
قناری زرد کوچک ، هر روز با آوازش دل اهل خانه را شاد می کرد. صدای جیک جیک او را نه تنها اهالی خانه ، بلکه گل ها و درخت ها و حتی گربه خاکستری توی حیاط هم دوست داشتند. اما بهترین دوست قناری ، پسرکی بود که هر روز عصر روی ایوان خانه می نشست ، چشم هایش را می بست و به آواز زیبای قناری گوش می کرد.
پسرک قناری را دوست داشت و هر روز برایش آب و دانه می ریخت. قناری هم پسرک را دوست داشت. قناری هر روز که روی ایوان می نشست ، آوازی زیباتر از روز قبل سر می داد. او گاهی با خودش فکر می کرد: من خیلی خوشبخت هستم... خوشبخت ترین قناری روی زمین...
روزها گذشت و گذشت و قناری همچنان خوشبخت ترین قناری روی زمین بود. تا این که یک روز وقتی قناری مثل هر روز روی ایوان خانه نشست تا آواز همیشگی اش را سر بدهد پسرک را ندید. قناری با صدای بلندتری آوازش را ادامه داد تا شاید صدای آوازش به گوش پسرک برسد و روی ایوان بیاید. اما نه... هیچ خبری از پسرک نبود...
روزهای بعد هم قناری کوچک آنجا می آمد و می نشست و باز به امید آمدن پسرک جیک جیک می کرد. اما پسرک پیدایش نمی شد. قناری نمی دانست خانواده پسرک از آن خانه رفته اند و دیگر هیچوقت برنمی گردند...
هر روز قناری ناامید و ناامیدتر می شد و با صدایی ملایم تر از روز قبل آواز می خواند. صدای قناری آرام و آرام تر می شد ، تا این که یک روز او احساس کرد دیگر نمی تواند مثل قدیم آواز بخواند. قناری قصه ما آوازش را گم کرده بود.
قناری زرد کوچک ، خسته و ناامید گوشه ای نشست و گریه اش گرفت. همان موقع گربه خاکستری از راه رسید و تا قناری را دید پرسید: قناری کوچولو ، چرا گریه می کنی؟
قناری گریه کنان گفت: من آوازم را گم کرده ام... دیگر نمی توانم آواز بخوانم... تو آواز من را ندیده ای؟
گربه میومیوی کرد و گفت: نه ... از بقیه بپرس ، شاید دیگران بدانند آوازت کجا رفته...
گل های رنگارنگ وقتی قناری را دیدند که گریه می کند همه یکصدا پرسیدند: قناری کوچولو ، برای چی گریه می کنی؟
قناری گفت: آخر من آوازم را گم کرده ام... راستی ، شما آواز من را ندیده اید؟
گل ها گفتند: نه...! آخر مگر می شود کسی آوازش را گم کند؟!
قناری باز هم به گریه کردن ادامه داد تا این که سر و کله موش کوچکی پیدا شد و او هم سوال بقیه را تکرار کرد: قناری کوچولو ، چرا داری گریه می کنی؟
قناری همه چیز را برای موش تعریف کرد و گفت که آوازش را گم کرده و نمی داند چطور آن را پیدا کند.
موش فکری کرد و گفت: من جغد پیری می شناسم که جواب هر سوال و راه حل هر مشکلی را می داند. شاید او راه حل مشکل تو را هم بداند و بتواند آوازت را به تو برگرداند.
قناری خوشحال شد و پیشنهاد موش را قبول کرد. به این ترتیب آن دو با هم سراغ جغد دانا که بالای درخت بلوچی زندگی می کرد رفتند. جغد همین که قناری را دید با مهربانی گفت: قناری کوچولو ، تو از چیزی ناراحتی... به من بگو تا بدانم چه مشکلی داری.
قناری گفت: من آوازم را گم کرده ام...دیگر نمی توانم مثل گذشته آواز بخوانم... نمی دانم چکار باید بکنم؟...
جغد پرسید: کی بود که آوازت گم شد؟
قناری پاسخ داد: از وقتی دیگر بهترین دوستم را ندیدم...
بعد برای جغد تعریف کرد که چقدر آن پسرک را دوست داشته و از وقتی او را ندیده چقدر غمگین است...
جغد گفت : برو و فردا صبح به اینجا برگرد تا من بگویم مشکلت چه جور حل می شود.
قناری رفت و صبح روز بعد پیش جغد برگشت و پرسید: جغد دانا ، راه حلی برای مشکل من پیدا کردی؟ من چطور می توانم دوباره آوازم را پیدا کنم؟
جغد گفت: من می دانم آواز تو کجاست... آواز تو الان جایی پشت این جنگل ، آن طرف رودخانه و بعد از یک باغ پر از گل است. برای پیدا کردن آوازت باید به یک سفر طولانی بروی. تو باید جنگل را طی کنی و از رودخانه بگذری... بعد به باغ پرگلی می رسی... آنجا پیرمرد باغبانی است که می تواند تو را برای پیدا کردن آوازت راهنمایی کند.
قناری با خوشحالی از جغد دانا خداحافظی کرد و به این ترتیب سفر دور و درازش آغاز شد.
او روزها و روزها در راه بود و از فراز جنگل و رودخانه و کوه و دشت پرواز می کرد. قناری قصه ما از جنگل بزرگ گذشت و رود پهناور را پشت سر گذاشت ، تا این که به دشت بی آب و علفی رسید. با همه خستگی اش باز راهش را ادامه می داد. قناری آنقدر بال بال زده بود که رمقی برای ادامه راه برایش باقی نمانده بود. تا این که بالاخره به باغ پرگلی رسید که جغد گفته بود. قناری تشنه و خسته بود ، اما خوشحال بود که دوباره آوازش را پیدا می کند. او نفس نفس زنان روی شاخه یکی از درختان باغ نشست. اما چون خیلی خسته بود ، دیگر دوام نیاورد. از شاخه پرت شد روی زمین و بالش شکست. قناری کوچک از هوش رفت.
در همین هنگام پیرمرد باغبان که داشت گل ها و درختان را آبیاری می کرد چشمش به قناری افتاد که با بال زخمی روی زمین افتاده بود. دل پیرمرد برای قناری سوخت. او را برداشت و به کلبه کوچکش وسط باغ برد. بال زخمی قناری را بست و آرام نوازش کرد.
وقتی قناری چشم هایش را باز کرد پیرمرد مهربان را دید که آنجا نشسته بود و آرام پر و بال زخمی او را نوازش می کرد. بعد از این که پیرمرد کمی آب و دانه برای قناری ریخت و او کمی سر حال آمد ، پرسید: قناری کوچولو ، برای چه اینجا آمدی؟ ... تو از کجا می آیی؟
قناری گفت: من از راه دوری می آیم و دنبال آوازم می گردم... چون آوازم را گم کرده ام...
پیرمرد پرسید: می خواهی باز هم به راهت ادامه بدهی؟
قناری کوجک گفت: بله ، آنقدر می روم تا آواز گم شده ام را پیدا کنم.
چند روزی گذشت و قناری کوچک قصه ما جان تازه ای گرفت. هر روز پیرمرد باغبان از او بیشتر مراقبت می کرد ، تا این که او کم کم حس کرد می تواند پرواز کند و به راهش ادامه بدهد.
بالاخره روزی رسید که قناری می بایست خداحافظی کند و راهش را ادامه بدهد. از این که باید بود از پیرمرد مهربان جدا شود غمگین بود. لحظه خداحافظی فرارسید.
پیرمرد پرسید: واقعا می خواهی بروی قناری کوچک؟
قناری گفت: بله ، چاره ای نیست. من باید دوباره آوازم را پیدا کنم.
قطره اشکی از چشمان پیرمرد فروچکید: من همیشه تنها بودم... فکر می کردم با آمدن تو تنهایی ام تمام می شود...
قناری که غمگین شده بود بی اختیار شروع به جیک جیک کرد ، چشم هایش را بست و آواز غمگینی را سر داد. وقتی چشم هایش را باز کرد از خودش متعجب شد. او دوباره داشت مثل قدیم آواز می خواند!
پیرمرد گفت: قناری کوچک ، از اینجا نرو . برای همیشه پیش من بمان و باز هم برایم آواز بخوان...
قناری قصه ما ، آوازش را توی قلب مهربان پیرمرد پیدا کرده بود.
***
پی نوشت: لازم به یادآوری نیست ، می دانم چقدر پرت و پلا نوشته ام! شما به بزرگی خودتان ببخشید که من شما را تا آخر داستان علاف کردم و حسابی سر کار گذاشتم! به هر حال برای این که آدم چرت و پرت هایش را به خورد ملت بدهد کجا بهتر از وبلاگ؟