کاش سگ بودم!
امروز ۳۱ فروردین ۸۷ است. حساب کردم و دیدم طی حدود ۲۸ روز آینده ۱۵ ساله می شوم. یک سال دیگر از زندگی من هم به همین آسانی می گذرد! درست مثل سالهای دیگری که گذشت و گذرش را نفهمیدیم. اما امثال بدجوری زمان را حس می کنم ...!
فردا امتحان مطالعات اجتماعی داریم و من همینجور شاید برای وقت گذرانی پشت شیشه مانیتور کامپیوترم نشسته ام و دارم تایپ می کنم! چند روزی می شود بدجوری درس ها حلقومم را گرفته اند و سخت فشار می دهند. دیروز دو تا امتحان با هم داشتیم ، طوری که مجبور شدم جلسه ای را که جمعه عصر ساعت ۴ قرار بود مثل همیشه داشته باشیم به هم بزنم و بشینم درسم را بخوانم. صبح جمعه ساعت ۶ از رختخواب بلند شدم. با اشتیاق لباسم را پوشیدم و رفتم کوهایه ، اما هیچ کدام از بچه هایی که قول داده بودند نیامدند و بدجوری حالم گرفته شد! تا برگشتم خانه دیدم ساعت ۹:۳۰ شده و باید بروم جلسه همیشگی تحریریه روزنامه ، دفتر تحلیل روز. دوباره پوشیده ام و با خستگی راهی روزنامه شده ام. ظهر وقتی برگشتم باید می نشستم پای درس خواندن... دو تا امتحان داشتم ، امتحان شیمی و امتحان ریاضی! تا آمدم شروع کنم و این اتحادهای مثلثاتی لعنتی را بخوانم ناهار آماده شد و بعد از ناهار که سنگین شده بودم گرفتم خوابیدم. (پرانتز باز: این روزها علاقه شدیدی به خوابیدن پیدا کرده ام. انگار فقط توی خواب است که از این مبارزه خفه کننده و سرسام آور و دنیای وحشتناک تفکراتم نجات پیدا می کنم.) وقتی بیدار شدم ساعت ۴ بعد از ظهر بود. باز شروع کردم به خواندن و ساعت ۷ ریاضی تمام شد. باز خواندم و خواندم ، اما چشم به هم زدم و دیدم ساعت ۱۱ است و من هنوز نیمه کار! گوشی موبایل را روی حالت آلارم گذاشتم تا صبح ساعت ۵ بیدارم کند. با همان علاقه همیشگی وارد رختخواب شدم و خودم را توی عالم بی خیالی ول کردم! بی خیال دنیا! چه فرقی می کند من فردا نمره ۲۰ بگیرم یا ۱۰؟ .... چه فرقی می کند یکی مثل من فردا صبح اصلا از خواب بلند شود یا نه...! دنیا همان دنیا است و الان تنها چیزی که می چسبد خواب است!
صبح امروز ساعت ۵ بلند شدم، باید شیمی می خواندم! این بلند شدن از خواب مراحل مختلفی دارد:
۱- آرام نوک ناخن های پایم را از زیر رختخواب بیرون می کشم.
۲- سرمای اعصاب خرد کن را به وضوح حس می کنم و پایم را دوباره می کشم زیر لحاف.
۳- دوباره از نو شروع می کنم ، این بار تا مچ پا ، بار بعد تا کمر و بعد آرام آرام تمام تنه ام را از زیر آن مامن گرم و نرم بیرون می کشم. خدایا! من دوباره یک روز لعنتی را شروع کرده ام...
پا شدم و زورکی باز تا ساعت شیش و نیم فرمول هایی را مرور کردم که به طرز فجیعی از تک تک آنها متنفرم. اما قسمت سخت کار دیدن قیافه های احمقانه ای است که مثل همیشه توی مدرسه منتظرم هستند: موهایت بلند است یا کوتاه؟ لباس فرم پوشیده ای؟
و بچه هایی که گه گاه با فحش خواهر مادر بهم نزدیک می شوند و از نزدیک شدنشان هم حالم به هم می خورد... مدرسه تا ساعت ۴ بعد از ظهر ادامه دارد. مدرسه ای که باید توی محیط آن خطوط و پاراگراف های از پیش تعیین شده مان را مرور کنیم و باز ... به قول نیچه که می گوید: "هیچ وقت نگذاشتم مدرسه رفتنم مانع از تحصیلم شود"
و در نهایت به این نتیجه می رسم که: کاش سگ بودم! خوش به حال سگ! زندگی بهتری دارد...
گروهی از آنها که توی خط درس خواندن هستند به جز نمره ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ و ۲۰ ، هیچی نمی شناسند و به نظر من همگی احمقند. گروهی هم که به تریپ رپ و دختربازی عفیف آباد و موهای سیخ شده توی هوا فکر می کنند ، از گروه اول احمق تر!
امروز ظهر بعد از پایان دو امتحان شیمی و ریاضی سر کلاس دینی که اصولا آشغال ترین کلاسهاست (حداقل برای من) می نشینیم. یکی از بچه ها صدا در می آورد و معلم دینی هم عصبانی شده و از لجش از بچه ها به صورت اعلام نشده امتحان می گیرد. وقتی می بینم هیچ کدام از سوال ها را بلد نیستم و از بلد نبودن آنها پشیمان هم نیستم برگه را سفید سفید تحویل معلم دینی می دهم!
خدا پدرت را بیامرزد! اگر تو مسلمانی اسلام خودتان در جایی می گوید: المومن کیظ
لعنت! ترجیح می دهم خفه شوم و باز هم صدایی ندهم...
ساعت ۴ و نیم است که برمی گردم خانه... احساس نیاز شدیدی به خواب می کنم! خودم را روی رختخواب پرت می کنم و ساعت ۷ بیدار می شوم! هیچ وقت تا این موقع نخوابیده بودم! باید چندتا زنگ بزنم. قرار یک مصاحبه را برای روز سه شنبه جور کنم و کارهای بقیه بچه های صفحه نوجوان را راست و ریس کنم و به قولا برای هر کدامشان مشخص کنم چکار باید بکند! این دبیر صفحه نوجوان بودن هم کم کم دارد خسته ام می کند. دوست دارم بمبی تر کار کنم ، گزارش ها و یادداشت هایی بنویسم که بترکاند و کار کردن برای نوجوانان دستم را بسته... وای! نوبت مطالعات اجتماعی است... باز هم باید خطوط و پاراگراف هایی را بخوانم که به یک کلمه شان اعتقاد ندارم . مدت هاست ننوشته ام و نخوانده ام. "بیگانه" آلبر کامو را گوشه کمدم نگه داشته ام ، اما مگر این درس های از پیش تعیین شده لعنتی می گذارند ما هم به علایقمان برسیم؟ ... ماشین تایپم روی میز همچنان خاک می خورد و من شوق عجیبی برای نوشتن دارم. باید فردا ظهر توی راه برگشتن از مدرسه ۵۰ تایی کاغذ سفید بخرم و دوباره شروع کنم. لعنت! هر روز صبح که بلند می شوم به یک امید است : چند روز تا آخر مدرسه و شروع تابستان مانده؟ .... می خواهم تابستان ۸۷ را بترکانم... می خواهم کارم را تمام وقت کنم و وقتم را به علاقه هایم بگذرانم... خدایا ! زودتر این روزهای لعنتی را تمام کن...