خبرفوری: من پانزده ساله شدم:خبرفوری

 

امروز پانزده ساله شدم! برای همین است که الان هیجان زده هستم و نمی توانم با جمله بندی درست مطلبم را بنویسم...

صبح که بلند شدم بگی نگی حالم گرفته بود و بدجوری رفته بودم توی حس مرگ! ولی خب ، به احترام تولد خودم هم که شده امروز مرگ و این چیزها را ول کردم و چسبیدم به زندگی...

همه چیز را دوست دارم! باغچه کوچک توی حیاط و لاک پشت ریزه میزه ام که گوشه باغچه خوابیده است! خیابان های پر دود و پر ترافیک شیراز و بیشتر از همه خواهر کوچکترم را دوست دارم ، حتی با وجود این که بعضی وقت ها بدجوری روی اعصابم راه می رود و جنی ام می کند!

امروز پر از زندگی ام... همه را دوست دارم! حتی به دشمن های درجه یک خودم هم که توی حالت عادی فحششان می دهم احساس عشق می کنم!

همه را دوست دارم و دوست دارم دوستم داشته باشند... یک سال جدید از زندگی من شروع شده و من پر از حس شروع ام! یک آغاز جدید ، هر چند سخت!

دوستان ، برایم دعا کنید که امسالم بهتر از پارسال باشد.

۴ روز تا ۱۵ سالگی من !

این روزها خدا هم فراموشکار شده است...

یعنی ممکن است خدا آلزایمر بگیرد؟

آواز من کجاست؟

 

قناری زرد کوچک ، هر روز با آوازش دل اهل خانه را شاد می کرد. صدای جیک جیک او را نه تنها اهالی خانه ، بلکه گل ها و درخت ها و حتی گربه خاکستری توی حیاط هم دوست داشتند. اما بهترین دوست قناری ، پسرکی بود که هر روز عصر روی ایوان خانه می نشست ، چشم هایش را می بست و به آواز زیبای قناری گوش می کرد.

پسرک قناری را دوست داشت و هر روز برایش آب و دانه می ریخت. قناری هم پسرک را دوست داشت. قناری هر روز که روی ایوان می نشست ، آوازی زیباتر از روز قبل سر می داد. او گاهی با خودش فکر می کرد: من خیلی خوشبخت هستم... خوشبخت ترین قناری روی زمین...

روزها گذشت و گذشت و قناری همچنان خوشبخت ترین قناری روی زمین بود. تا این که یک روز وقتی قناری مثل هر روز روی ایوان خانه نشست تا آواز همیشگی اش را سر بدهد پسرک را ندید. قناری با صدای بلندتری آوازش را ادامه داد تا شاید صدای آوازش به گوش پسرک برسد و روی ایوان بیاید. اما نه... هیچ خبری از پسرک نبود...

روزهای بعد هم قناری کوچک آنجا می آمد و می نشست و باز به امید آمدن پسرک جیک جیک می کرد. اما پسرک پیدایش نمی شد. قناری نمی دانست خانواده پسرک از آن خانه رفته اند و دیگر هیچوقت برنمی گردند...

هر روز قناری ناامید و ناامیدتر می شد و با صدایی ملایم تر از روز قبل آواز می خواند. صدای قناری آرام و آرام تر می شد ، تا این که یک روز او احساس کرد دیگر نمی تواند مثل قدیم آواز بخواند. قناری قصه ما آوازش را گم کرده بود.

قناری زرد کوچک ، خسته و ناامید گوشه ای نشست و گریه اش گرفت. همان موقع گربه خاکستری از راه رسید و تا قناری را دید پرسید: قناری کوچولو ، چرا گریه می کنی؟

قناری گریه کنان گفت: من آوازم را گم کرده ام... دیگر نمی توانم آواز بخوانم... تو آواز من را ندیده ای؟

گربه میومیوی کرد و گفت: نه ... از بقیه بپرس ، شاید دیگران بدانند آوازت کجا رفته...

گل های رنگارنگ وقتی قناری را دیدند که گریه می کند همه یکصدا پرسیدند: قناری کوچولو ، برای چی گریه می کنی؟

قناری گفت: آخر من آوازم را گم کرده ام... راستی ، شما آواز من را ندیده اید؟

گل ها گفتند: نه...! آخر مگر می شود کسی آوازش را گم کند؟!

قناری باز هم به گریه کردن ادامه داد تا این که سر و کله موش کوچکی پیدا شد و او هم سوال بقیه را تکرار کرد: قناری کوچولو ، چرا داری گریه می کنی؟

قناری همه چیز را برای موش تعریف کرد و گفت که آوازش را گم کرده و نمی داند چطور آن را پیدا کند.

موش فکری کرد و گفت: من جغد پیری می شناسم که جواب هر سوال و راه حل هر مشکلی را می داند. شاید او راه حل مشکل تو را هم بداند و بتواند آوازت را به تو برگرداند.

قناری خوشحال شد و پیشنهاد موش را قبول کرد. به این ترتیب آن دو با هم سراغ جغد دانا که بالای درخت بلوچی زندگی می کرد رفتند. جغد همین که قناری را دید با مهربانی گفت: قناری کوچولو ، تو از چیزی ناراحتی... به من بگو تا بدانم چه مشکلی داری.

قناری گفت: من آوازم را گم کرده ام...دیگر نمی توانم مثل گذشته آواز بخوانم... نمی دانم چکار باید بکنم؟...

جغد پرسید: کی بود که آوازت گم شد؟

قناری پاسخ داد: از وقتی دیگر بهترین دوستم را ندیدم...

بعد برای جغد تعریف کرد که چقدر آن پسرک را دوست داشته و از وقتی او را ندیده چقدر غمگین است...

جغد گفت : برو و فردا صبح به اینجا برگرد تا من بگویم مشکلت چه جور حل می شود.

قناری رفت و صبح روز بعد پیش جغد برگشت و پرسید: جغد دانا ، راه حلی برای مشکل من پیدا کردی؟ من چطور می توانم دوباره آوازم را پیدا کنم؟

جغد گفت: من می دانم آواز تو کجاست... آواز تو الان جایی پشت این جنگل ، آن طرف رودخانه و بعد از یک باغ پر از گل است. برای پیدا کردن آوازت باید به یک سفر طولانی بروی. تو باید جنگل را طی کنی و از رودخانه بگذری... بعد به باغ پرگلی می رسی... آنجا پیرمرد باغبانی است که می تواند تو را برای پیدا کردن آوازت راهنمایی کند.

قناری با خوشحالی از جغد دانا خداحافظی کرد و به این ترتیب سفر دور و درازش آغاز شد.

او روزها و روزها در راه بود و  از فراز جنگل و رودخانه و کوه و دشت پرواز می کرد. قناری قصه ما از جنگل بزرگ گذشت و رود پهناور را پشت سر گذاشت ، تا این که به دشت بی آب و علفی رسید. با همه خستگی اش باز راهش را ادامه می داد. قناری آنقدر بال بال زده بود که رمقی برای ادامه راه برایش باقی نمانده بود. تا این که بالاخره به باغ پرگلی رسید که جغد گفته بود. قناری تشنه و خسته بود ، اما خوشحال بود که دوباره آوازش را پیدا می کند. او نفس نفس زنان روی شاخه یکی از درختان باغ نشست. اما چون خیلی خسته بود ، دیگر دوام نیاورد. از شاخه پرت شد روی زمین و بالش شکست. قناری کوچک از هوش رفت.

در همین هنگام پیرمرد باغبان که داشت گل ها و درختان را آبیاری می کرد چشمش به قناری افتاد که با بال زخمی روی زمین افتاده بود. دل پیرمرد برای قناری سوخت. او را برداشت و به کلبه کوچکش وسط باغ برد. بال زخمی قناری را بست و آرام نوازش کرد.

وقتی قناری چشم هایش را باز کرد پیرمرد مهربان را دید که آنجا نشسته بود و آرام پر و بال زخمی او را نوازش می کرد. بعد از این که پیرمرد کمی آب و دانه برای قناری ریخت و او کمی سر حال آمد ، پرسید: قناری کوچولو ، برای چه اینجا آمدی؟ ... تو از کجا می آیی؟

قناری گفت: من از راه دوری می آیم و دنبال آوازم می گردم... چون آوازم را گم کرده ام...

پیرمرد پرسید: می خواهی باز هم به راهت ادامه بدهی؟

قناری کوجک گفت: بله ، آنقدر می روم تا آواز گم شده ام را پیدا کنم.

چند روزی گذشت و قناری کوچک قصه ما جان تازه ای گرفت. هر روز پیرمرد باغبان از او بیشتر مراقبت می کرد ، تا این که او کم کم حس کرد می تواند پرواز کند و به راهش ادامه بدهد.

بالاخره روزی رسید که قناری می بایست خداحافظی کند و راهش را ادامه بدهد. از این که باید بود از پیرمرد مهربان جدا شود غمگین بود. لحظه خداحافظی فرارسید.

پیرمرد پرسید: واقعا می خواهی بروی قناری کوچک؟

قناری گفت: بله ، چاره ای نیست. من باید دوباره آوازم را پیدا کنم.

قطره اشکی از چشمان پیرمرد فروچکید: من همیشه تنها بودم... فکر می کردم با آمدن تو تنهایی ام تمام می شود...

قناری که غمگین شده بود بی اختیار شروع به جیک جیک کرد ، چشم هایش را بست و آواز غمگینی را سر داد. وقتی چشم هایش را باز کرد از خودش متعجب شد. او دوباره داشت مثل قدیم آواز می خواند!

پیرمرد گفت: قناری کوچک ، از اینجا نرو . برای همیشه پیش من بمان و باز هم برایم آواز بخوان...

قناری قصه ما ، آوازش را توی قلب مهربان پیرمرد پیدا کرده بود.

***

پی نوشت: لازم به یادآوری نیست ، می دانم چقدر پرت و پلا نوشته ام! شما به بزرگی خودتان ببخشید که من شما را تا آخر داستان علاف کردم و حسابی سر کار گذاشتم! به هر حال برای این که آدم چرت و پرت هایش را به خورد ملت بدهد کجا بهتر از وبلاگ؟

امروز غلط نکنم شانزدهم اردیبهشت است. ۱۲ روز تا ۱۵ سالگی من! این وبلاگ هم مدتی است از آن فضای فرهنگی ، اجتماعی ، اقتصادی و کمی هم سیاسی در آمده و تبدیل شده به دفترچه خاطرات من!  این روزها هوس کرده ام یک دفترچه کوچک خاطرات بگیرم و خاطراتم را بنویسم. شاید یک هوس بچگانه باشد! اما به هر حال به امتحانش می ارزد. ضمنا دفترچه خاطرات یک چیز کاملا شخصی است و احتیاجی نیست مطالبش را سانسور کنم. در حالی که اینجا مجبورم خاطراتم را از چپ و راست قیچی کنم! بعد از دو سه ساعتی تلاش مجدانه و نفس گیر و ور رفتن با کلیدهای ریز و درشت ماشین تایپ داستان جدیدم ، هر چند پر از غلط املایی و تایپی ، اما زیبا به پایان رسید. احتمالا اول یک بار دیگر با ماشین تایپ ، روی کاغذ تایپش می کنم و یک بار هم آن را وارد کامپیوتر می کنم و تا امشب روی وبلاگم می گذارم. به سرم زده ، سری به دفتر نشر و بررسی آثار کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بزنم ، ببینم می توانم یکی دو تا از داستان هایم را به سرانجامی برسانم یا نه. اگر موفق شوم واقعا داستانهایم happy end می شوند.

۲- امروز مدرسه نرفتم! نمی دانم تا چه حدودی درست است که می گویند شیرازی ها تنبل هستند یا نه .... ولی امروز صبح حسابی تنبلی ام آمد و شیرینی خواب را به تحصیل هرچی علم و دانش و از این آت و آشغال هاست ترجیح دادم! این هم از آدم مثلا فرهنگی این مملکت.

امان از حال گرفتگی !

۱- امروز روز سیزدهم اردیبهشت ماه است ، حساب کنیم می بینیم ۱۴ روز دیگر ۱۵ ساله می شوم.

۲- الان که این پست را می نویسم دفتر روزنامه هستم. صبح فکر کردم مثل هر هفته صبح جمعه جلسه است. این بود که راه افتادم آمدم روزنامه.

۳- وقتی فهمیدم خبری از جلسه نیست حوصله نداشتم برگردم خونه ، نشستم پشت مانیتور اول یه یادداشت کوچیک درباره یه کتاب نوشتم که فکر نکنم هیچوقت چاپ بشه ، بعد باز دیدم بیکارم نشستم که دوباره توی وبلاگم درددل کنم.

۴- بعد از ظهر ساعت ۴ یک جلسه دیگر داریم. حوصله رفتنش را ندارم ، ولی کار ، کار است دیگر!

۵- فردا امتحان برنامه ریزی داریم و پس فردا امتحان فیزیک ، و من باز هم از بیکاری نشسته ام و می نویسم!

۶- اعصابم از همه چیز به هم ریخته!  حوصله هیچ چیز را هم ندارم . نمی دانم به خاطر چیست... سر کار رفتنم و الکی روزنامه آمدنم ، یا بیکار ماندنم ، یا هوای ابری روز جمعه یا....

۷- برای پایان این مدرسه لعنتی روزشماری می کنم!

۸- فکر نکنم مورد هشتمی وجود داشته باشد...

زندگی زیباست! چرا باید کشت؟

 

این روزها تند تند دارم آپ می کنم! از بس به چیزهایی می خورم که نمی توانم از آنها بی تفاوت بگذرم و چیزی ننویسم...

قبل از این که این پست را بنویسم داشتم "زندگی ، جنگ و دیگر هیچ" فالاچی را می خواندم. کتاب گزارشی است از جنگ ویتنام و در بخش هایی خاطرات جنگ مکزیک...

خیلی وقت بود این کتاب را خریده بودم ، منتهی فرصت نمی کردم بخوانم و امروز شروع کرده ام. مهم ترین پیام کتاب این است که : چرا وقتی زندگی زیبا را داریم باید بمیریم؟

از بچگی آدم ها را عادت می دهند به این که فکر کنند مردن در جنگ افتخار است. از بچگی بهشان می گویند باید در راه آرمان ها کشته شوی. اما هیچ کس نمی گوید چرا وقتی می توانیم زیبا زندگی کنیم باید بمیریم؟

این برداشت اشتباه پیش نیاید که نویسنده این متون وجود جهان آخرت و زندگی پس از مرگ ، و بهشت و جهنم را انکار می کند. خیر... اما مساله اینجاست که چرا باید بکشیم و کشته شویم؟ ....

 کمی که فکر کنیم به این نتیجه می رسیم ، خدایی که دنیا را آفرید زندگی را شیرین خلق کرد. خدا رودخانه ها و آبشارهای زیبا ، درختان پر از میوه و جنگل های سرسبز و زیبا آفرید. خدا خوردنیها و آشامیدنی های خوش طعم و آرام بخش را برای ما قرار داد ، خداوند دنیا را با شکوفه ها و گل های رنگارنگ تزئین کرد و مهم تر از همه : خداوند عشق را در دل های ما قرار داد تا یکدیگر را دوست بداریم و با عشق یکدیگر زندگی کنیم.

یکی از جالب ترین قسمت های کتاب فالاچی صحبت های یک سرباز آمریکایی بود که بالای ویت کنگی که کشته است ایستاده و می گوید: فکر می کنم اگر این آدم را روی در باری در نیویورک می دیدم شاید از او خوشم می آمد و شاید هم درباره کمونیسم و کاپیتالیسم با هم بحث می کردیم و شاید از او دعوت می کردم به خانه ام بیاید. خدایا! جنگ چه چیز نفرت آوری است.

آنهایی که در جنگ با هم طرف می شوند نسبت به هم کینه ای ندارند و حتی یکدیگر را نمی شناسند. شاید اگر همین افراد در فضایی غیر از جنگ و جبهه با هم طرف می شدند همدیگر را دوست می داشتند و به جای کشتن ، به هم عشق می ورزیدند.

قبل از شروع "زندگی ، جنگ و دیگر هیچ" برای اطلاعات بیشتر ، درباره جنگ ویتنام مطالعه ای داشتم. بعد از شکست فرانسه در ویتنام ، در کنفرانس ژنو ، قدرت های بزرگ جهانی سر خود ، ویتنام را به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم می کنند و مردم ساده دل یک کشور عقب افتاده که مدت زیادی نیست به استقلال رسیده چشم و گوش بسته ، تحت تاثیر قدرت های بزرگ جهانی با هم می جنگند و دست به برادرکشی می زنند! مردمی که تا چند سال پیش به سادگی و با آرامش در سرزمین سبزشان زندگی کرده اند با "ایسم" ها و ایدئولوژی ها مختلف آشنا می شوند. مردم ساده دل شمالی تحت تاثیر تبلیغات خوش آب و رنگ شوروی ، کمونیست می شوند و جنوبی ها ، متاثر از نسخه هایی که عموسام قدرتمند برایشان پیچیده است ، دست به کمونیست کشی و مبارزه با مارکسیسم می زنند. مردمی که تا دیروز برادرانه همدیگر را دوست داشته اند امروز ، ملاک زنده بودن یا نبودن برادرانشان را ایدئولوژی ها و تفکرات آنها می دانند. و چه مسخره است ، وقتی که ملتی ساده ، تا این حد ابلهانه  بازیچه دست بلوک شرق و غرب می شوند ، در حالی که پشت ویتنام شمالی شوروی ایستاده است ، و پشت سر جنوبی ها آمریکا...

آشکارتر از همه چیز در این جنگ سیاست کثیف عموسام بزرگ یا همان آمریکاست ، یا بهتر بگوییم دولتمردان آمریکایی که در پی اهداف ابلهانه خودشان ملتی را به کشتن می دهند. دولتمردانی که با هدف دنبال کردن مبارزه احمقانه خودشان با شوروی ، ملت ضعیف را به کشتن وا می دارند.

 نه تنها ویتنامی ها ، بلکه سربازان آمریکایی نیز از جنگ و کشتن متنفرند و اکثرا به اجبار به ویتنام آمده اند. گروهی نیز که داوطلبانه وارد جنگ شده اند ، اکثرا در مصاحبه هایشان اظهار می دارند که ابتدا تصور درستی از جنگ نداشتند.

پیام کلی "زندگی ، جنگ و دیگر هیچ" این است که چرا بایستی برای آرمان های احمقانه ای که در قرن بیستم وارد زندگی بشر شده اند آدم کشت؟ .... چرا وقتی می توان دوست داشت و عشق ورزید باید جنگید؟ .... چرا مردم به جای کاشتن گل ، اسلحه می سازند؟ ....

"زندگی زیباست .... زندگی زیباست.... زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست ... گر بیافروزیش رقص شعله اش چراغ ماست ... ور نیافروزیش خاموشی گناه ماست..."

کشتن چرا؟

نسل جدید: پوچ ، بی تفاوت و بی هدف! آینده این نسل کدام است؟

 

وارد سرویس که می شوم شلوغی صدای بچه ها گوشم را پر می کند. گروهی با موبایل هایشان ور می روند و موسیقی جدید رپ گوش می دهند. گروهی درباره جدیدترین سوپرهایی که وارد بازار شده است بحث می کنند و گروه دیگر قرار گیم نت می گذارند. اگر از هر کدام از آنها بپرسی : چه آرمانی توی زندگیت داری؟ مسخره ات می کنند.

تلخ تر از همه بی تفاوتی خاصی است که در چشم های همه شان دیده می شود. هیچ چیز برایشان مهم نیست... برایشان مهم نیست الان بغل گوششان در مملکت خودشان چه اتفاقاتی دارد می افتد... اگر به آنها بگویی: احتمال دارد آمریکا به ایران حمله کند! با بی تفاوتی می خندند و می گویند: به درک ، حمله کند که چی؟

اگر بپرسی درباره زندگی چی فکر می کنند می گویند: زندگی ؟ .... خب ، کنکور و دانشنگاه و سربازی و به دست آوردن شغل خوب همین زندگی است دیگر!

اشتباه برداشت نکنید : نمی خواهم بگویم توقع دارم نسل جدید توی این سن و سال یک پا فیلسوف و استاد دانشگاه باشند. اما مسئله اینجاست که حس می کنم نسل سومی ها بیش از حد پوچ شده اند.اگر از این نسل بپرسی چه هدفی از زندگی کردنشان دارند توی جواب دادن می مانند. نسل سومی به هیچ چیز اعتنا نمی کند و به ریش همه آرمان های نسل قبل می خندد! آرمان هایی که یک زمانی پدر و مادرهایشان برای این آرمان ها سر و دست می شکستند. 

نسل قبل توی رویا زندگی می کردند و نسل امروز در واقعیت... رویای نسل قبل چه بود؟ جلال آل احمد و دکتر شریعتی و صادق هدایت...بچه های نسل قبل هر کدام خودشان را یک پا روشن فکر حساب می کردند. رویای نسل قبل روشن فکر بودن بود... بچه های نسل قبل دوست نداشتند مثل قطره توی دریای بزرگ جمعیت گم شوند. آنها رویایی فکر می کردند. حداقلش این بود که هر کس برای خودش آرمانی داشت. بعضی ها چپی و کمونیست می شدند و گروهی اسلامگرا .... یک گروه به دموکراسی لیبرال غربی می چسبیدند و گروه دیگر آرمان های ناسیونالیستی شان را دنبال می کردند. جوانان دیروز این بودند.

رویای نسل جدید کدام است؟ اصلا رویا دارند؟ ..... نسل جدید آنقدر توی بدبختی زندگی و هفت خوان تحصیل ، سربازی ، اشتغال و ازدواج درگیر هستند که اصلا یادشان رفته رویاهای پدرانشان چه بود. سرگرمی پدرانشان شاملو و فروع فرخزاد بود و سرگرمی نسل جدید سیگار و بنگ و گاها اکس و اگر اهل مطالعه باشند رمان های کوچه بازاری مودب پور و فهیمه رحیمی... نسل جدید چه می اندیشند؟ اصلا نمی اندیشند. پدرانشان در این سنین قله های آرزوی بلندی داشتند و حالا این نسل فقط به بدبختی های خودش می اندیشد. قبولی و شهریه دانشگاه ، استخدام شدن و ازدواج کردن... از یکی از همین نسل سومی ها بپرسید: شاملو خوانده ای؟

می گوید: شاملو میوه کدوم درختیه؟ بچه ، بچسب به درست هزار بدبختی داریم!

در کنکور قبول می شویم که چطور بشود؟ کار گیرمان بیاید ، صاحب شغل شدیم ، خوب بعد چی؟ چطور می شود؟ هیچی ! ازدواج می کنیم... ازدواج کردیم که بعد چی بشود؟ صاحب فرزند شویم و نسل بی محتوای جدیدی تولید کنیم!

اما آیا واقعا زندگی این است؟ زندگی گم شدن مثل قطره توی امواج خروشان دریا است؟ ... پس شخصیت آدم چی می شود؟ پس برجستگی های او چطور می شود؟

بریز دور بابا ! هزار تا بدبختی داریم!

اما بدتر از همه ضعف اعتقادات مذهبی است. نسل جدید نه خدا می شناسد و نه پیغمبر... آنقدر توی گوش این نسل اذان خوانده اند و آنقدر از مزایای نماز خواندن برایشان گفته اند که  بدتر با هر چه دین است چپ افتاده اند. خدا مفهوم بلند و عرفانی اش را برایشان از دست داده ، تنها چیزی که برای نسل امروز مهم است ، خوشی های زودگذر است. کعبه آمال پدرانشان دموکراسی در ایران بود و کعبه آمال این نسل اینترنت و چت روم و اکس و خونه خالی !

در پایان این بحث که خیلی هم جای گفتن دارد این سوال پیش می آید که این نسل به چه چیزی دل خوش  کرده اند؟ آینده شان؟ کدام آینده... آینده از دیدگاه نسل سومی ها چیست؟ بهشت و جهنم شان کدام است؟

و سوال آخر که از همه مهم تر است: آیا زندگی فقط برای گذراندن است؟

روزهای آینده از آن من هستند...

۱-امروز دوشنبه دوم اردیبهشت است. ۲۶ روز تا ۱۵ سالگی ام مانده ... من دارم ۱۵ ساله می شوم ، هنوز راه زیادی در پیش دارم و هنوز به آرمان هایم نرسیده ام.

۲- در جایی خواندم که اوریانا فالاچی در سن ۱۶ سالگی بعنوان خبرنگار در یکی از روزنامه های محلی شروع به فعالیت می کند و در مدت کمی به یک خبرنگار بزرگ بین المللی تبدیل می شود. خب ، من هم از یک روزنامه محلی شروع کرده ام. منتهی مزیتی که بر فالاچی دارم این است که در ۱۴ سالگی ، یعنی دو سال کوچکتر از وقتی که او شروع کرد دارم آغاز می کنم.

۳- سخت است وقتی آدم آنقدر انرژی داشته باشد که بخواهد دنیا را بترکاند ، ولی دست و پاهایش را ببندند و بگویند: فعلا صبر کن! هنوز نوبت تو نیست! .... روزی هزار بار با فحش و ناله و نفرین کتاب های درسی را زمین می زنم ، اما دوباره شروع می کنم. باید این یک ماه مانده از سال تحصیلی را خوب بخوانم.

۴- همه چیز نوید از روزهای خوب می دهد. آفتاب جنگ بهاری خیابان های شیراز ، درخت های توت که حتی تاکسی ها هم کنار خیابان می ایستند تا از توت هایش بخورند و باد خنکی که بعد از ظهرها میوزد همه و همه امیدوارکننده و آرام بخش است. زندگی هم چیز غریبی است! تا پریروز طوری ناامید بودم که از همه چیز سیر شده بودم و امروز دوست دارم قله های بلند زندگی را زیر پاهایم بگذارم.

۵- این روزها کمدی انتخابات در مملکت ما دوباره شروع شده! دوباره کماکان عکس کاندیداها را روی صفحه اول روزنامه ها می بینم و دوباره صد نفر یا فوقش هزار نفر مردم احمقی را که نیمی بخاطر ترس از مهر نشدن شناسنامه هزار بلای دیگر ، نیمی بخاطر خودشیرینک بازی و تک و توکی هم بخاطر اعتقادات واقعی شان پای صندوق های رای آمده اند. خنده ام می گیرد وقتی کاندیدای شهرمان دکتر ...... عکس دونفره اش را با علی دایی زینت بخش پوسترهای تبلیغاتی اش می کند! از اصول گرا و اصلاح طلب بازیهایشان هم خنده ام می گیرد.... این خانه از پای بست ویران است! برای همین هم هست که هیچوقت دوست ندارم پایم به سیاست کشیده شود ، چون به این سیاست کثیف قدر سر سوزن اعتقاد ندارم.

۶- امروز "بیگانه" کامو را شروع می کنم ، بالاخره به آرزوی دیرینه ام ، یک روز بدون درس رسیدم! مدتها منتظر همچین فرصتی بودم تا وقتم را به کارهایی که دوست دارم بگذرانم و اولین کاری هم که دوست داشتم امروز بعد از مدرسه انجام دهم ، باز کردن سفره دلم توی این دنیای بی رحم مجازی بود.