۷ بیدار می شوم! هیچ وقت تا این موقع نخوابیده بودم! باید چندتا زنگ بزنم. قرار یک مصاحبه را برای روز سه شنبه جور کنم و کارهای بقیه بچه های صفحه نوجوان را راست و ریس کنم و به قولا برای هر کدامشان مشخص کنم چکار باید بکند! این دبیر صفحه نوجوان بودن هم کم کم دارد خسته ام می کند. دوست دارم بمبی تر کار کنم ، گزارش ها و یادداشت هایی بنویسم که بترکاند و کار کردن برای نوجوانان دستم را بسته... وای! نوبت مطالعات اجتماعی است... باز هم باید خطوط و پاراگراف هایی را بخوانم که به یک کلمه شان اعتقاد ندارم . مدت هاست ننوشته ام و نخوانده ام. "بیگانه" آلبر کامو را گوشه کمدم نگه داشته ام ، اما مگر این درس های از پیش تعیین شده لعنتی می گذارند ما هم به علایقمان برسیم؟ ... ماشین تایپم روی میز همچنان خاک می خورد و من شوق عجیبی برای نوشتن دارم. باید فردا ظهر توی راه برگشتن از مدرسه ۵۰ تایی کاغذ سفید بخرم و دوباره شروع کنم. لعنت! هر روز صبح که بلند می شوم به یک امید است : چند روز تا آخر مدرسه و شروع تابستان مانده؟ .... می خواهم تابستان ۸۷ را بترکانم... می خواهم کارم را تمام وقت کنم و وقتم را به علاقه هایم بگذرانم... خدایا ! زودتر این روزهای لعنتی را تمام کن...

یادداشتی بر یک مرد

اوریانا فالاچی و الساندرو پاناگولیس

چوب کبریت به جای قلم

خون بر زمین چکیده به جای جوهر ،

پاکت از یاد رفته ی باند پانسمان به جای کاغذ...

اما چه بنویسم؟

شاید تنها فرصت نوشتن نشانی خود را داشته باشم

شگفتا! جوهرم منعقد می شود...

برایتان از سیاه چالی می نویسم در یونان!

شاید بتوان قطعه بالا را که از زیباترین سروده های الساندرو پاناگولیس است مقدمه ای دانست برای یادداشتی بر یک مرد... مردی که تا آخرین نفس تسلیم نشد و باقی ماند.

داستان یک مرد

الساندرو پاناگولیس ، شاعر و مبارز یونانی در سال ۱۹۷۶ در یک تصادف ظاهرا اتفاقی کشته شد. اما مرگ او مسبب نگاشته شدن رمانی تحت عنوان "یک مرد" توسط اوریانا فالاچی بود که ریز به ریز زندگی او را بیان می کرد. "یک مرد" در واقع خاطرات چندین سال زندگی مشترک فالاچی و پاناگولیس است. داستان این رمان از تشییع جنازه پاناگولیس آغاز می شود و بعد چندین سال به عقب باز می گردد. هنگامی که پاناگولیس نقشه سوءقصد به جان پاپادوپولس ، دیکتاتور یونان را به مرحله اجرا در می آورد. او در این ترور شکست می خورد. مدت زیادی در زندان شکنجه می شود و بعد در دفاعیه خود در دادگاه با نطقی آتشین توجه جهانیان را به خود جلب می کند. پاناگولیس تا مرز اعدام پیش می رود، اما نجات پیدا می کند و سال های سال در زندان می ماند. او درست پنج دقیقه قبل از اعدام در اثر فشار سازمان ملل به حکومت یونان نجات می یابد و سال های سال را در زندان می گذراند. آنجور که خودش می گوید: کسی که تا مرز اعدام پیش می رود و نجات پیدا می کند میل عجیبی به مردن برایش باقی می ماند و تا پایان عمر منتظر مرگ است. پاناگولیس مدت ها در یک زندان قبرمانند زندگی می کند تا این که فرمان عفو عمومی در راستای نمایشی دروغین از دموکراسی در یونان به جهانیان ، برای همه زندانیان صادر می شود و پاناگولیس نیز آزاد می شود. اما او خیلی زود دوباره مبارزه را از سر می گیرد. در همین هنگام است که اوریانا فالاچی ، خبرنگار بین المللی به بهانه مصاحبه با او ملاقات می کند و آن دو به هم علاقه مند می شوند. بعدها آن دو به ایتالیا مهاجرت می کنند و  چندین سالی را پاناگولیس از خارج از کشور مبارزه اش را ادامه می دهد. اما بعد از این که شورای نظامی یونان کنار زده می شود و حکومت جدیدی جای حکومت سابق را می گیرد و دموکراسی ظاهری بر یونان حاکم می شود پاناگولیس باز هم به مبارزه ادامه می دهد. او ابتدا در انتخابات شرکت می کند و نماینده مجلس می شود و سپس مدارکی را علیه اونگولوس آوروف ، وزیر دفاع که درصدد است دیکتاتوری جدیدی را با حاکمیت ارتش آغاز کند ، جمع آوری می کند و تعدادی از آنها را به انتشار می رساند. اما خیلی زود در یک سانحه رانندگی ترور می شود. کل داستان یک مرد بر اساس واقعیت و از زبان فالاچی خطاب به پاناگولیس نوشته شده و این رمان کلا یک نامه سرگشاده است.

درباره پاناگولیس...

شاعر و مبارز آزادی خواه یونان با فاشیست ها می جنگد و از آنها بیزار است. اما با کمونیست های انقلابی چپی هم میانه خوبی ندارد و آنها را انقلابی ها ت..می می خواند. او اصولا پیرو هیچ ایسمی نیست و هیچ ایدئولوژی را قبول ندارد. عقیده دارد کمونیست ها یک دیکتاتور را از جا برمی دارند و دیکتاتور جدیدی را جای او می نشانند. پاناگولیس در جایی می نویسد: " بسیاری روشن فکران بر این گمانند که روشن فکر بودن یعنی تولید ایدئولوژی یا دست کاری کردن آن تا جایی که فرمول هایش قابلیت این را داشته باشند که بتوانند زندگی را تفسیر کنند! بدون توجه به حقیقت ، به انسان و شخصیت او و بدون توجه به این که خود آنها هم از مغز خالی درست نشده اند! قلبی دارند ، یا حداقل چیزی شبیه قلب ، روده ای و چیزهای دیگری و در نتیجه احتیاجات و احساساتی که به هوش انسانی ارتباطی ندارند و تحت کنترل آنها نیست! این روشن فکران هوشمند نیستند ، نادانند! اصولا روشن فکر نیستند ، مریدان یک ایدئولوژی اند و با همان دگم اندیشی یک مرید قبول نمی کنند که با کرنش کردن به یک ایدئولوژی دیگر قادر به آزاد اندیشیدن نخواهند بود ، حتی اگر در آن ایدئولوژی زنا و طلاق حرام تلقی شده باشد! علت عدم آزاد اندیشی این است که باید همه ی جنبه های زندگی را مطابق قالب های آن ایدئولوژی قضاوت کنند. یک طرف بهشت و یک طرف دوزخ! یک طرف مشروع و یک طرف نامشروع! نتیجه این که از پی گیر شدن دست می شویند و شرافت خود را بر باد می دهند! نمونه اش همین روشن فکری چپ که این روزها خیلی مد شده است! همیشه حاضرند دیکتاتورهای راستی را محکوم کنند ، اما خود مقابل دیکتاتورهای چپ زانو می زنند! دیکتاتورهای راستی را آنالیز می کنند و  با اعلامیه و کتاب با آنها مبارزه می کنند ، اما در مورد دیکتاتورهای چپی یا سکوت می کنند و یا چس ناله ای و انتقادی و دیگر هیچ! گاهی هم به ماکیاولیسم متوسل می شوند که: هدف وسیله را توجیه می کند! کدام هدف؟ جامعه ای که بر اساس اصول مجرد ریاضیات پی ریزی شده است؟ ..... به خاطر همین محاسبات بر اساس همین فاناتیسم کوردل ایدئولوژیکی است که کشتار جمعی و اختناق در یک رژیم راست گرا محکوم می شود، اما همان کشتار جمعی و همان قتل و همان اختناق اگر در رژیم چپ گرا اتفاق بیافتد مشروع و قابل توجیه است! نتیجه این که بلای بزرگ قرن ما ایدئولوژی است! "

پاناگولیس از آنجا که پیرو هیچ ایسم و هیچ حزبی نبود پشتوانه محکمی هم نداشت و به تنهایی می جنگید. جالب آن که پس از مرگ او همه آنهایی که قبلا به او پشت کرده بودند یا آنها را انقلابی ت..می می نامید سعی می کردند از مرگ او سوءاستفاده تبلیغاتی کنند و نشان دهند که با او همراه بوده اند. وقتی اسقف اعظم ارتدوکس برای تبرک جنازه او و در اصل برای نشان دادن خودش به کلیسا آمد و روی تابوت خم شد تا آن را ببوسد بر اثر فشار جمعیت شیشه تابوت شکست و او روی جنازه پاناگولیس افتاد! و بعد از خجالت خودش را بین جمعیت گم کرد...

اوریانا فالاچی چند بار هم از طرف اطرافیان آوروف تهدید شده بود که : اگر کتابت را چاپ کنی دخلت را می آوریم.

اما او با شجاعت داستان زندگی یک مرد را نگاشت و این بهانه ای شد برای یادداشت امشب من...

بهار آمد...

۱-یک هفته ای که مسافرت بودیم چه خوش گذشت... مخصوصا بخشی از مسافرت که رفتم خیابان آزادی تهران جلو دانشگاه که پر از کتاب فروشی های معتبر و کشوری است. دوست داشتم همه آنها را با هم قورت بدهم! حاصل این گشت و گذار در کتاب فروشی ها دو رمان بود: "زندگی ، جنگ و دیگر هیچ" از اوریانا فالاچی و "بیگانه" ، اثر آلبر کامو. بعد از برگشتن از مسافرت بدجوری حالم گرفته شد. بعد از یک هفته رویایی به آدم می گویند دوباره زندگی سابق را از سر بگیر... واقعا سخت است!

۲- مدرسه رفتن از همه بخش های کار سخت تر است. آن هم مدرسه ای که احساس می کنی هیچ کس در آن محیط تو را درک نمی کند و به زور باید خودت را با فورمول های فیزیک و شیمی و ریاضی وفق بدهی! به قول گوته: "هیچ وقت نگذاشتم مدرسه رفتنم مانع از تحصیلم شود."

۳- با  این نوجود زندگی سیاه سیاه هم نیست. زندگی زیباست. با شروع سال جدید امیدهای جدیدی هم به دنیا می آیند. مثل امید تشکیل دادن تحریریه ای برای صفحه نوجوان متشکل از بچه های علاقه مند و امید کارهای بیشتر و بزرگ تر...! واقعا ، زندگی ، جنگ و دیگر هیچ است. باید مبارزه کنیم ، مبارزه برای پیروزی و مبارزه برای شکست دیو سیاه تاریکی... مبارزه برای مطرح شدن و مبارزه برای وارد متن شدن... و در نهایت مبارزه برای ماندن... مدتی است از همه چیز کنار کشیده ام ، اما دوباره با انرژی بیشتری بازخواهم گشت.

۴- این که احساس کنی تنها هستی و هیچ کس درکت نمی کند واقعا آزار دهنده است. هر چند دوستان خیلی خوبی دارم ، ولی گاهی باز خودم را تنها حس می کنم. شاید تنها کسی که بتواند خلا تنهایی ام را پر کند موجودی است که در آینه می بینم...

عطر گل نرگس

 

پسرک نرگس فروش آن روز بی رمق شده بود. همچنان لب جدول کنار خیابان نشسته بود و از جایش تکان نمی خورد. انگار آن روز اصلا دنبال پول نبود.خودش هم نمی دانست چه دردی دارد که نمی تواند از جایش بلند شود. فقط آرام گذر اتومبیل هایی را تماشا می کرد که بی تفاوت از کنارش می گذشتند. یادش رفته بود برای چه چیزی آمده و چکار باید بکند ، حتی فراموش کرده بود اگر شب با دست خالی به خانه برگردد چه کتک مفصلی نوش جان می کند...

پسرک با بی تفاوتی به همه چیز نگاه می کرد. اتومبیل های شیک و آخرین مدل ، مردمی که با قیافه ها و لباسهای مختلف گه گاه از کنارش می گذشتند و آپارتمان ها هیچ کدام برایش رنگی نداشتند.گاه به گاه دسته گل های نرگس را زیر دماغش می گرفت ، نفس عمیقی می کشید و بعد چند ثانیه چشم هایش را می بست. دنیا به چشم هایش خنده دار می آمد. مردم برای چه چیزی این همه شور می زدند؟... چه انگیزه ای برای دویدن دنبال زندگی داشتند؟ ... اصلا از این دنیا دنبال چه چیزی بودند؟ ... وقتی با یک شاخه نرگس می شد لذت دنیا را برد مردم پی چه چیزی این همه سگ دو می زدند؟ ...

دلش نمی آمد نرگس ها را بفروشد ، دوست نداشت از آنها دور باشد. برای همین ، عمدا گوشه ای از خیابان را انتخاب کرده بود که کسی او را نمی دید و خریداری برای نرگس ها پیدا نمی شد. یادش رفته بود که او را برای فروختن گل فرستاده اند ، نه بوییدن آن... توی این فکرها بود که سر و کله یک مشتری پیدا شد.

- شاخه ای چنده؟

- نمی فروشم!

- سر به سرم می ذاری؟

- نه... اگه همه دنیا رو هم بهم بدن نمی فروشم.

مشتری با تعجب نگاهی به پسرک انداخت. فکر کرد شوخی می کند. پولی کف دستش گذاشت و یکی از شاخه ها را برداشت. چند قدم دور نشده بود که پسرک گفت: آقا ، مگه نشنیدین؟ گفتم نمی فروشم!

نرگس را از دست مشتری قاپید. مشتری نگاه دیگری به پسرک انداخت و دور شد...

تا شب مشتری ها را یکی یکی رد می کرد. نرگس ها را سفت توی بغلش چسبیده بود و حاضر نبود یک دم از آنها جدا شود. با خودش می گفت: چه کسی دلش می آید نرگس ها را به این و آن بفروشد؟ .... نرگس ها مثل بچه هستند... آدم بچه هایش را به مردم می فروشد؟

آخر شب بود که یادش افتاد برای چه چیزی آمده بود. تازه به فکر پدرش افتاد که اگر بفهمد آن روز هیچ چیز درنیاورده با کمر بند سیاهش می کند. مانده بود چکار کند. بالاخره با خودش گفت:

هر چه باداباد ، بگذار یک امشب را با نرگس ها سپری کنم...

دسته گل را محکم توی بغلش گرفته بود و توی خیابان ها دنبال جایی می گشت تا شب را بگذراند. آنقدر راه رفت تا رمقی برایش باقی نماند. همانطور که گل ها را توی بغلش گرفته بود گوشه پیاده رو دراز کشید. آن شب با خودش خیلی فکر ها کرد: چی می شد اگر جایی داشتم تا همیشه پیش گل ها باشم؟ ... جی می شد اگر جایی بودم که آزادانه تمام روز نرگس ها را ببویم و کسی با من کاری نداشته باشد؟ چی می شد اگر تمام دنیا پر از نرگس می شد؟ ...

فکر کردنش زیاد طول نکشید ، چون خیلی زود خوابش برد. آن شب توی خواب می دید که توی یک باغ پر از گل ایستاده است. گل های نرگسی که عطرشان تمامی نداشت. بالای سرش یک آسمان آبی و زیر پایش جاده ای سبز پر از نرگس بود... 

صبح روز بعد روزنامه های شهر اعلام کردند:جسد پسرک گل فروشی که شب را در خیابان سپری کرده بود در یکی از خیابان های شهر یافت شد.  

سالی که گذشت ...

امروز صبح سال تحویل بود ، حسابی رفتم توی فکر سال پرماجرایی که گذرانده ام... سالی پر از آفیش و کنفرانس خبری و گزارش و مقاله و خبر ... سالی که بطور جدی کار خبرنگاری را شروع کردم و حالا وارد سال جدید می شویم... توی این یک سال شاید حداقل چیزی که بدست آوردم بینش اجتماعی وسیع تری نسبت به دنیای اطرافم بود. منی که تا قبل از عید پارسال عین لاک پشت سرم توی لاک خودم بود امسال از خیلی چیزها سر در آوردم. خیلی حقیقت های تلخ را هم متوجه شدم. هیچوقت روزی را از یاد نمی برم که برای تهیه گزارش به کانون اصلاح و تربیت رفتم و با کودکان و نوجوانان مجرم صحبت کردم. باورنکردنی بود نوجوانی با آن معصومیت آدم کشته باشد. باورنکردنی بود... با ورود به عرصه خبرنگاری خواه ناخواه خیلی چیزها را فهمیدم ، یک نوع حس کنجکاوی برایم بوجود آمد تا توی همه چیز سرک بکشم. چرا این باید اینجوری باشد؟ چرا فلان چیز طور دیگری نباشد؟ .... کاش یک نفر بود به این سوال ها پاسخ می داد. سالی بود پر از فراز و نشیب ؛ یک روز غمگین و ناامید بودم و روز دیگر از خوشحالی توی پوست نمی گنجیدم. یادم نمی رود وقتی در کنفرانس خبری دادستان کل کشور شرکت کردم دوست داشتم او را زیر سوال ببرم. حرف هایی می زد که از دهان متحجرترین آدم ها در نمی آید. او با کمال پررویی از اجرای حکم سنگسار حمایت می کرد. الان افسوس می خورم که چرا آن زمان وقتی با دری نجف آبادی روبرو بودم جواب تندی به او ندادم. توی این راه خیلی هم تحقیر شدم. یادم نمی رود روزی که زیر گرمای طاقت فرسای آقتاب بلند شدم و برای تهیه گزارش کاور پوشیدم و به خیابان ها رفتم و با گل فروش های سر چهارراه ها مصاحبه کردم. یادم نمی رود یک هفته ای را که توی گرما و سرما لباس می پوشیدم و برای تهیه گزارش مردمی از نمایشگاه بین المللی کتاب به شهرک گلستان می رفتم. سالی بود که من تازه با حال و هوای تحریریه یک روزنامه آشنا شدم. هنوز هم وقتی به دور و برم نگاه می کنم می بینم خیلی چیزها وجود دارد که من ندیده ام و دوست دارم آنها را ببینم. چرا ما در جامعه آمار بالایی دختران فراری داریم؟ چرا نرخ تورم روز به روز افزایش می یابد؟... چرا رد صلاحیت های انتخاباتی به جایی می کشد که علی اشراقی نوه بنیان گذار جمهوری اسلامی را هم رد صلاحیت میکنند؟ ... چرا  یک خبرنگار را به صحن جلسه مجلس شورای اسلامی راه نمی دهند؟ ... چرا؟ ..... آنقدر چراها زیاد بود که گاهی فکر می کردم دارم دیوانه می شوم. آنوقت بود که سراغ همدم همیشگی ام ماشین تحریر قدیمی می رفتم و عقده ام را سر کلیدها خالی می کردم... انگار با هر ضربه ای که به کلیدها می زدم فریادی بی صدا بلند می شد. امسال هر چند برای ایران و ایرانی سال خوبی نبود ، هر چند هر روز اخبار ناخوشایندی می شنیدیم ، با این وجود امسال من خیلی چیزها را فهمیدم. شاید امسال از من چه خوب و چه بد ، شخصیتی ساخته شد که تا پایان عمرم همان باشم. امسال من همانی شدم که از خودم توقع دارم . امسال با آدم های زیادی هم آشنا شدم. آدم هایی که خیلی های آن ها مجسمه های بلاهت بودند و جز به منافع شخصی به چیزی نمی اندیشیدند. با خیلی آدم های حزبی و سیاسی آشنا شدم. آنهایی که جان و مال و زندگی و ناموسشان را فدای ایدئولوژی می کنند. خیلی ها را هم دیدم که مثل آفتاب پرست بودند. هر جا می رفتند به همان رنگ در می آمدند.گاهی دموکرات و آزادی خواه و خواستار اصلاحات می شدند و گاه عابد و زاهد و مسلمان... اما از همه وحشتناک تر ظاهرسازی های انتخاباتی بود... آدمی را می شناختم که هر خلافی را که بتوان تصورش را کرد مرتکب شده بود و اتفاقا کاندید مجلس هم شد و صلاحیتش هم تایید شد! این آدم دو روزه آنقدر تغییر رنگ داد که دیگر نمی توانستم بشناسمش ....

                                                      ***

خدایا ! عاقبت همه ما  را در سال ۸۷ بخیر کن... خدایا ، ما را از گمراهی دور کن ، خشم و حسد و غرور و طمع را از ما دور کن که آفت زندگی هستند. خدایا ، در سال جدید کمک کن بیشتر از آنچه می دانستم بدانم ، هر چند که خوب می فهمم هر چقدر بیشتر وارد این دنیای کثیف می شوم از آن منزجر تر می شوم. به هر حال نوروز ۸۷ مبارک باد.